سریعا آمدم با پارت دو😐😂
شوگا در ماشین رو باز کردم و سوار ماشین شدم و دیدم داره برام به طرز کیوتی دست تکون میده در جوابش لبخند زدم ولی فک نکنم ببینه چون شیشه دودیه لیمونادو برداشتم تا یه نفسه سر بکشم اخراش بود که یهو یاد کاری که کرده بودم افتادم محکم قوطیو گذاشتم سر جاش و گفتم من چیکار کردم؟ بهش نخ دادم الان؟ چرا اونوقت ؟ محکم زدم رو پیشونیم اما با خودم گفتم مهم نیس همین فردا میرم اونجا و بعد اینکه غذا رو خوردیم بهش میگم که حسی ندارم بش و وقت اضافی برا این منگل بازیا ندارم بلاخره رسیدم خونه و فقط لباسامو در اوردم وخودمو پرت کردم رو تخت
تینا رژ صورتیمو تمدید کردم دامنمو مرتب کردم و برای اخرین بار به خودم تو اینه نگاه کردم خوبه یه یه بار دیگه موهامو مرتب کردم و جلوی در رفتم وای باورم نمیشه بلاخره یه بار این راننده خنگول من به موقع اومد در طول راه به خودم قول دادم بهش بگم دیگه نمیخام ببینمش و این فقط جبران لطف بوده سخت این بود که نباید موقع گفتن به چشماش نگاه میکردموگرنه مثل اوندفعه بازم باید به چشماش خیره میشدم و دهنم بسته میشد وارد رستوران شدم و دیدمش که داشت سر یه میز دو نفره نشسته بود و سرش تو گوشیش بود
شوگا با شنیدن صدای در سرمو اروم بالا اوردم خودش بود وقتی روشو برگردوند اروم سرمو اوردم پایین که انگار دارم با گوشیم کار میکنم ولی زیر چشمی میپاییدمش چهرش اصلا شبیه دخترای اینجا نبود اون واقعا خاص بود همونجوری داشتم نگاش میکردم که یه لحظه به خودم اومدم چی ؟ اما من یونگی ام مین یونگی پسر مغروری که تنها عشقش خوابه ! نه هیچ کس دیگه ای برا چی خجالت بکشم از اینکه نگاش کنم مگه چی میشه؟ اینبار سرمو بالا گرفتم و باغرور تو چشماش زل زدم داشت دامنشو مرتب میکرد سرشو اورد بالا و چشم تو چشم شدیم نه اونم دست بر نمیداشت نمیخواست کم بیاره منم گارسونو صدا زدم تا غذا سفارش بدم
تینا گارسون اومد با یه منو که از موی راپونزلم بلند تر بود پوفی کردم و گفتم اینم ازین که سرشو اورد بالا و پرسید چی میخوری گفتم هرچی خودت میخای اونم گارسونو صدا زد و گفت یه غذا به پیشنهاد سر اشپز قیمتشم مهم نیست چشمام گرد شد خوبه حالا به حساب منه و این داره میگه مهم نیس بعد سالها بلاخره اوردنش این چه کوفتیه دیگه میگو؟؟؟ اونم نیمه خام ای وای حالا همچیش به کنار من که بلد نیستم میگو پوست بگیرم اینو کجای دلم بزارم دیگه که دیدم شروع کرد اروم و با ظرافت پوست میکند و میخورد و من مات نگاش میکردم ودر تلاش بودم یاد بگیرم داشت پنجمین میگو رو میخورد ولی من هنوز سر در نیاورده بودم همونجور که سرش پایین بود گفت نمیخوری؟ وای خب اینکه بگم بلد نیستم پوست بکنم که خیلی ابرو ریزیه پس گفتم من میگو دوست ندارم _نمیخوای امتحان کنی؟ _نه گفتم که دوست ندارم. چیزی نگفت ولی یکم بعد دستشو جلوم گرفت یه میگو پوست کنده و تمیز دستش بود _امتحان کن
منم که از خدا خواسته و گشنه از دستش قاپیدم و خوردم و نا خوداگاه گفتم وای ممنون چشم قشنگ خیلی عالیه و بعد دستمو محکم گرفتم جلو دهنم عجب گندی به بار اوردم دستمو اروم از رو دهنم برداشتم و بهش نگاه کردم قشنگ میفهمیدم اونم سوتی بزرگمو فهمیده و کارم ساخته اس اروم گفتم منظورم این بود که مم ممنون اقای هر چی به خودم فشار اوردم اسمش یادم نیومد اونم که فهمیده بود وعض خرابه با مکث گفت مین یونگی شوگا صدام کن شوگا یکی از میگو ها رو پوست کندم و جلوش گرفتم اونم تو هوا گرفتش و گفت وای مرسی چشم قشنگ خیلی عالیه چی؟ الان به من گفته بود چش قشنگ؟ یعنی بنظرش چشمای من قشنگ بودن ؟ تا حالا کسی اینو بهم نگفته بود حتی تو رسانه ها از چشمام به عنوان یه چیز فان یاد میشده که واقعا حالم ازش به هم میخورده و اینکه یکی بهم بگه چشم قشنگ واقعا برام حس تازه و قشنگی بود یه لحظه واقعا تپش قلبمو حس نکردم ولی یه لبخند ملایم زدم و نگاش کردم انگار تازه فهمیده بود چی گفته دستشو گرف جلوی دهنش و گفت منظورم اینه که مم ممنونم اقای منتظر شدم که اسممو از دهنش بشنوم
