
نظرتون چیه تک پارتی هم بزارم؟
بلاخره رسیدیم در خونه هوا خیلی سرد بود سریع وارد خونه شدیم یه نگاه به خونه کردم و بعد به سمت حیاط رفتم داشت برف میزد خواستم برم سمت انباری اما دودل شدم برگشتم سمت خونه و از افسر جئون خواهش کردم همرام بیاد چون از انباری به شدت میترسیدم «حتما اماد قبلش میخواستم بگم.... راحت باشید بهم بگید جونگ کوک رانش معذب هستم»«بگم جونگ کوک؟ »«قصد بی ادبی نداشتم.... »«اه نه باشه بهتون میگم جونگ کوک شماهم با من راحت باشید به هرحال قراره مدت زیادی و پیش هم باشیم »وارد انباری شدیم از بچگی از انباری میترسیدم چون وقتی خیلی کوچیک بودم در انباری روم قفل شد و یک شبانه روز اونجا بودم پ انقدر گریه کردم که احساس میکردم اشک چشمام تموم شده بود😅داشتم دور و بر میگشتم راستش وسیله من نبود وسیله مادرم بود من و فرستاد دنبالش میگفت به کسی اطمینان نداره.... بعد 4 ساعت گشتن بلاخره پیداش کردم اومدیم از انبار بیایم بیرون اما در قفل شده بود تمام اتفاق های بچگی از جلوی چشمام رد شد زانوهام سست شد و روی زمین زانو زدم، جونگ کوک یه نگاه به در کرد و یه تنه محکم به در زد روبه من برگشت و گفت جلوی در برف زیادی جمع شده به خاطر همین در باز نمیشه. ساعت تقریبا 12 نصفه شب بود به پیشنهاد جونگ کوک امشب و اونجا اومدیم چون دیر وقت بود. هیچکدوم خوابمون نمی برد و داستان زندگیمون رو واسه هم تعریف کردیم با شنیدن داستان زندگی جونگ کوک و ز ح ر هایی که کشیده گریم گرفت . در برخورد های اول خیلیرسرد و بی روح به نظر میرسید اما الان متوجه شدم که خیلی مهربون و دلسوز هستن. هوا خیلی سرد شده بود لباس ها م ون اونقدر گرم نبود چوبی هم اونجا نبود اتیش بزنیم
دندون هام از سرما بهم میخورد ً. جونگ کوک با نگرانی بهم خیره شده بود گفت :بانوی من فقط یک راه واسه گرم کردنتون هست اما.... سکوت طولانی کرد بعد دوباره به من خیر شد گفت :از اینکه همچین حرفی میزنم شرم دارم اما وظیفه من اینه از شما مراقبت کنم پس لطفا اینو فقط کمک یا شاید وظیفه درنظر بگیرید
(چیه منتظر چی هستید؟الان توقع دارید همو بغل کنن یا شایدم...؟ خاک بر سرتون منحرف های بدبخت میخوان همو کتک بزنن تا گرمشون بشه 😐😂)جونگ کوک توضیح داد که باید چیکار کنن تا گرمشون بشه . بی اختیار زدم زیر خنده «ببخشید چه چیزی خنده داره»با خنده جواب دادم هیچی!
