خوب اینجا ی اجی دیگه هم اضافه میشه
از زبان مهنا عکس مهنا من توی مهمونی تاج گذاری بودم که پدر بزرگ دخترا منو صدا زد اجوشی:و مهنا دختر کوچک که صلح را به ما ها وصل می کنه به دخترا اشاره میکنه بیارنش آیناز:باسایکا رفیتم دستش رو گرفیتم روی سن اوردیم. اجوشی:دخترا آیناز و سایکاومهنا شما قدرت هایی دارید که از مادر و سه الهه رسیده آیناز ملکه ی روشنایی سایکا ملکه ی تاریکی و مهنا صلح که سه پسر از سرزمین خویش برای ازدواج برایتان انتخاب کردم.
ملکه مهنا و اوه سهون ملکه سایکا و پارک چانیول ملکه آیناز و بیون بکهیون
1 روز بعد از مراسم ...... از زبان سایکا:از خواب بلند شدم دیدم سنگینی رو خودم احساس می کنم واد هل چانیول با وزن 80 کلیویی یش روم خوابیده سایکا:خرمن بلند شو چان:هوی گو.ساله بیدارم سایکا:یادت رفته من کیم چانیول بلند میشه ببخشید ملکه سایکا:لال شو بابا اونیی آیناز داد می زنه آیناز :باصدای سایکا پریدم جان رفتم تو اتاق جان سایکا:اذیتم میکنه آیناز :خو بیا با پا زنه لای پای چانیول چانیول:نفسم بالا نمی یاد
از زبان پسرا: بک:خا بیاید داف افتاد بهمون چه دافایی چان:لال باو تازه پدر بزرگشون گفت قدرتون 1 هفته بعد شکوفا میشه سهون:نمی دونم چرا مهنا به دلم نشسته چان:بیا ی خر گیرمون افتاد بک:خوب منم از اول تو شرکت کتم انداختم رو شونش مهرش به دلم افتاد چان:خوب منم اعتراف می کنم عاشق شدم رفت
ار زبان مهنا با دختر زود صمیمی شدم با هاشون حال می کنم چون ما تا حالا کسی نبوسیدیم باید با نامرذامون تمرین کنبم سایکا:خوب بریم سر اصل منتلب غزیه چیه
✔ تمام
آیناز آجیم میشی ؟ 😂😂 آخه از اخلاقت تو داستان خوشم میاد خیلی باحاله😅😅
اجی جون شوهرت کیست(بایستت )
بیارمت تو داستان