
شمام ا. ت های داستان هارو یه ادم دیگه تصور میکنید نه خودتون؟
همراه ولیعهد رفتم تا قصر رو بهم نشون بده. «چی صداتون بزنم؟ »«اگه میشه فقط تهیانگ صدام بزنید»«حتما، امم شما مجرد هستید؟ یعنی با کسی قول و قراری نزاشتید؟ »صورتم سرخ شد و سرم انداختم پایین«اه ببخشید منظوری نداشتم فقط از روی کنجکاوی پرسیدم من ادم خیلی فضول و کنجکاوی هستم ببخشید اگه باعث ناراحتیتون شدم»«ن نه ناراحت نشدم راستش نه! هنوز مجرد هستم»«اها »«اینجا کدوم قسمت دربار هست»«اینجا معبد سئون سا چئون هست اداره اینجا دست ملکه مادر هست و به جز افراد خاص خودش و امپراطور کسه دیگه ای تا ا لان وارد اونجا نشده »«واو خیلی دلم میخواد اونجا رو ببینم»«هیو وقت دبه سرت نزنه بری داخلش هرکسی که تا الان بدون اجازه ملکه مادر وارد شده یا بعد از اون دیگه دیده نشده یا جنازه اش پیدا شده»«چه وحشتناک! »داشتیم با ولیعهد قدم میزدیم که اقای جئون بادتعداد زیادی سرباز اومدن «درود بر عالیجناب، همون طور که دستور دادید سرباز هارو اوردم»«افسر جئون پدر دستور دادن مثل قبل از خانواده کیم محافظت کنید»«بله قربان»
با صدای اروم و با تردید گفتم ببخشید افسر جئون میشه ازتون یه درخواست بکنم؟ با صدای بی روح و سرد جواب داد بله بانوی من «افسر جئون من به وسیله خیلی مهم رو توی خونمون جا گذاشتم اکر میشه همراه من تا اونجا بیاید»«حتما! فقط اگر مشکلی نیس زمانش و به من بگید که... »حرفش و قطع کردم کردم و گفتم همین امروز عصر! سری به نشانه تابید تکون داد و به سمت قصر غربی رفتن
تا الان نصف بیشتر قصر رو ولیعهد بهم نشون دادن «تهیانگ بقیش برای یه روز دیگه الان باید بری با افسر جئون وسیله ای رو که جا گذاشتی رو بیاری »«اه بله درست میگید»توی این مدت که باهم حرف زدیم توجه شدیم خیلی از نظر اخلاقی شبیه هم هستیم و تقریبا بهم نزدیک شده بودیم. ولیعهد با لبخند دلنشینی بهم خیره شد و گفت منم باید برم برای شکار فردا اماده بشم وقتی برگشتم به جای قشنک میبرمت قول میدم سوپرایز بشی نظرت چیه؟ لبخندی زدم و با صدای صاف گفتم تا اون روز منتظرتون میمونم بعد از هم جدا شدیم و من به سمت قصر غربی رفتم
قصر خیلی بزرگ بود بعد از کلی راه رفتن رسیدم واقعا خیلی خسته شدم وقتی به جلوی درورودی رسیدم افسر جئون اومد نزدیکم و گفت بانوی من تا شب نشده بهتره حرکت کنیم ، واقعا نیاز به استراحت داشتم کل روز و داشتم راه میرفتم اما چاره ای نداشتم . افسر جئون گفت لطفا چند لحضه منتظرم بمونید من از خدا خواسته قبول کردم و روی یه سنگ کنار خونه نشستم چند دقیقه بعد افسر جئون با 2 تا اسب برگشت و یکیش رو سمت من اورد با تعجب بهش خیره شدم «نمیخوایم سوار بشید؟ »«چ چی چیی سوار بشم؟» «اره😐»واییی خدا من اسب سواری بلد نیستم چرا باید با اسب بریم الان با خودش چی فکر میکنه به نجیب زاده است ولی حتی بلد نیست یه اسب سوار بشه از ناچاری با کمک افسر جئون سوار شدم تا بیرون قصر اسب اروم حرکت میکرد و هیچ مشکلی نبود وقتی به بیرون رسیدیم افسر جئون افسار رو گرفت بالا و محکم به کمر اسب زد و تند تر رفت منم اومدم همین کارو تکرار کنم اما اسب رم کرد و کنترلش از دستم خارج سد
اسب با سرعت غیر قابل توصیفی میدوید و شبهه میکشید منم با تمام وجود جیغ میزدم خیلی از قصر دور شده بودیم و الان وسط یه جنگل که نم دوستم کجاس بودیم اسب همچنان با سرعت میدویدو منم جیغ میکشیدم و کمک می خواستم داشتیم به دره نزدیک میشدیم قلبم از جا داشت کنده میشد که صدای افسر جئون و شنیدم روبم رو برگردوندم دیدم با سرعت داره میاد طرفم فریاد زد چشمات و ببند منم همین کار رو کردم یهو یه دست دور کمرم حس کردم و شیهه بلند وحشتناک اسب رو شنیدم چشمام رو باز کردم همون لحظه اسب دوتا پای جلوییش رو بالا برد و من افسر جئون از روی اسب پرت شدیم پایین
صحنه وحشتناکی بود از ترس رنک لبم بنفش شده بود و رنگ پوستم رنگ گچ شده بود بدتر از همه این بود مه روی افسر جئون پرت شده بودم و شرط میبندم پرس شده از روی ایشون بلند شدم داشتم از خجالت اب میشدم که افسر جئون با لحنی که ترس و اظطراب توش موج میزد گفت حالتون خوبه؟ ، صدام از ترس میلرزید جواب دادم اره خوبم «چرا نگفتید بلد نیستید اسب سواری کنید»«راستش خجالت کشیدم ببخشبد»«نه تقصیر من بود معمولا خانم ها اسب سواری بلد نیستن این از بی توجهی من بود»دستشو دیدم که پر از خون بود با جیغ و ترس گفتم دستتون چی شده چرا خونیه با خنده گفت خون اسب هست برای اینکه متوقفش کنم کشتمش. نفس راحتی کشیدم اما دلم برای اسب بیچاره سوخت به خاطر من جونش و از دست داد
فقط یه اسب دیگه مونده بود چون مسافت طولانی در پیش داشتیم هردو سوار اسب شدیم اسب با سرعت میرفت مجبور بودم دستم رو دور کمر جونگ کوک حلقه کنم حس خیلی مزخرفی داشتم و در عین حال داشتم از خجالت اب میشدم. {این پارت تموم شد تا اونجایی که تونستم سعی کردم صحنه اسب رو واستون تداعی کنم امیدوارم تونسته باشم براتون صحنه رو به تصویر بکشم و شماهم درک کرده باشین هیجان اون قسمت رو🙏}
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاااالی
ممنون😍😍😍
عالی بود عاجی😍😍😍
مرسی عاجی
راستی دیگه تست نمیسازی؟ 😕
عالی ادامه
مرسی🙂😆🦋
ممنون عالیع
مرسی 😍💞