سرشو تکون داد مشغول پوست کندن میگوی دیگه ای شدم همونجور که سرم پایین بود پرسیدم خب اسم تو چیه؟ لبخند کمرنگی زد و گفت تینا تا حالا لبخندشو ندیده بودم اما اون واقعا زیبا بود دوباره مشغول کارم شدم که گفت امم ببخشید من بلد نیستم میگو پوست بکنم سرمو بالا اوردم و تو چشاش نگاه کردم خجالت توی صورتش موج میزد اما من نمیخاستم سر یه موضوع کوچیک خجالت بکشه یا باعث ناراحتیش شه از جام بلند شدم تینا از جاش بلند شد صندلیشو برداشت و کنارم گذاشت از تو بشقاب یه میگو برداشت و شروع کرد با دقت به دستش نگاه کردم اما هیچی یاد نگرفتم میگو رو به خودم داد و گفت خب یاد گرفتی؟ بهش نگاه کردم و گفتم نه پوفی کرد و اینبار دستمو تو دستاش گرفت و کمکم کرد و من بلاخره تونستم یه میگو پوست بگیرم میگو رو جلوی خودش گرفتم لبخند زد و خوردش تو همین حس و حال بودیم که صدای هی سان رو پشت سرم شنیدم _فکر نمیکردم به این زودی دست به کار شی دستام یخ کرد شوگا که دستم تو دستش بود و حالمو فهمید بلند شد و روشو برگردوند منم برگشتم دستمو کمی فشار داد و به چشمام نگاه کرد و گفت نترس حواسم هست خنده مصنوعی کردم و گفتم نه بابا چیزی نیس این یارو فقد همکلاسی قبلیمه سرشو تکون داد و دوباره به هی سان نگاه کرد _ به به ببخشید مزاحم اوقات عاشقانتون شدم ولی شما اینجا با دوست دختر من اینجا چیکار میکنید؟
دوستاش که پشت سرش بودن پوزخند زدن شوگا محکم جواب داد شما الان توجیحی دارید برای اینکه مزاحم ما شدید؟ هرنسبتی که با این خانم داشته باشید دلیل قانع کننده ای نیست که بخواید اینجوری تعقیبش کنید یا ... شوگا یه لحظه دستش سرد شد نمیدونم از چی ترسیده بود بلند شدم و به سمتشون برگشتم رستش میلرزید کمی دستشو فشار دادم و گفتم حواسم هست سرشو تکون داد و با یه لبخند که قشنگ معلوم بود ساختگیه گفت چیزی نیست فقد همکلاسی قبلیمه ولی از لرزش صداش معلوم بود این یه همکلاسی نیست _به به ببخشید مزاحم اوقات عاشقانتون شدم ولی شما اینجا با دوست دختر من چیکار میکنید؟ اها پس تینا دوست دخترش بود ترس اینکه یه رابطه رو خراب کنم بهجونم افتاد همیشه از پسرایی که میپریدن وسط و رابطه رو خراب میکردن و باعث خیانت میشدن متنفر بودم اما نمیخاستم جزعی ازشون باشم و این تقصیر تینا بود پس چرا باهام اومد بیرون نه من نباید زندگیشونو خراب کنم دست تینا رو ول کردم و گفتم اما شما الان توجیحی دارید برای اینکه مزاحم شدید؟ هر نسبتی که با این خانم داشته باشید دلیلی قانع کننده ای نیست برای اینکه تعقیبشون کنید یا اذیتشون کنید خنده بلندی کرد و گفت اذیت ؟ این دختر برای منه تو حق نداری بهش نزدیک شی پوزخندی زدم و خدمه رو صدا کردم تا بیرونشون کنن خواستم سرجام بشینم که دوباره یاد حرفای پسره افتادم من نباید به تینا نزدیک میشدم صندلیمو بردم سر جای خودم ولی دیگه نتونستم غذا بخورم اشتهام از فکر اینکه دوستیشونو خراب کردم کور شده بود تینا اما با ارامش سعی میکرد پوست یه میگو رو بگیره خاستم کمکش کنم دستمو بردم جلو اما برش گردوندم شاید اینجوری بهتره (ادامه در نتیجه هست)
نتیجه 1
تینا سعی میکردم عصبانیتمو سر میگوی تو دستم خالی کنم ولی هر چی تلاش میکردم نمیتونستم پوستشو بکنم با در موندگی تو بشقاب پرتش کردم و بشقابو کنار زدم و به شوگا نگاه کردم الان بهترین موقعیت بود قضیه رو بگم بدون اینکه به چشماش نگاه کنم اروم صداش کردم شوگا؟ یه چیزی هست که باید بهت بگم شوگا همونجور که سرش پایین بود گفت بله خیالم راحت شد پس باهاش چشم تو چشم نمیشدم ولی محض احتیاط سرمو انداختم پاییونو گفتم خب راستش اینجااومدنم فقط برای جبران لطفت بوده ولی وسط حرفم اومد و گفت چرا بهم نگاه نمیکنی وقتی داری باهام حرف میزنی بدبخت شدم سرمو اروم اوردم بالا و همینطور که به چشماش نگاه میکردم تند تند گفتم خب چیزه میدونی یعنی اینکه من اونجا نه نه نه من ازت ممنونم که اونو رد کردی بره من باهاش تموم کرده بودم همونروزی که تو کافه دیدمت چون فک میکرد بهش خیانت کرده بودم و داستان اینجوری بود که من ازش خوشم نمیومد نفس عمیقی کشیدم و اینبار با ارامش بیشتری ادامه دادم یه روز جلوی دوستاش به من در خواست داد و چون نمیخاستم غرورش خورد بشه قبول کردم ولی اونروز هم توی کافه میخواستم باهاش کات کنم که اومد و گفت تو به من خیانت کردیو... از بعدشم که تو رو دیدم شوگا بشقاب میگو رو زد اونطرف همون لحظه گوشیمو برداشتم و وانمود کردم تو گوشیمم گفتم بله گفت خب راستش اینجا اومدنم برای جبران لطفت بوده سرمواوردم بالا و دیدم سرش پایینه فهمیدم که میخاد بگه که این یه قرار نبوده اره حرف خودم خیالم راحت شد ولی میخواستم حالا که اینجا اخرین باره میبینمش صورتشو ببینم و یادم بمونه اروم با خودم گفتم تو چرا نگام نمیکنی وقتی باهام حرف میزنی فکر کنم شنید چون با یه حالت دست پاچه سرشو اورد بالا و به چشمام زل زد چند لحضه مکث کرد و یهو گفت خب چیزه میدونی یعنی اینکه نه نه نه انگار گیج شده بود من ازت ممنونم که اونو رد کردی بره من باهاش تموم کرده بودم اونروزی که تو کافه دیدمت یه نفس عمیق کشید و با ارامش گفت یه روز جلوی دوستاش به من در خواست داد و چون نمیخاستم غرورش خورد بشه قبول کردم ولی اونروز هم توی کافه میخواستم باهاش کات کنم که اومد و گفت تو به من خیانت کردیو... از بعدشم که تو رو دیدم نمیدونم چرا اما با حرفاش کمی اروم گرفتم اماچرا اینکه مهم نیس خب کات کردی که کات کردی اصلا چرا اینا رو به من گفت در جوابش فقط سرمو تکون دادم و بلند شدم و گفتم به هر حال از دیدنت خوشحال شدم اونم متقابلا همین کارو انجام داد و سرشو تکون داد خم شدم رو میز تا گوشیمو بردارم که تینا رفت وقتی به سمت حسابداری رفتم تا حساب کنم تینا رو دیدم که دیگه حساب کرده بود و به سمت ماشینش رفت تا سوار شه که یهو راننده من رسید و محکم زد به ماشینش و ماشینش داغون شد بلند گفتم ای وای به سمت تینا رفتم که وحشتزده به ماشین ها نگاه میکردستمو رو شونش گذاشتم و گفتم واقعا متاسفم فکر میکردم رانندم کلاس رانندگی رفته ولی سرمو با تاسف تکون دادم تینا سرشو با تاسف تکون داد و گفت ببین چیکار کرده بعدم کاغذی از جیبش در اورد و به سمتشم گرفت _ این شماره منه بهم زنگ بزن تا ببریمش تعمیر گاه هزینشو من میدم با لبخند کاغذ رو ازش گرفتم و گفتم اوه ممنون در جوابم یه دونه ازون لبخندا زد که اگه مجبور نبودم برم میتونستم تا ساعت ها و روز ها توش محو شم ولی با چه ماشینی برم حالا این بدبخ که دیگه برای من ماشین نمیشه برگشتم و شوگا رو نگاه کردم داشت با تلفن حرف میزد انگار از چشام خوند که دردم چیه سرشو تکون داد و گفت اون با من خیالم راحت شد روی ایستگاه اتوبوسی نشستم چون داشت نم نم بارون میومد حدود ده دقیقه بعد متوجه شدم شوگا همکنارم نشست برگشتم و نگاش کردم متوجه شدم اونم داشت نگای من میکرد گفت تینا الان دوستای من میان دنبالمون کوک و جیمین هستن یکم دیوونه ان دارم میگم تعجب نکنی خندیدم عجبا بیچاره دوستاش بدنام شدن رف یه لحظه یه فکری به ذهنم خطور کرد یه لحظه ترسیدم و دستام سرد شد به روبرو نگاه کردم و گفتم اما شوگا من نمیتونم باهات بیام با ماشین دوستات خب ام یکم سخته اونم این موقع گفت هی پس این موقع میخوای تنها بری خونه خطر ناک نیست تینا حواست نیستا ساعت دوازده ربع کمه راست میگفت ولی از کجا میتونستم بهش اعتماد کنم نکنه اتفاقی برام بیوفته من که دوستاشو نمیشناسم از استرس دستام میلرزید تصمیم گرفتم خودمو راحت کنم و واقعیت رو بگم پس گفتم خب شوگا من الان سه روزه باهات اشنا شدم و واقعا برام سخته که به تو و دوستات اعتماد کنم با لحن سردی جواب