
درود دوستان😍من کلارا هستم و این پارت پنجم داستان ابشار حاذبه من😊ببخشید دیر شد قول میدم زود زود بنویسم دیگه😍پارت قبلی اشتباهی زدم پارت ۳ پارت قبلی ۴ بود این ۵☺امیدوارم خوشتون بیاد و مثل همیشه انتقادی پیشنهادی نظری چیزی داشتین بگین🤗

«چه سوپرایزی؟» میبل در کمد را باز میکند و سه جعبه صورتی با روبان های اکلیلی را بیرون می اورد. انها را به لاریسا و کاملیا و سویل میدهد. سویل گفت:«اوه خدا جون!چه سوپرایز صورتی!» لاریسا گفت:«واییی برای ما؟» میبل گفت:« بهلههههه!» کاملیا گفت:«چقدر اکلیل!» کاملیا،لاریسا و سویل جعبه ها را باز کردند. و وای چه پولیور های قشنگی!» (ادیت بالا مال دوستمه)

در همین حین بیل و دیپر... اکنون بیل به جای وندی داشت کار میکرد و صندوق دار بود. بیل گفت:«بفرمایید اینم بقیه پولتان.» «ممنون.» مشتری از مغازه خارج شد.کم کم مشتری ها امدند و رفتند.دیپر به ژونرال خواندن ادامه داد.دیپر به بیل طعنه زد و گفت:«هی بیل بد بهت نمیگذره؟» بیل با لحن تحدید امیزی گفت:«خفه شو،درخت کاج.چونکه من در انسانیم هستم و قدرت ندارم دلیل نمیشه که خفت نکنم!»

ناگهان همان زنجیر دور گردن بیل ظاهر شد و بیل را زجر داد.بیل داد زد:«خیله خب باشه حرفم رو پس میگیرم!» و زنجیر ناپدید شد. دیپر گفت:«ببینم قزییه اون زنجیر دور گردنت چیه؟» «به تو ربطی نداره!» بیل بعد این حرفش پشیمون شد که یک وقت زنجیر دور گردنش برگردد پس گفت:«خیله خب باشه بهت میگم...» امد پیش دیپر و روی صندلی نشست و گفت:«راستش سویل روی من طلسمی اجرا کرده است که ....نمیدانم زد طلسمی دارد یا نه...»

«خب یعنی هر وقت که رفتار بدی با ما داشته باشی یا بر خلاف میل ما عمل کنی زنجیر ظاهر میشه؟» بیل اهی از بدبختی کشید و گفت:«اره...» سر و صدای میبل و سویل و دوستان شان بیشتر شد. «خیله خب بیل من میرم به دخترا سر بزنم ببینم چرا اینقدر سر و صدایشان زیاد شده.» بیل چیزی نگفت.دیپر اینقدر حواسش پرت بود که ژونرال را با خودش نبرد.بیل چشمش به ژونرال خورد خواست نگایش کند که زنجیر کم کم داشت ظاهر میشد...دیپر سریع برگشت و ژونرال را برداشت و گفت:«یادم رفت اینو بردارم!» «خیله خب برو اصن نمیخواستمش!» اما بیل دروغ گفته بود.میخواست نگاهی به ژونرال بیندازد یا شاید هم میخواست بدزدتش!هر چه تو ذهنش بود چیز خوبی نبود! در طبقه ی بالا...

دخترا اماده شده بودند تا بروند خرید.کاملیا پولیور بنفش تیره اش را به تن کرده بود که عکس تمشک رویش بود.لاریسا هم با خوشحالی پولیور زرد،فیروزه ایش را به تن کردن بود که عکس لیمو رویش بود و سویل پولیور شفقی صورتی اش را(شفقی صورتی یه نوع رنگ صورتی) را به تن کرده بود که عکس دو قلب صورتی رویش بود.میبل هم پولیور مورد علاقه ستاره ی دنباله دارش را به تن کرده بود. دیپر گفت:«کجا با این عجله دخترا؟» میبل گفت:«داریم میریم با سویل،کاملیا و لاریسا خرید کنیم!» دیپر رو به کندی و گراندا گفت:«شما کجا میرید؟» گراندا گفت:«ما میریم خونه.» کندی ادامه داد:«اره باز مامان هامون کارمون دارند!» «از دست این مامان ها!» میبل و دیپر و سویل و دوستانش کندی و گراندا را تا دم در همراهی کردند.

لاریسا گفت:«خب خوب شد که رفتند!» کاملیا گفت:«برای من که فرقی نمیکرد.» سویل گفت:«خب بچه ها بریم خرید،خداحافظ دیپر!» میبل گفت:«خداحافظ داشداشی!» «خداحافظ میبل!» بعد از رفتن دخترا دیپر با خودش گفت:«بهتره حواسم بیشتر به بیل باشه!» و تصمیم گرفت بره پیش بیل ببینه داره چیکار میکنه!» در همین حین در ابشار جاذبه...

لاریسا گفت:«وایییی اون کفش های فیروزه ای چه خوشگلن!» سویل گفت:«اره اون گل سر صورتی هم خیلی خوشگله!فکنم بهم بیاد!» «ببینم کاملیا تو چیزی نمیخوای؟» «نه به جز بستنی!» لاریسا گفت:«چه فکر خوبی بریم بستنی بگیریم!» میبل گفت:«اخ جون!» دخترا رفتند بستنی گرفتند.بستنی تمشک برای کاملیا،بستنی لیمو برای لاریسا،دو بستنی توت فرنگی هم برای میبل و سویل.دخترا روی صندلی نشسته اند و بستنی خوردند. سویل برای همه جک میگفت و همه * میخندیدند.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییی بود
سرییییع پارت بعدی رو بزارررر😁
چشم حتما😍
عالی بود پارت بعدی زود تر بزار 😁
حتماااا امروز مینویسم😍❤
عالیییی بی صبرانه منتظرم ببینم بیل میخواد چیکار کنه 😜😜😜😍😍😍😍
😜😜😜😜