سلام من مانیا هستم و عاشق نویسنده گی هستم و من یک ارمی هستم برای همین از عشق خودم به تهیونگ یه داستان نوشتم کپی ممنوع
الان سه ماه از رایطه من و تهیونگ میگذره
امروز دوباره باهم قرار داریم وقتی رفتم سر قرار تهیونگ اونجا بود سلام کردم گفت می خوام یه چیزی بهت بگم مانیا گفتم بگو گفت میشه دوست دختر من باشی من زبونم بند اومد گفت از صورتت معلومه که قبول کردی دست منو گرف از کافه رفتیم بیرون قدم زدیم من گفتم دیگه باید برم چون گوشیم خاموش شده بچه ها نگرانم میشن(مانیا با دوستاش به کره اومدم و ما تو کمپانی داریم فعلا کاراموزی میکنیم )گفت باشه من میرسونمت گفتم نه ممنون خودم ماشین اوردم تا دم ماشین همراهیم کرد وقتی خواستم سوار بشم یه دفعه
دستمو گرفت گفت وایسا گفتم چی شده اومد نزدیک تر منو بوسید گفت الان برو منم بدون عیچ حرفی رفتم
تو کل راه به اون لحظه فکر می کردم به خودم گفتم بلخره بعد از 8سال این اتفاق افتاد(بچه ها مانیا 8ساله که عاشق تهیونگ یعنی عشق واقعی نه بخواطر خواننده بودنش)
فردا تو کمپانی هم دیدیم ریز خندید دلیلشو فهمیدم بخواطر دیشب بود بعد از کار کردن رفتیم دور کمپانی قدم زدیم یکی بهش پیام داد گفت من باید برم گفتم باشه اما خیلی عصبانی بود یکم نگران شدم فردا همو دیدیم گوشه صورتش زخم شده بود گفتم چی شده
گفت هیچی خیلی ناراحت شدم بعد باهم از کمپانی رفتیم بیرون دوباره یکی بهش پیام داد دوباره با اعصبانیت گذاشت رفت جبوسو گرفتم گفتم این دفعه دیگه نه دیگه تحمل ندارم که اسیب ببینی صورتم رو ناز کرد گفت عزیزم میدونم نگرانمی اما نگران نباش این مشکل خانواده گیه سر فرصت برات تعریف می کنم پیشونیم رو بوسید رفت
وقتی دیدمش گوشه صورتش زخم شده بود گفتم چی شده گفت هیچی نشده کارا که تموم شد باهم از کمپانی رفتیم بیرون دوباره یکی بهش پیام داد گفت من باید جلوشو گرفتم گفتم این دفعه دیگه نه دیگه تحمل ندارم که اسیب ببینی صورتم رو ناز کرد گفت عزیزم چیزی نشده یه مشکل خانواده گیه سر فرصت برات تعریف می کنم رفت
توی راه داشتم فکر می کردم حست کردم کسی داره منو تعقیب میکنه اما وقتی پشت سرم نگاه می کردم کسی نبود رسیدم خونه کسی نبود بعدش یکی در زد
وقتی در رو باز کردم یه پسره ای بود گفت منزل مانیا سزار گفتم بله کاری ازم براتون بر میاد گفت بله تو قراره وسیله ی انتقام من بشی گفتم چی خواستم درو ببندم یکه پاشو گذاشت لای در اومد تو خونه حالا من بدو اون بدو تا اخر کنار دیوار منو گیر انداخت یه دسمتمال از جیبش در اورد منو گرفت توی بغلش دستمال گذاشت روی دهنم خیلی تقلا کردم فقط همینو شنیدم که گفت خوب بخوابی عروسک کوچولو بعدش بیهوش شدم وقتی چشم هامو باز کردم
عالی بودی
خیلی بدی😑😑😑😑😓😓😓😓😓😡😡😡😡😡😡تهیونگ مال منه ن تو😓😓😓😓😓🤧🤧🤧🤧🤫🤫🤬😷تورو خداااااااا🤧🤧
از کجا معلومه تهیونگ با تو دوست شه شاید با من دوست شه هههههههه😷😑🤪😠🤕🤒🧐
آیییییییی
چقدر قشنگ
ولی زیادی رمانتیک بود تهیونگ توی رابطه عشقی ضعیفه❤