داد تو درباره ما چی فکر کردی و بعد گفت از من گفتن بود تصمیم خودته ولی اعتماد به من راحت تره برات یا اعتماد به راننده ی غریبه بعدم با لحن شوخی چشمکی زد و گفت ای بابا اینم جبرانه دیگه مگه ندیدی رانندم چه بلایی سر ماشینت اورد بعد هم با شنیدن صدای بوق ماشینی بلند شد دست منو هم گرفت و به سمتش رفتیم با اینکه خیلی استرس داشتم ولی سعی میکردم خونسردیمو حفظ کنم دوتا دوستش از ماشین پیاده شدن من کمی عقب تر وایساده بودم و شوگا کنار ماشین رفت یکی از پسرا که چهره با نمکی داشت به سمتش رفت و گفت خببب میبینم که قرار میزاری و به ما نمیگی بعدم یه چشمک بهش زد شوگا با لحن معمولی ای گفت جیمین به من اینچیزا میخوره به نظر خودت ایشون و به من اشاره کرد و گفت یکی ازهمکار هاهستن برای متن و تنظیم اهنگ اینجا اومدیم تا با هم مشورت کنیم سرمو کج کردم چی گفت تنظیم اهنگ ینی واقعا اون یه خاننده بود چه رویایی از فکرای خودم خندم گرفت و زدم زیر خنده شوگا متعجب برگشت و بهم نگاه کرد و جیمین و اون یکی دوستش هم متوجه حضورم شدن شوگا گفت کوک و جیمین عزیز ایشون همکار جدیدم هستن تینا اونی که اسمش کوک بود اومد جلو دستشو دراز کرد و گفت خوشبختم دست دادم و گفتم منم همینطور بعدم جیمین پوفی کرد و گفت هی من که میدونم قضیه کاری نیست و با خنده به سمتم اومد و به هم دست دادیم سوار ماشین شدیم کمی از استرسم ریخته بود چون انگار میدونستم که قابل اعتمادن و ادمای خطرناکی نیستن به خاطر تصادفی که شده بود مقداری ترافیک بوجود اومده بود ولی تمام راه رو با شوخی و خنده گذروندیم و خوشگذشت.
نتیجه 2
تینا سعی میکردم عصبانیتمو سر میگوی تو دستم خالی کنم ولی هر چی تلاش میکردم نمیتونستم پوستشو بکنم با در موندگی تو بشقاب پرتش کردم و بشقابو کنار زدم و به شوگا نگاه کردم الان بهترین موقعیت بود قضیه رو بگم بدون اینکه به چشماش نگاه کنم اروم صداش کردم شوگا؟ یه چیزی هست که باید بهت بگم شوگا همونجور که سرش پایین بود گفت بله خیالم راحت شد پس باهاش چشم تو چشم نمیشدم ولی محض احتیاط سرمو انداختم پاییونو گفتم خب راستش اینجااومدنم فقط برای جبران لطفت بوده ولی وسط حرفم اومد و گفت چرا بهم نگاه نمیکنی وقتی داری باهام حرف میزنی بدبخت شدم سرمو اروم اوردم بالا و همینطور که به چشماش نگاه میکردم تند تند گفتم خب چیزه میدونی یعنی اینکه من اونجا نه نه نه من ازت ممنونم که اونو رد کردی بره من باهاش تموم کرده بودم همونروزی که تو کافه دیدمت چون فک میکرد بهش خیانت کرده بودم و داستان اینجوری بود که من ازش خوشم نمیومد نفس عمیقی کشیدم و اینبار با ارامش بیشتری ادامه دادم یه روز جلوی دوستاش به من در خواست داد و چون نمیخاستم غرورش خورد بشه قبول کردم ولی اونروز هم توی کافه میخواستم باهاش کات کنم که اومد و گفت تو به من خیانت کردیو... از بعدشم که تو رو دیدم شوگا بشقاب میگو رو زد اونطرف همون لحظه گوشیمو برداشتم و وانمود کردم تو گوشیمم گفتم بله گفت خب راستش اینجا اومدنم برای جبران لطفت بوده سرمواوردم بالا و دیدم سرش پایینه فهمیدم که میخاد بگه که این یه قرار نبوده اره حرف خودم خیالم راحت شد ولی میخواستم حالا که اینجا اخرین باره میبینمش صورتشو ببینم و یادم بمونه اروم با خودم گفتم تو چرا نگام نمیکنی وقتی باهام حرف میزنی فکر کنم شنید چون با یه حالت دست پاچه سرشو اورد بالا و به چشمام زل زد چند لحضه مکث کرد و یهو گفت خب چیزه میدونی یعنی اینکه نه نه نه انگار گیج شده بود من ازت ممنونم که اونو رد کردی بره من باهاش تموم کرده بودم اونروزی که تو کافه دیدمت یه نفس عمیق کشید و با ارامش گفت یه روز جلوی دوستاش به من در خواست داد و چون نمیخاستم غرورش خورد بشه قبول کردم ولی اونروز هم توی کافه میخواستم باهاش کات کنم که اومد و گفت تو به من خیانت کردیو... از بعدشم که تو رو دیدم نمیدونم چرا اما با