این داستانم جدیده نوشتم ..اگه استقبال داشت ادامه میدم ....خوب
این داستان درمورد یه دختر به اسم جسیکا هست..... اون ۱۸ سالشه .... تنها یه ارزو داره ..... که بتونه که دانشگاعش رو تموم کنه و بره کار کنه .... داخل حرفه ی خودش... اون داخل رشته ی خودش میخواد موفق بشه... امااون مادشو از دست داده و پیش نامادریش و خواهر ش و باباش زندگی میکنه اسم خواهرش امیلی هست اون خیلی اذیتش میکنه...اون یه دوست خیلی باوفا داره به اسم جیا..... جیا داخل پرورشگاه بزرگ شده.... جسیکا یه کاری قبول کرده...اما...
داستان رو از زبان جسیکا میشنویم..... دوباره مثل همیشه بود... فقط یه چیزی فرق داشت...اینکه اون پیشنهاد باور نکردنی بود.... میتونستم... وگرنه با جیا زندگی کنم...... و پول دانشگاهم رو بپردازم.....و من کار رو قبول کردم به جیا هم گفتم اون خوشحال شد... من باید نوه های اون ادم رو پشت میز جمع کنم جوری که باهمدیگه صمیمی بشن....منم قبول کردم.... ۳تا پسر بو اسم هاشون آرکان ، اریک، نیکولاس ، اینها باهم پسر عمو بودن...شخصیت هاشون :
خوب شخصیت هاشون رو بابا بزرگشون برام تعریف میکرد صدلشون میکردم اقای آرِن خوب شخصیت نیکولاس : یه پسر اروم و ساکت و خجالتی و کم حرف سرش داخل لاک خوشه ..... اریک : یه پسر مغرور دوست داره خودش همه ی کاراشو انجام بده خیلی خیلی مغروره میگه به ارث بابا بزرگش نیاز نداره...... و اخری آرکان .... اون خیلی مغروره .... به ظاهر مهربونه و اخلاق خوبی هم داره به ظاهر ،....شیطونه..... و یه دختر باز ....دختر ها براش میمیرن
روز اولم...... اریک خواستم باهاش صحبت کنم بهم گفت : گمشو.... نیکولاس قایم شده بود..... و آرکان هم که داخل اتاقش بود.....قبلا پدر بزرگشون یا همون اقای آرن بهم اخطار داده بود مراقب آرکان باشم ولی من با رفتار هاش فکر کردم مهربونه..... خوب رفتم باهاش صحبت کنم .... یهو دم در اتاقش اریک گفت مراقب خودت باش .... منم رفتم داخل اتاق باهم حرف زدیم....... اومدم بیرون نشد..... زنگ زدم جیا .... برم ببینمش
به جیا گفت گفت ببین نمیتونی ببینی چه غذاهایی دوست دارن تحقیق کردم انجام دادم .. برای روز دومم رفتم که بخابم شب شده بود..... دیدم نیکولاس داخل اتاقش رفتم که باهاش صحبت کنم در زدم برقش رو خاموش کرد... خوب رفتم بخابم ....فقط داخل این خونه قانون بود با لباس های زیبا بگردیم ...جیا بهم گفته بودکار کنم که محو زیبایی من بشن ... خوب لباس های قشنگم رو موشیدم برای اولین بار خواستم موهام رو باز کنم و باز شون کردم داشتم موهام رو شونه میکردم که یهو
یهو یکی در اتاقم رو بازکرد...... اون آرکان بود محو تماشای من شده بود .... همون موقع باخودم فکر کردم من خنگ هستم ساده لوح هستم .... و مهربون امیوارم خراب نکنم...خوب اومد گفت ببخشید من فردا باید برم میتونم برم گفتم اره اما عصر باید برگردی...... گفت اها.... و حداحافظی کرد و رفت... گفتم جواب داد صبح شده بود بلند شدم .....یه لباس پرنسسی زیبا پوشیدم تا محوم بشن و حواسشون نباشه... خوب خوبه باز جیا رو داشتم .... بهم کمک کرد حرفهام رو به هشون بزنم غذا های مورد علاقشون رو درست کردم عصر شده بود اومدن داخل اشپز خونه آرکان و نیکولاس همین طوری نگاهم میکردن و اریک هم داشت یه طوری نگاهم میکرد همدیگرو که دیدن برگشتن و به اتاقشون رفتن بازم جواب نداد خدااااا جون.......
خوب با جیا قرار داشتم گفت چطور بود .فتم افتضاح فیلمشو دارم .....نشونش ددم گفت دختر همشون محو زیباییت شدن دیدی گفتم بهتره تلاش کنی تو میتونی .... حواست باشه فقط سوتی ندی??مثل دفعه ی قبل
خوب گفتم باشه هواسم رو جمع میکنم✌?? .... خوب خداحافظی کردیم برگشتم رفتم داخل اتاقم .... رفتم که این دفعه با اریک صحبت کنم.... اون خونه نبود... نیکولاس هم خواب بود.... فقط ارکان بیدار بود ... رفتم گفتم شمااا چرا اینقدر باهم بدیم ... جوابم نداد فقط نگاهم میکرد ...گفتم عیبی نیست نمیگی پس من برم..... رفتم بیرون یهو دیدم که اریک داره میاد بهم گفت مراقب باش دوباره.... بهم گبت چرا همشون میترسنن من برم پیش آرکان اون که خیلی مهربونه البته پدر بزرگش هم میگفت به ظاهرش اعتماد نکن رفتم داهل اتاقم
خواب رفتم ... بیدار شم که یهو.....وای چرا...... به ذهنم نرسید میدونم چیکار کنم......یه قانون تعیین میکنم فقط تا غروب ساعت ۷میشه بیرون میوند اره از ساعت صبح اینطوری دیگه وقت بود .... اره✌ اینو به جیا زنگ زدم گفتم ... داشتم لباس عوض میکردم یهو یکی در اتاق رو باز کرد.........یهو گفتم
خوب اگه خوشتون اومد کامنت کنین اگه خوشتون نیومد بگین تا دیگه ادانش ندم مرسی......از همتون اگه بیشتر از ۵ تا نظر بزارین ادامشو میزارم ممنون ..❣❣❣❣❣❣.
خوب تا داستان بعد بای منتظر باشین...... داستان: ۴ شوالیه و ۱ پرنسس (۲)
خوبه ولی اول دبیرستان عشق و تنفرو تموم کن بعد بیا سراغ این.و اینکه سعی کن کمتر از واژه ی خب استفاده کنی خیلی استعداد خوبی داری حتما نویسنده خوبی خواهی شد عزیزم.😉
پیشنهاد میکنم رمان من رو هم ک اسمش تلپاتی هست دنبال کنین عزیزان
زود تر بذار هم اینو هم داستان قبلیت رو من هر دو تا رو خیلی دوس دارم😳
از خودت میگی اگه از خودت میگی خیلی خوب داستان مینویسی
اره از خودم مینویسم
خوب بود ادامه بده
مرسی بابت نظرهاتون این رو دیرتر میزارم راستی دبیرستان عشقو تنفر ۷ رو نوشتم ولی یادم رفت ۷ رو بزارم ببخشید....
عالی بود بقیشو حتما بذار واینکه یکم دورو اطرافشون و قیافه ها ، کارهایی که انجام میدنو... رو توصیف کن این جوری داستانت لذت بخش تر میشه
من یه جایی داخل نوشتن اشتباه کردم و غلط املایی دارم داخل سوال ۳ اون جا که هست اون جا اخرش اراکان یه پسری هست که دخترا براش میمیرن و واسش همه کاری میکنن اون از دخترا متنفره ....