هردو بلند شدیم یه نگاه که توش تعجب و خنده موج میزد به جونگ کوک کردم و گفتند یعنی الان بزنم توی گوش شما؟ «اره بیا امتحانش، کنیم» «باشه»بعد گفتم این کلمه دوباره زدم زیر خنده بعد به نفس عمیق کشیدم و یه چک زدم به جونگ کوک و باز زدم زیر خنده این دفعه جونگ کوک هم با من خندش گ رفت همین طور که میخندید گفت به چی میخندی «نمیدونم فقط خندم میگیره »«نخند منم خندم میگیره»«دست خودم نیس» دوباره با قهقه بلند تر شروع کردم به خندیدن «خیلی خوش خنده هستین »همین طور که اشک هایی که از چشمم در اومده بود و پاک میکردم گفتم اره میدونم. انقدر الکی خندیدم که کتک و فراموش کردیم و گرممون شد اما بازم خوابمون نبرد پاشدم رفتم سمت جعبه مامان بازش کردم یه کتاب قدیمی خاک گرفته توش بود، خاک های روش و زدم کنار و بازش کردم به نظر دفتر خاطرات بود
سرم رو بلند کردم توی صورت جونگ کوک کنجکاوی موج میزد یه لبخند زدم بهش گفتم بیاد تا باهم بخونیمش اونم از خدا خواسته قبول کرد ازش پرسیدم چند سالشه «من 25 سالمه »«منم 24 سالمه » صفحه اول کتاب و باز کردم تاریخش 56 سال پیش بود
متن کتاب این طوری شروع شد امشب دوباره یواشکی همو کنار سرو قدیمی دیدیم باید بهش میگفتم بیشتر از این نباید کشش میدادم تا من و دید سریع اومد جلو محکم بوسم کرد این طولانی ترین بوسمون بود 10 دقیقه طول کشید حتی اون بازم میخواست ادامه بده اما من مانع شدم گفتم باید یه چیزی بهت بگم دستام و تو دستش گرفت و گفت جانم هر چیزی میخوای بگو. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم مند دارم ازدواج میکنم از اولشم این رابطه درست نبود با خشم و تعجب داد زد چییییی محاله بزارم این اتفاق بیافته اون عوضی کیه که میخوای من دو بهش بفروشی. با بغض جوابش دادم اول اینکه منم اینو نمیخوام پدرم مجبورم کرده دومم اینکه من و تو هیچوقت نمی تونستیم بهم برسیم تو تا چند وقت دیگه میشی امپراطور و باید با دختر یکی از وزرا ازدواج کنی . دوباره فریاد کشید نمیخوام تو عشق منی میخوام با او ازدواج کنم تو تا ابد برای من هستی بعد گفتم این جمله یه قطره اشک از چشماش به پایین ریخت با دستم اشکاش و پاک کردم با صدایی که غم و بغز توش موج میزد گفت کی هست اون عوضی
اشکام و پاک کردم گفتم اقای کیم هست اما اون از هیچی خبر نداره لطفا کاری نکن که به رابطتون لطمه ای وارد کنه وگرنه من هیچوقت خودم و نمیبخشم هنوز حرفم تموم نشده بود که من و محکم بغل کرد انقدر محکم که نتونستم تکون بخورم هرچقدر تقلا کردم نتونستم نتونستم از بغلش بیام بیرون با عصبانیت فریاد زدم ولم کن ب سه دیگه همچی تموم شد من و از بغلش جدا کرد شونه هام و گرفت و گفت نه قرار نیس تموم بشه یعنی من نمیزارم حلش دادم کتم و برداشتم و فرار کر د م توی مسیر فقط گریه میکردم {بزنید اسلاید بعدم یه چیز مهم میخوام بگم}
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نمیدونم چرا همش لباس جونگ کوک رو لباسی که لی مین هو توی سریال سرنپشت تنش بود تصور میکنم 😂 همون لباسی که بالاش سفید بعد پایینش سیاه بود مدل مو هاش هم عین موی لی مین هو😂 موهاش بالا بسته کمی از موی جلوش هم یه طرف صورتش همش همین طور به نظرم میاد 😂😂😂
منم
خودمم تو همین مایه هاد تصور میکنم 😂
همش حس میکنم جونگ کوک این لباسه تنشه و موهاش و رو بسته کمیش از موی جلوش هم یه طرف صورتش هست 😂
داستانت خیلی قشنگه ادامه بده لطفا
ممنون
دارم میمیرم از فوضولی برا پارت بعد🤣✨💔
😂😂مرسی همین الان نوشتم رف واسه بررسی
پارت بعدی و بزار لطفااا
ماچ به کلتتت
عالیییییی
داستان عالیهههعت💓💖✨🤣🥰