حرفاش کمی اروم گرفتم اماچرا اینکه مهم نیس خب کات کردی که کات کردی اصلا چرا اینا رو به من گفت در جوابش فقط سرمو تکون دادم و بلند شدم و گفتم به هر حال از دیدنت خوشحال شدم اونم متقابلا همین کارو انجام داد و سرشو تکون داد خم شدم رو میز تا گوشیمو بردارم که تینا رفت وقتی به سمت حسابداری رفتم تا حساب کنم تینا رو دیدم که دیگه حساب کرده بود و به سمت ماشینش رفت تا سوار شه که یهو راننده من رسید و محکم زد به ماشینش و ماشینش داغون شد بلند گفتم ای وای به سمت تینا رفتم که وحشتزده به ماشین ها نگاه میکردستمو رو شونش گذاشتم و گفتم واقعا متاسفم فکر میکردم رانندم کلاس رانندگی رفته ولی سرمو با تاسف تکون دادم تینا سرشو با تاسف تکون داد و گفت ببین چیکار کرده بعدم کاغذی از جیبش در اورد و به سمتشم گرفت _ این شماره منه بهم زنگ بزن تا ببریمش تعمیر گاه هزینشو من میدم با لبخند کاغذ رو ازش گرفتم و گفتم اوه ممنون در جوابم یه دونه ازون لبخندا زد که اگه مجبور نبودم برم میتونستم تا ساعت ها و روز ها توش محو شم ولی با چه ماشینی برم حالا این بدبخ که دیگه برای من ماشین نمیشه برگشتم و شوگا رو نگاه کردم داشت با تلفن حرف میزد انگار از چشام خوند که دردم چیه سرشو تکون داد و گفت اون با من خیالم راحت شد روی ایستگاه اتوبوسی نشستم چون داشت نم نم بارون میومد حدود ده دقیقه بعد متوجه شدم شوگا همکنارم نشست برگشتم و نگاش کردم متوجه شدم اونم داشت نگای من میکرد گفت تینا الان دوستای من میان دنبالمون کوک و جیمین هستن یکم دیوونه ان دارم میگم تعجب نکنی خندیدم عجبا بیچاره دوستاش بدنام شدن رف یه لحظه یه فکری به ذهنم خطور کرد یه لحظه ترسیدم و دستام سرد شد به روبرو نگاه کردم و گفتم اما شوگا من نمیتونم باهات بیام با ماشین دوستات خب ام یکم سخته اونم این موقع گفت هی پس این موقع میخوای تنها بری خونه خطر ناک نیست تینا حواست نیستا ساعت دوازده ربع کمه راست میگفت ولی از کجا میتونستم بهش اعتماد کنم نکنه اتفاقی برام بیوفته من که دوستاشو نمیشناسم از استرس دستام میلرزید تصمیم گرفتم خودمو راحت کنم و واقعیت رو بگم پس گفتم خب شوگا من الان سه روزه باهات اشنا شدم و واقعا برام سخته که به تو و دوستات اعتماد کنم با لحن سردی جواب داد تو درباره ما چی فکر کردی و بعد گفت از من گفتن بود تصمیم خودته ولی اعتماد به من راحت تره برات یا اعتماد به راننده ی غریبه بعدم با لحن شوخی چشمکی زد و گفت ای بابا اینم جبرانه دیگه مگه ندیدی رانندم چه بلایی سر ماشینت اورد بعد هم با شنیدن صدای بوق ماشینی بلند شد دست منو هم گرفت و به سمتش رفتیم با اینکه خیلی استرس داشتم ولی سعی میکردم خونسردیمو حفظ کنم دوتا دوستش از ماشین پیاده شدن من کمی عقب تر وایساده بودم و شوگا کنار ماشین رفت یکی از پسرا که چهره با نمکی داشت به سمتش رفت و گفت خببب میبینم که قرار میزاری و به ما نمیگی بعدم یه چشمک بهش زد شوگا با لحن معمولی ای گفت جیمین به من اینچیزا میخوره به نظر خودت ایشون و به من اشاره کرد و گفت یکی ازهمکار هاهستن برای متن و تنظیم اهنگ اینجا اومدیم تا با هم مشورت کنیم سرمو کج کردم چی گفت تنظیم اهنگ ینی واقعا اون یه خاننده بود چه رویایی از فکرای خودم خندم گرفت و زدم زیر خنده شوگا متعجب برگشت و بهم نگاه کرد و جیمین و اون یکی دوستش هم متوجه حضورم شدن شوگا گفت کوک و جیمین عزیز ایشون همکار جدیدم هستن تینا اونی که اسمش کوک بود اومد جلو دستشو دراز کرد و گفت خوشبختم دست دادم و گفتم منم همینطور بعدم جیمین پوفی کرد و گفت هی من که میدونم قضیه کاری نیست و با خنده به سمتم اومد و به هم دست دادیم سوار ماشین شدیم کمی از استرسم ریخته بود چون انگار میدونستم که قابل اعتمادن و ادمای خطرناکی نیستن به خاطر تصادفی که شده بود مقداری ترافیک بوجود اومده بود ولی تمام راه رو با شوخی و خنده گذروندیم و خوشگذشت.
