سلام دوستان دفعه پیش کم نوشتم ولی این قسمت جبران می کنم
از 👅 و 👀 مرینت : رفتم تو کلاس از چیزی که دیدم شاخ در آوردم ، لوکا اومده بود به 🏫 مدرسه ی ما رفتم کنارش نشستم و سلام کردم ، اون بهم سلام کرد . خانم بوسیه داشت درس می داد و من هم داشتم به استاد فو فکر می کردم که ، یکدفعه لوکا صدام کرد و گفت : مرینت خانم داره ازت سوال می پرسه . منم که حواسم به درس نبود از جام بلند شدم و گفتم میشه دوباره سوال رو بگید . خانم بوستیه دوباره سوال رو گفت ، منم داشتم فکر می کردم که دیدم لوکا جواب رو روی یه کاغذ که رو میز بود داشت می نوشت ، منم جوری که کسی نفهمه از روی کاغذ نگاه کردم و جواب دادم و بعد خانم بوستیه گفت : درسته . منم نشستم سر جام و یه نفس عمیق کشیدم و از لوکا تشکر کرد که زنگ خورد
زنگ خورد . وسایلم رو جمع کردم و گذاشتم تو کیفم و رفتم پیش الیا . الیا : می بینم بعضیا قوطب نماشون قاطی کرده . مرینت : حرف الکی نزنید . الیا : مکن دارم دورغ می گم ؟؟؟؟. مرینت: شما هیچ وقت دورا نمی گیرد ولی چرت و پرت زیاد مگی . داشتیم با الیا می رفتیم تو حیاط که یه فکری به ذهنم رسید . به الیا گفتم : بیا جرعت یا حقیقت بازی کنیم . الیا : فکر خوبیه ، تو برو از تو کیف من قمقمه من رو بیار و منم بچه ها رو خبر می کنم . گفتم باشه و به طرف کلاس رفتم و قمقمه رو برداشتم . وقتی رفت تو حیاط با چیزی که دیدم تعجب کردم الیا تموم بچه های کلاس رو تو کمتر از ۳۰ ثانیه جمع کرده بود.
از 👅 و 👀 الیا : مرینت سر جاش خشکش زد بود ، رفتم نزدیکش و چند بار صداش کردم اما فایده ای نداشت ایندفعه به جای صدا کردنش نیشگونش گرفتم ، فکر کنم مرینت یه سه و چهار متری پرید بالای و همه زدن زیر خنده . با بچه ها نشستیم رو زمین و یه دایره بزرگ تشکیل دادیم و شروع کردیم قمقمه رو چرخوندن ، دفعه به کیم و ناتانائیل افتاد . کیم : جرعت یا حقیقت . ناتانائیل : جرعت . کیم : منو تو یه لباس ابر قهرمانی بکش 🦹🦹 ناتانائیل : باشه . دوباره قمقمه رو چرخوندیم افتاد به الکس و مکس . الکس : جرعت یا حقیقت . مکس : جرعت . الکس : تا یه هفته باید تموم تکالیف منو بنویسی . مکس: نه 😨😨😨😨 الکس : اره 😏😏😏 و بعد همه زدن زیر خنده . دوباره قمقمه رو چرخوندیم افتاد به نینو و مرینت . نینو : جرعت یا حقیقت . مرینت : جرعت.
از 👅 و 👀 نینو : داشتم فکر می کردم چه شرطی برای مرینت بزارم که الیا با آرنج زد بهم و یواشکی که هیچ کس نفهمه بهم گفت : این روزا حال مرینت اصلا خوب نیست . همون موقع یه فکری به سرم زد به مرینت گفتم : باید همهمون رو بستنی آندره مهمون کنی 🍦🍦🍧🍧🍨. مرینت : باشه. یه لحظه کل حیاط رفت رو هوا . بعد دوباره قمقمه رو چرخوندیم که الیا با آدرین افتاد . الیا : جرعت یا حقیقت . آدرین : جرعت . همون موقع زنگ خورد و مجبور شدیم بریم سر کلاس .
از 👅 و 👀 مرینت : زنگ خورد و مجبور شدیم بریم سر کلاس . این زنگ با خانم مندلیف داشتیم . آخر کلاس بود که خانم مندلیف یه عالمه تکلیف داد ، تو اون لحظه همه داشتن به مکس نگاه می کردن . مکس :😫😫😫😫😫😫 . وقتی مدرسه تموم شد رفتم خونه و خودمو رو تخت انداختم . ساعت 2 بود ، قرار بود ساعت 6 با بچهها بریم بستنی آندره . تا ساعت 3 خوابیدم و بعد رفتم پایین ناهار خوردم و چندتا ماکارون برای تیکی اوردم و بعد تکالیفم رو نوشتم که دیدم ساعت 5 دقیقه به 6 هست . وای دیرم شد ، رفتم از خونه بیرون و به مامان و بابام گفتم زود بر می گردم. رفتم بیش بچهها همشون منتظر من بودن . رفتیم و همه بستنی گرفتیم . کاگامی هم اومده بود ولی لایلا نیومده بود. منو لوکا باهم بستنی خوردیم و بعدشم رفتیم شهر بازی خیلی خوش گذشت .
وقتی برگشتم خونه . دیدم خونه بهم ریخته هست ، رفتم مامان و بابام رو صدا کردم که دیدم دارن وسایل رو جمع می کنن . گفتم اینجا چه خبره ؟؟؟ چرا داریم وسایل رو جمع می کنید ؟؟؟؟؟؟
دوستان امیدوارم لذت برده باشید . لطفاً نظر و کامنت بزارید.
در قسمت بعد یه سوپراز براتون دارم و سعی می کنم زود بزارم
خداحافظ
.......
۴ هفتس چرا پارت بعدیو نمیزاری ؟
سلام دوستان ببخشید که دیر شده امتحانم تازه تموم شده دارم می نویسم و یه سورپرایز براتون دارم
عالییییییییییییییییییییی×۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
لطفا داستان من قلب یخی روهم بخون و در پارت سوم نظر بده (۳پارت داره ودر باره ی میراکلسه)
👌👍👌👍👍👍☯️
عالییی بود ولی کم بود