سلام سلام امروز میخوایم یه داستان شگفت انگیز را شروع میکنیم بزن بریم 😉😉
شخصیت های داستان : شیرایوکی . ذِن ویستالیا راج شینازاد محافظان داستان : میتسوهیده . کی کی . اوبی والبته بقیه ی شخصیت ها که در بعضی قسمت ها هستند . بزن بریم 😉❤
بسم الله :از شیرایوکی شخصیت اصلی زن شروع میکنیم شیرایوکی در حال قدم زدن در جنگلی است که دران پر از گیاهان دارویی درختان و گل های بسیار زیبا است داستان از اینجا شروع میشه که :: شیرایوکی :وااای چه گیاهان دارویی کم یابی 😻اینا فوق العاده هستن مطمعنم که اگر بتونم با اینا دارویی برای خانم ویلیا درست کنم حتما کمر دردش خوب میشه شیرایوکی در حال رسیدن به خانه است
میریم به قصر تانبارون پرنس راج :هی تو ببینم زیبا ترین دختر این سرزمین چه کسیه زود بهم بگو .خدمتکار :عالیجناب در این سرزمین دختری با موهای قرمز زندگی میکنه که بیش از حد زیبا است و اسم اون شیرایوکی هست راج :واای خدای من حتما اون دختر معشوقه من باید بشه 😌😠 هی میسا زود باش برو به اون دختر خبر خوب رو بده 😈 میسا :چشم عالیجناب
شیرایوکی در حال ساختن دارو هست که یک دفعه در به صدا در میاد شیرایوکی :بله اومدم کیه ها تو دیگه کی هستی 👩 میسا :هی تو . من از طرف پرنس راج اومدم بهتره که تا شب به خودت برسی و خودت را اماده کنی چون قراره معشوقه ی پرنس بشی دخترک شیرایوکی :چی یعنی چی اما من یه دختر عادی شهر نشین هستم 😨
شیرایوکی :فکر کنم بهتره از اینجا فرار کنم اخه چاره دیگه ای ندارم ولی قبلش باید چند تا دارو برای همسایه های مهربونم اماده کنم (شیرایوکی کاراشو کرد) خوب بزن بریم ها فکر کنم بهتره موهامو بچینم (موهاش بلند بود اما کوتاهشون کرد و موهای کوتاه شده را توی اتاق گزاشت ورفت ) 💇
عزیزان به زودی پارت بعدی را میزارم پارت بعدی قراره چیزای خیلی خوبی بخونید عالی میشه فقط یه در خواست دارم که روی قلب سفید من بزنید و قرمزش کنید ❤❤
عزیزان من پارت بعدی را نوشتم انشاالله تا پس فردا میاد
البته داستان زیبایی از میراکلس هم دارم مینویسم منتظر باشید چون من هرروز مینویسم و توی این سایت تایپ میکنم ولی باید منتظر باشیدتا بیاد بااای چالش هم داریم 😉❤