این ادامه آبشار جاذبه جادویه ولی اسمشو عوض کردم
آتنا:نهههههههههههههههههههه(دیپر داخل جورنال فرو می رود 😱)فورد:چی شد؟😦.آتنا:دیپر به جهان میان بعدی رفت 😩فورد:چرااااااا؟آتنا:چون نتونستم دروازه رو ببندم خیلی قوی بود.فورد:خب پس چرا از اول بازش کردی؟آتنا:می خواستم خواهرم رو پیدا کنم 😢
فورد:مگه تو خواهر داری؟آتنا:فکر می کنم.فورد:از کجا می دونی؟آتنا:آز.......(می ریم به بچگی آتنا......آتنا:بیل به جز پدر و مادرم کس دیگه هم دارم؟من خواهر یا برادر دارم؟من.....بیل:خیلی سوال می پرسی برو به کارات برس.آتنا:باشه بیل.بیل توی ذهنش:شاید اون یه خواهر داشته باشه ولی اونا برعکس همدیگه هستن....(خودمم از نقطه خسته شدم یکی بگه چی بزارم؟😒)
فورد:ولی گفتی که تو ذهنش گفت😮آتنا:آره خب ذهنش رو خوندم اون موقع برام مهم نبود. نمی دونستم یه شیطانه.فورد:حالا چرا تو جورنالت بود؟آتنا:می می خواستم یه روز برم داخلش اون هنوز کامل باز نشده بود یه چیزی کم بود اون منو نمی شناخت منم نمی تونستم برم توش نگهش داشتم تا شاید یه روزی منو بشناسه ولی نمی دونم چطوری دیپر رو شناخت😥فورد:حالا می تونیم بریم☺آتنا:چجوری؟
فورد:هیچی قبلا جورنالت رو خونده بودم از اونجایی که خواهرت دیپر رو می شناسه و دیپرم تو رو پس می شه رفت تو 😊
آتنا:مطمئنی؟فورد:تقریبا ولی باید بری آتنا:باشه (وارد دروازه می شوند)
اول تنها چیزی می بینند دود است و بعد دختری پدیدار می شود
یه دختر با موهای صورتی و آبی و بنفش و لباس بلند سیاه ساده و انگار فورد رو می شناخت.به آتنا نگاه کرد و گفت:تو کی هستی؟
پایان 💝💗💖
لایک کنی لایک می کنم❤ فالو کنی فالو می کنم😆 حتی فالو بکم می دم 😃مجهز به خودتون می دونی😁
چالش:دوست داری مدرسه فقط چه درسی رو تدریس کنه؟😘
نظرات بازدیدکنندگان (4)