سلام رفقا ببخشید دیر اومدم ،اینم از پارت دوم عمارت الیزابت امیدوارم خوشتون بیاد راستی اگه پارت اول رو خونده باشید با شخصیت هایه داستان اشنا باشید ولی الان 3 شخصیت دیگه به داستان اضافه میشن ((آقا و خانم لی و دخترشون سم))
خوب امیدوارم معرفی بالا رو خونده باشید ،شروع میکنیم: از زبان سلنا :باشه ،خوب بریم پایین ادرین :نگفتی چرا اومدی بیرون؟سلنا:کنار پنجره بودم که آلیس رو بیرون دیدم اومدم دنبالش آدرین :اوهوم،رفتند پایین و آدرین از سلنا پرسید خوب کجا دیدش ؟سلنا:ام ام اههه فکر کنم اونور نه نه نه اینور !!ادرین:اخرش کجا ؟سلنا:راستش کنار جکو گلی و یه خانمی بود .ادرین:اها پس شما بخاطر آلیس نیومده بودی پاین از رو کنجکاوی بوده 😆سلنا :نه نه نه چی میگی توووو!ادرین:باشه تسلیم😅سلنا:اها اوناهاش،،،و آلیس با سرعت تمام به سمت سلنا دوید و پشت سرش چند نفر بودند
آقای لی:بغشو مسیو و مادام از دیداغتون خشوغتم بنده مسیو لی هستم.خانم لی :بغژو مادام و مسیو من مادام لی هستم .سلنا :سلام شما فرانسوی هستید ؟در همان حین آدرین میگه سلام خانم و اقایه لی از دیدنتون خوشبختم ،آقای لی:بله مادام ما از فغانسه اومدیم و خانم لی میگه:ما هم از دیدن شماها خوشوغتیم 😊آقای لی:ما همسایه هایه جدید مادام الیزابت هستیم شماها باید مهمانان ایشان باشید درسته؟سلنا:بله بله من برادرزاده یه عمه الیزابت هستم و ایشون نامزدم هستن
آقای لی :مادام میشه عمه شما غو ببینیم؟سلنا:راستش ماهم ایشونو ندیدیم و 1ساعتی میشه اودیم خانم لی:اوکی اوکی میشه بگید مادام گلی و مسیو جک بیاین ،که ناگهان گلی و جک مثل روح زاحر شدن و گفتند :باما کاری داشتید ؟
خانم لی:مادام گلی ما تا آمدن وسایل هایمان از پاغیس 3روز طول میکشد میخواستیم با مادام الیزابت صحبت کنیم شاید شد این 3شب غو اینجا بمونیم ،گلی:اتفقا بانو الیزابت شمارا به اتاقشان دعوت کرده اند راستی بانو سلنا همراه با نامزدتان هم بیاید 🙇همه باهم رفتن اتاق عمه الیزابت و بعد جک گفت:بر رویه صندلی ها بشینید تا یانو بیایند ،سلنا از خوشحالی بالا پاین میپرید که الیزابت اومد تو و گفت :سلام آقا و خانم لی و سلام بر سلنا عزیزم و نامزدش بنده خیلی از دیدن شما خوشحال شدم
از زبان سلنا :( تو فکرش داره حرف میزنه) وایییییییی حالا چی میشه ایترس دارم،خلاصه بعد از اجازه دادن الیزابت که آقا و خانم لی که میتونن تو کاخ بمونن الیزابت همه رو بیرون کرد و خواست با سلنا تنها حرف بزنه
از زبان الیزابت :سلنا دختر عزیزم من در اصل عمه ی تو نیستم عمه ی پدرت هستم ،سلنا:بله عمه جان خودم میدونم 🙌🙋الیزابت:پس باید خوب بدونی که نصف این عمارت مال پدرته 😎سلنا:ام ام ام نه والا عمه اصلا از این ماجرا خبر نداشتم 😓👮الیزابت :واقا خبر نداشتی خوب حالا اشکالی نداره ولی بایداینو بدونی که پدرت نصف این عمارت رو به تو داده
سلنا :واقا" نمیدونستم؟!الیزابت : اره عزیزم تازه منم چون فرزندی ندارم پس از مرگم اینجا به تومیرسه 👱سلنا :خدانکنه عمه جان ،خلاصه الیزابت میره تو اتاق خوابش و سلنا رو هم میفرسته بالا تو. اتاق
از زبان آدرین :وقتی سلنا اومد تو اتاق اونقدر خوشحال بود که نگو اما تا خواستم ازش سوال بپرسم که چرا اینقدر خوشحاله خوابش برد خلاصه منم رفتم بخوابم صبح روز بعد خواستم به طور خواص بیدارش کنم پس رفتم رو سرش و لوپشو ماچ کردم بیدار شد و اونم لوپمو ماچ کرد
از زبان سلنا:خلاصه رفتیم پایین که صبحونه بخریم که دیدم یک دختر خوش رو در کنار اقا و خانم لی ایستاده رفتم جلو و سلام کردم دختره هم گفت :سلام از دیدنتون خوشبختم سلنا جان منم با تعجب پرسیدم :شما فارسی بلدی؟گفت:بله من ایران بزرگ شدم شما چی شنیدم ایران به دنیا اومدین منم گفتم:اره ولی از 2سالگی اومدیم اینجا با خوانواده و.....
خوب خوب دوستان ببخشید زوز تموم شد راستی این کشوری که سلنا اینا توشن پرتغاله
بسیاری زیبا بود
و منتظر پارت بعدی هستم ،☺️
مرسی که خوندی پارت بعدی رو فردا مینویسم