سلام دوستان این پارت چهارم هست امیدوارم خوشتون بیاد منتظر نظرات هستم :-)
همه خرید هاشون رو انجام دادن باید میرفتیم اردوگاه بچه ها یه مدیر گفتن خانم لطفا میشه بریم شهربازی
مدیر:مگه بچه این خجالت بکشن کاملیا:خانم خب میریم شهربازی بزرگانه 😺
مدیر :نخیر حرکت کنید برین اردوگاه بچه ها:خااااانممم تروخدااا
مدیر :خیلی خب باش 😐اما یه شرط میزارم که باید گروهی برید همه رو گروهی کرد ومن گروهی نداشتم همه ی گروها تقسیم شده بود مدیر:عیب نداره جولیا که تنهایی جولیا:نه خانم عیب چی 🤦♀️
من رفتم داخل حیاط شهربازی اونجا قایق و.... بود من رفتم پوفیلا گرفتم ویجا نشستم و خوردم که مدیرمون اومد گفت چرا نمیری بازی جولیا: دوس ندارم شهربازی رو 😂حوصلم نمیشه بازی کنم 🤦♀️😂
صورت مدیر :😳😑😳😑مگه میشه جولیا :آره میشه 😂😂مدیر :دخترم میخوای اتوبوس بگیرم بری اردوگاه؟ بله خانم مرسی یهو یکی از بچه ها اومد پیش مدیر یه چیز داخل گوشش گفت و مدیر هم جوابش رو داد
من داخل ذهنم می گفتم یعنی دارن چی میگن :-/
مدیرمون گفت بیا این کارت رو بگیر برو اردوگاه من قبلش رفتم کلی خوراکی خریدم و رفتم سوار شدم رسیدم که به اردوگاه همه جا تاریک بود تعجب کردم آخه مدیرمون هم نیومده آخه الان ساعت 9 هست رفتم لامپ روشن کنم که روشن نشد خیییلی ترسیدم د. اتاقمم قفل بود داخل حیاط نشستم و چراق قوه ی گوشیم ر و روشن کردم
که یهو صدای یه آهنگ اومد 😻:تولد تولدت مبارک وااای امروز تولدم بود یادم رفته بود جشن تموم شد مدیرمون گفت بچه ها قراره فردا برین خونه هاتون دوهفته دیگه شده پس الان یا فردا وسایل هاتون رو جمع کنید
بچه ها این پارت هم تموم شد قبل از این پارت 5اومده بود درسته آخه من هم پارت 4درست کردم هم 5 اما پارت چهارم قبول نشد مجبور شدم دوباره بنویسم. خب بچه ها نظر کامنت فراموش نشه 😉🌹
خیلی خوب بود زود تر قسمت بعد رو بزار و البته لطفا یکم عاشقانش کن