نتیجه 3
تینا سعی میکردم عصبانیتمو سر میگوی تو دستم خالی کنم ولی هر چی تلاش میکردم نمیتونستم پوستشو بکنم با در موندگی تو بشقاب پرتش کردم و بشقابو کنار زدم و به شوگا نگاه کردم الان بهترین موقعیت بود قضیه رو بگم بدون اینکه به چشماش نگاه کنم اروم صداش کردم شوگا؟ یه چیزی هست که باید بهت بگم شوگا همونجور که سرش پایین بود گفت بله خیالم راحت شد پس باهاش چشم تو چشم نمیشدم ولی محض احتیاط سرمو انداختم پاییونو گفتم خب راستش اینجااومدنم فقط برای جبران لطفت بوده ولی وسط حرفم اومد و گفت چرا بهم نگاه نمیکنی وقتی داری باهام حرف میزنی بدبخت شدم سرمو اروم اوردم بالا و همینطور که به چشماش نگاه میکردم تند تند گفتم خب چیزه میدونی یعنی اینکه من اونجا نه نه نه من ازت ممنونم که اونو رد کردی بره من باهاش تموم کرده بودم همونروزی که تو کافه دیدمت چون فک میکرد بهش خیانت کرده بودم و داستان اینجوری بود که من ازش خوشم نمیومد نفس عمیقی کشیدم و اینبار با ارامش بیشتری ادامه دادم یه روز جلوی دوستاش به من در خواست داد و چون نمیخاستم غرورش خورد بشه قبول کردم ولی اونروز هم توی کافه میخواستم باهاش کات کنم که اومد و گفت تو به من خیانت کردیو... از بعدشم که تو رو دیدم شوگا بشقاب میگو رو زد اونطرف همون لحظه گوشیمو برداشتم و وانمود کردم تو گوشیمم گفتم بله گفت خب راستش اینجا اومدنم برای جبران لطفت بوده سرمواوردم بالا و دیدم سرش پایینه فهمیدم که میخاد بگه که این یه قرار نبوده اره حرف خودم خیالم راحت شد ولی میخواستم حالا که اینجا اخرین باره میبینمش صورتشو ببینم و یادم بمونه اروم با خودم گفتم تو چرا نگام نمیکنی وقتی باهام حرف میزنی فکر کنم شنید چون با یه حالت دست پاچه سرشو اورد بالا و به چشمام زل زد چند لحضه مکث کرد و یهو گفت خب چیزه میدونی یعنی اینکه نه نه نه انگار گیج شده بود من ازت ممنونم که اونو رد کردی بره من باهاش تموم کرده بودم اونروزی که تو کافه دیدمت یه نفس عمیق کشید و با ارامش گفت یه روز جلوی دوستاش به من در خواست داد و چون نمیخاستم غرورش خورد بشه قبول کردم ولی اونروز هم توی کافه میخواستم باهاش کات کنم که اومد و گفت تو به من خیانت کردیو... از بعدشم که تو رو دیدم نمیدونم چرا اما با حرفاش کمی اروم گرفتم اماچرا اینکه مهم نیس خب کات کردی که کات کردی اصلا چرا اینا رو به من گفت در جوابش فقط سرمو تکون دادم و بلند شدم و گفتم به هر حال از دیدنت خوشحال شدم اونم متقابلا همین کارو انجام داد و سرشو تکون داد خم شدم رو میز تا گوشیمو بردارم که تینا رفت وقتی به سمت حسابداری رفتم تا حساب کنم تینا رو دیدم که دیگه حساب کرده بود و به سمت ماشینش رفت تا سوار شه که یهو راننده من رسید و محکم زد به ماشینش و ماشینش داغون شد بلند گفتم ای وای به سمت تینا رفتم که وحشتزده به ماشین ها نگاه میکردستمو رو شونش گذاشتم و گفتم واقعا متاسفم فکر میکردم رانندم کلاس رانندگی رفته ولی سرمو با تاسف تکون دادم تینا سرشو با تاسف تکون داد و گفت ببین چیکار کرده بعدم کاغذی از جیبش در اورد و به سمتشم گرفت _ این شماره منه بهم زنگ بزن تا ببریمش تعمیر گاه هزینشو من میدم با لبخند کاغذ رو ازش گرفتم و گفتم اوه ممنون در جوابم یه دونه ازون لبخندا زد که اگه مجبور نبودم برم میتونستم تا ساعت ها و روز ها توش محو شم ولی با چه ماشینی برم حالا این بدبخ که دیگه برای من ماشین نمیشه برگشتم و شوگا رو نگاه کردم داشت با تلفن حرف میزد انگار از چشام خوند که دردم چیه سرشو تکون داد و گفت اون با من خیالم راحت شد روی ایستگاه اتوبوسی نشستم چون داشت نم نم بارون میومد حدود ده دقیقه بعد متوجه شدم شوگا همکنارم نشست برگشتم و نگاش کردم متوجه شدم اونم داشت نگای من میکرد گفت تینا الان دوستای من میان دنبالمون کوک و جیمین هستن یکم دیوونه ان دارم میگم تعجب نکنی خندیدم عجبا بیچاره دوستاش بدنام شدن رف یه لحظه یه فکری به ذهنم خطور کرد یه لحظه ترسیدم و دستام سرد شد به روبرو نگاه کردم و گفتم اما شوگا من نمیتونم باهات بیام با ماشین دوستات خب ام یکم سخته اونم این موقع گفت هی پس این موقع میخوای تنها بری خونه خطر ناک نیست تینا حواست نیستا ساعت دوازده ربع کمه راست میگفت ولی از