
🖤🌪🌊🖤🌪🌊🖤🌪🌊🖤🌪🌊

• کاملیا: بازم فرمانده تهیونگ با اون اعصاب خوردی همیشگی اومد ... بعد از مرگ ماریا و فرمانده ارشد شدنش اخلاقش کلا بهم ریخته بود ... منم بودم همینطور میشدم اما بالاخره بعد یک سال باید عوض میشد نه ...هر شده و نشده دیگه تموم شد .. ماریا رفته و فرمانده باید ازش دست بکشه. اینکه هر روز بره کنار اقیانوس و ناراحت باشه چیزی رو عوض نمیکنه.. اون با تمام جدیت و حتی صد درصد بیشتر با ما رفتار میکرد .. جرعت یکم کج رفتن رو نداشتیم ... 《 ببخشید قربان مزاحمتون شدم .... خبر خوبی ندارم براتون ..》 ته :《 تو کی تا حالا خبر خوب داشتی 😒》

کاملیا:《 اممم...معذرت میخوام ... گروه بتا که فرستاده بودید برای تجسس منطقه گروه red ( رِد :سرخ) .اممم.الان ۳ روزه که نمیتونیم باهاش تماس بگیریم... هکر ها و برقرار کننده های تماس میگن که احتمال لو رفتنشون و گیر افتادنشون زیاده 》 همین موقع یکی از کار اموز ها توی بخش سایبری به سمت کاملیا و ته اومد و نفس نفس زنان گفت :《 قربان ... یه پیام رسیده ... از آیپی ناشناس.. باید بیاید ...》 تهیونگ :《 اوکی بریم 》 و همه با هم به سمت اتاق مخصوص رفتن ...تهیونگ:《 بگو چه خبر شده》 مسئول فناوری گروه:《 الان سه روزه که درخواست تماس با گروه بتا دادیم اما جوابی ندادند تا اینکه همین الان از یک فرد ناشناس پیامی حاوی مبادله افراد فرستاده شده هست با افرادی که ما ازشون گرفتیم 》

تهیونگ محکم دستشو روی میز نزدیک اونجا کوبید و گفت : 《 لعنت... گیر افتادن حالا باج میخوان بگیرن ... اینقد بی مصرفن که به این راحتی گیر افتادن ... ما نمیتونیم بزاریم که افرادی که ازشون گرفتیم رو پس بدیم البته پس هم بدیم براشون مهره سوخته هست .... بلافاصه دخلشونو میارن ...》 مسئول فناوری گروه:《 قربان الان چکار کنیم ؟؟دستورتون چی هست》 تهیونگ:《 یه قرار بزار برای دیدن نماینده دو گروه برای صحبت باید دقیقا توی همون بازه زمانی قرار به پناهگاهشون بریم و افراد رو ازاد کنیم ... پر خطره اما راه دیگه ای نیست.. کاملیا تو میری... حواست باشه بیگدار به آب نزنی》 کاملیا:《 من قربان؟؟ چرا خودتون نمیرید》

تهیونگ:《 چیه نکنه میخوای سرپیچی کنی از دستور . این قد نگرانی که من تو سختی نباشیم؟؟ نگران نباش من همراه گروه دوم برای نجات میرم》 کاملیا:《 نه قربان من چنین جسارتی...》 تهیونگ :《 بسه دیگه... کارا رو راستو ریست کنید ..هر چه سریع تر ...》کاملیا سرشو انداخت پایین و از اتاق رفت بیرون ...تهیونگ : رفتم توی اتاقم و پشت میز نشستم . از دست این ندونم کاری های اینا چکار کنم ... تازه خوبه گروه بتا گروه عالیشون بوده و اینجور گیر افتاده بقیه بودن دیگه قرار بود چکار کنن... که یه لحظه یاد خودمو ماریا افتادم...دستمو با سرم پوشوندم ما دوتا هم با بهترین همکاریمون گیر افتادیم... نه اونجا تقصیر من بود . اونم به خاطر من ... مگر نه کار گروهی ماری مشکلی نداشت ...