کجا میتونستم بهش اعتماد کنم نکنه اتفاقی برام بیوفته من که دوستاشو نمیشناسم از استرس دستام میلرزید تصمیم گرفتم خودمو راحت کنم و واقعیت رو بگم پس گفتم خب شوگا من الان سه روزه باهات اشنا شدم و واقعا برام سخته که به تو و دوستات اعتماد کنم با لحن سردی جواب داد تو درباره ما چی فکر کردی و بعد گفت از من گفتن بود تصمیم خودته ولی اعتماد به من راحت تره برات یا اعتماد به راننده ی غریبه بعدم با لحن شوخی چشمکی زد و گفت ای بابا اینم جبرانه دیگه مگه ندیدی رانندم چه بلایی سر ماشینت اورد بعد هم با شنیدن صدای بوق ماشینی بلند شد دست منو هم گرفت و به سمتش رفتیم با اینکه خیلی استرس داشتم ولی سعی میکردم خونسردیمو حفظ کنم دوتا دوستش از ماشین پیاده شدن من کمی عقب تر وایساده بودم و شوگا کنار ماشین رفت یکی از پسرا که چهره با نمکی داشت به سمتش رفت و گفت خببب میبینم که قرار میزاری و به ما نمیگی بعدم یه چشمک بهش زد شوگا با لحن معمولی ای گفت جیمین به من اینچیزا میخوره به نظر خودت ایشون و به من اشاره کرد و گفت یکی ازهمکار هاهستن برای متن و تنظیم اهنگ اینجا اومدیم تا با هم مشورت کنیم سرمو کج کردم چی گفت تنظیم اهنگ ینی واقعا اون یه خاننده بود چه رویایی از فکرای خودم خندم گرفت و زدم زیر خنده شوگا متعجب برگشت و بهم نگاه کرد و جیمین و اون یکی دوستش هم متوجه حضورم شدن شوگا گفت کوک و جیمین عزیز ایشون همکار جدیدم هستن تینا اونی که اسمش کوک بود اومد جلو دستشو دراز کرد و گفت خوشبختم دست دادم و گفتم منم همینطور بعدم جیمین پوفی کرد و گفت هی من که میدونم قضیه کاری نیست و با خنده به سمتم اومد و به هم دست دادیم سوار ماشین شدیم کمی از استرسم ریخته بود چون انگار میدونستم که قابل اعتمادن و ادمای خطرناکی نیستن به خاطر تصادفی که شده بود مقداری ترافیک بوجود اومده بود ولی تمام راه رو با شوخی و خنده گذروندیم و خوشگذشت.
نتیجه 4
تینا سعی میکردم عصبانیتمو سر میگوی تو دستم خالی کنم ولی هر چی تلاش میکردم نمیتونستم پوستشو بکنم با در موندگی تو بشقاب پرتش کردم و بشقابو کنار زدم و به شوگا نگاه کردم الان بهترین موقعیت بود قضیه رو بگم بدون اینکه به چشماش نگاه کنم اروم صداش کردم شوگا؟ یه چیزی هست که باید بهت بگم شوگا همونجور که سرش پایین بود گفت بله خیالم راحت شد پس باهاش چشم تو چشم نمیشدم ولی محض احتیاط سرمو انداختم پاییونو گفتم خب راستش اینجااومدنم فقط برای جبران لطفت بوده ولی وسط حرفم اومد و گفت چرا بهم نگاه نمیکنی وقتی داری باهام حرف میزنی بدبخت شدم سرمو اروم اوردم بالا و همینطور که به چشماش نگاه میکردم تند تند گفتم خب چیزه میدونی یعنی اینکه من اونجا نه نه نه من ازت ممنونم که اونو رد کردی بره من باهاش تموم کرده بودم همونروزی که تو کافه دیدمت چون فک میکرد بهش خیانت کرده بودم و داستان اینجوری بود که من ازش خوشم نمیومد نفس عمیقی کشیدم و اینبار با ارامش بیشتری ادامه دادم یه روز جلوی دوستاش به من در خواست داد و چون نمیخاستم غرورش خورد بشه قبول کردم ولی اونروز هم توی کافه میخواستم باهاش کات کنم که اومد و گفت تو به من خیانت کردیو... از بعدشم که تو رو دیدم شوگا بشقاب میگو رو زد اونطرف همون لحظه گوشیمو برداشتم و وانمود کردم تو گوشیمم گفتم بله گفت خب راستش اینجا اومدنم برای جبران لطفت بوده سرمواوردم بالا و دیدم سرش پایینه فهمیدم که میخاد بگه که این یه قرار نبوده اره حرف خودم خیالم راحت شد ولی میخواستم حالا که اینجا اخرین باره میبینمش صورتشو ببینم و یادم بمونه اروم با خودم گفتم تو چرا نگام نمیکنی وقتی باهام حرف میزنی فکر کنم شنید چون با یه حالت دست پاچه سرشو اورد بالا و به چشمام زل زد چند لحضه مکث کرد و یهو گفت خب چیزه میدونی یعنی اینکه نه نه نه انگار گیج شده بود من ازت ممنونم که اونو رد کردی بره من باهاش تموم کرده بودم اونروزی که تو کافه دیدمت یه نفس عمیق کشید و با ارامش گفت یه روز جلوی دوستاش به من در خواست داد و چون نمیخاستم غرورش خورد بشه قبول کردم ولی اونروز هم توی کافه میخواستم باهاش کات کنم که اومد و گفت تو به من خیانت کردیو... از بعدشم که تو رو دیدم نمیدونم چرا اما با حرفاش کمی اروم گرفتم اماچرا اینکه مهم