با خودم بحث میکردم .. وجدانم اروم نمیشد حتی با از بین بردن اون مردک لین حتی اگر پدرم هم بود اصلا از کاری که با اون کردم ناراحت نبودم ... اون ماری رو که توی این ماجرا نبود رو کشت و از من گرفت ... ماریا ی منو کشت دقیقا وقتی نیست فهمیدم چقد جای خالیش برام کشنده هست و چقد عذابم میده و برای بار هزارم زمرمه کردم .... ماری ببخشید که باعث شدم بمیری🥺.... ببخشید عشق رفته من *۵ روز بعد* ..... تهیونگ : برای اینکه دوباره خرابکاری پیش نیاد با گروه آلفا همراه شدم کاملیا از اون طرف داشت هم سرگرمشون میکرد همه توجه ها رو جلب کنه تا کسی به ما توجه نکنه . اینجوری خوب پیش میریم..

گروه red گروهی بود که توی این یکسال فعالیتاشون مشخص تر و خطرناک تر پیش میبرد و میشه گفت توی یه محدوده بزرگ حکم رانی میکرد ازبین بردن کامل گروه در حال حاضر برای ما امکان نداشت اما باید از اتفاقات خطرناکشون برای عام و بقیه جلوگیری میکردیم. ... با کمک تیم منطقه یه نقشه محو از مقرشون بدست اورده بودیم . حدس میزدیم که توی اتاق های کناری ساختمون دوم گروگان ها رو نگه داشته باشن ... با ارایش نظامی خاصی وارد شدیم نگهبان ها بودن و همه جارو زیر نظر داشتن اما همیشه نقاط کوری هم بود ... به اولین در رسیدیم با احتیاط باز کردم . درست بود . حس فرمانده کیم هیچ وقت اشتباه نمیشد ... با کلی وسیله تونستیم اون ۳ نفر گروه بتا رو ازاد کنیم اما ...

یه نگهبان که برای سر رسی اومده بود ما رو دید... صدای شلیک همه جارو پر کرده بود ... اما داشتیم فرار میکردیم و خوب پیش میرفتیم ... که... اون صدای مرموز و عجیب اومد ... بنظر میومد صدای کسی هست که داره نگهبان های اونا رو کنترل میکنه و دستور میداد بهشون ... صدای یه زن بود دفعه اول واضح نبود ... 《 سریع تر در محدوده ۴ رو ببند مگه نشنیدی چی گفتم》 خدای من .... سریع به سمت صدا برگشتم .... صدای خودش بود . قسم میخورم خودش بود .... تا اومدم کامل بهش نگاه کنم .... سوزش عجیبی توی شونه سمت راستم حس کردم و درد کل وجودمو گرفت .. نه ... بزار ببینمش.... باید ببینمش....اما چشمام روی هم رفت و دوباره تاریکی محض

ادامه دارد... 😁😁😁😁😁😁😁😁 اسپویل توی نتیجه گیری
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی عالی بهترین نویسنده تو رو خدا زود تر پارت بد رو بزار
پارت ها رو گذاشتم ... دیر پیامتو دیدم😅
خداااا چرا این داره منو شکنجه میکنه
😅😅😅❤❤❤❤
😍🥺💜😘
عالیییییییییییییییییی😍😍😍
امیدوارم خوب تموم شه 🥺🥺🥺
و میدونم خوب تموم میشه😐😐😅😅
😂😍😍😍😘😘
چهارمین نفر...😁 خیلی هم بد نیست که چهارم شدمم...😅
وایییییی....😍😍 یه حسی بهم میگه اون ماریاس و حافظشو از دست داده.😉 بابت اسپویلم هم حس میکنم ماریا تو اون قسمت یا دستگیرش کرده و یا داره ازش بازجویی میکنه...🕵🏻♀️🔎⛓
راستی فکر نمیکردم واقعا از عکسه به این زودی استفاده کنیی آجییی...😘💜
خواهش میکنم خوشگلم❤💜❤😍
گایز نمخوام اینو بگمکه داستان خراب بشه اما اصل داستانی که نوشته بودم این بود که ماریا توی پارت قبل میمرد و اون پایان داستان بود اما چون برای کسایی که هپی اند میخواستن اینا رو نوشتم🙂
یه اشتباهی رخ داده اینه که من این پارت رو اشتباهی گذاشتم تو قسمت طرفداری ها🤦🏻♀️
عالییییییییی
کوماعووو❣❣❣
دددوووممممم
خب به احتمال دو هزار درصد اون ماریاس که حافظه شو از دست داده
چون شخصیت اصلی به همین راحتی ها نمیمیره
من ۱۰۰۰ درصد دیگه به احتمال اضافه کنم😂