نیس خب کات کردی که کات کردی اصلا چرا اینا رو به من گفت در جوابش فقط سرمو تکون دادم و بلند شدم و گفتم به هر حال از دیدنت خوشحال شدم اونم متقابلا همین کارو انجام داد و سرشو تکون داد خم شدم رو میز تا گوشیمو بردارم که تینا رفت وقتی به سمت حسابداری رفتم تا حساب کنم تینا رو دیدم که دیگه حساب کرده بود و به سمت ماشینش رفت تا سوار شه که یهو راننده من رسید و محکم زد به ماشینش و ماشینش داغون شد بلند گفتم ای وای به سمت تینا رفتم که وحشتزده به ماشین ها نگاه میکردستمو رو شونش گذاشتم و گفتم واقعا متاسفم فکر میکردم رانندم کلاس رانندگی رفته ولی سرمو با تاسف تکون دادم تینا سرشو با تاسف تکون داد و گفت ببین چیکار کرده بعدم کاغذی از جیبش در اورد و به سمتشم گرفت _ این شماره منه بهم زنگ بزن تا ببریمش تعمیر گاه هزینشو من میدم با لبخند کاغذ رو ازش گرفتم و گفتم اوه ممنون در جوابم یه دونه ازون لبخندا زد که اگه مجبور نبودم برم میتونستم تا ساعت ها و روز ها توش محو شم ولی با چه ماشینی برم حالا این بدبخ که دیگه برای من ماشین نمیشه برگشتم و شوگا رو نگاه کردم داشت با تلفن حرف میزد انگار از چشام خوند که دردم چیه سرشو تکون داد و گفت اون با من خیالم راحت شد روی ایستگاه اتوبوسی نشستم چون داشت نم نم بارون میومد حدود ده دقیقه بعد متوجه شدم شوگا همکنارم نشست برگشتم و نگاش کردم متوجه شدم اونم داشت نگای من میکرد گفت تینا الان دوستای من میان دنبالمون کوک و جیمین هستن یکم دیوونه ان دارم میگم تعجب نکنی خندیدم عجبا بیچاره دوستاش بدنام شدن رف یه لحظه یه فکری به ذهنم خطور کرد یه لحظه ترسیدم و دستام سرد شد به روبرو نگاه کردم و گفتم اما شوگا من نمیتونم باهات بیام با ماشین دوستات خب ام یکم سخته اونم این موقع گفت هی پس این موقع میخوای تنها بری خونه خطر ناک نیست تینا حواست نیستا ساعت دوازده ربع کمه راست میگفت ولی از کجا میتونستم بهش اعتماد کنم نکنه اتفاقی برام بیوفته من که دوستاشو نمیشناسم از استرس دستام میلرزید تصمیم گرفتم خودمو راحت کنم و واقعیت رو بگم پس گفتم خب شوگا من الان سه روزه باهات اشنا شدم و واقعا برام سخته که به تو و دوستات اعتماد کنم با لحن سردی جواب داد تو درباره ما چی فکر کردی و بعد گفت از من گفتن بود تصمیم خودته ولی اعتماد به من راحت تره برات یا اعتماد به راننده ی غریبه بعدم با لحن شوخی چشمکی زد و گفت ای بابا اینم جبرانه دیگه مگه ندیدی رانندم چه بلایی سر ماشینت اورد بعد هم با شنیدن صدای بوق ماشینی بلند شد دست منو هم گرفت و به سمتش رفتیم با اینکه خیلی استرس داشتم ولی سعی میکردم خونسردیمو حفظ کنم دوتا دوستش از ماشین پیاده شدن من کمی عقب تر وایساده بودم و شوگا کنار ماشین رفت یکی از پسرا که چهره با نمکی داشت به سمتش رفت و گفت خببب میبینم که قرار میزاری و به ما نمیگی بعدم یه چشمک بهش زد شوگا با لحن معمولی ای گفت جیمین به من اینچیزا میخوره به نظر خودت ایشون و به من اشاره کرد و گفت یکی ازهمکار هاهستن برای متن و تنظیم اهنگ اینجا اومدیم تا با هم مشورت کنیم سرمو کج کردم چی گفت تنظیم اهنگ ینی واقعا اون یه خاننده بود چه رویایی از فکرای خودم خندم گرفت و زدم زیر خنده شوگا متعجب برگشت و بهم نگاه کرد و جیمین و اون یکی دوستش هم متوجه حضورم شدن شوگا گفت کوک و جیمین عزیز ایشون همکار جدیدم هستن تینا اونی که اسمش کوک بود اومد جلو دستشو دراز کرد و گفت خوشبختم دست دادم و گفتم منم همینطور بعدم جیمین پوفی کرد و گفت هی من که میدونم قضیه کاری نیست و با خنده به سمتم اومد و به هم دست دادیم سوار ماشین شدیم کمی از استرسم ریخته بود چون انگار میدونستم که قابل اعتمادن و ادمای خطرناکی نیستن به خاطر تصادفی که شده بود مقداری ترافیک بوجود اومده بود ولی تمام راه رو با شوخی و خنده گذروندیم و خوشگذشت.
پارت های جدید رو کی میزاری 🥲؟
قبلا گفتم بازم میگم
ادامهه بده 🥲✊🏻
دوباره خوندمش خیلی خوب بود :)
مرسی که ابنقد همرامییی حتمنن
شاید باورت نشه ولی تا پارت هفت نوشتم حوصلمنمیشه بزارم:))))
خیلی قشنگه 💞💞
فقط به سوال تهش بهم میرسن؟؟
یعنی هَپی اِند هست ؟؟؟
آره هپی اند صد در صد ولی خودم هنوز تصمیم نگرفتم که شخصیت اصلی به کی برسه😂💞