ببخشید خیلی طول کشید ? دیگه تکرار نمیش? امیدوارم از این قسمت لذت ببرید?
رفیتم یه رستوران دیگه نشستیم داشتیم درمرود درس میگفتیم که یک دفعه ملیکا گفت راستی یه چیزی پیدا کردم گفتم چی؟ سک کتاب از کیفش اورد بیرون ? کتاب حدقل ۳۰۰ صفحه داشت بازش کرد و به صفحه گرگینه ها رسید. و گفت اینجارو ببین گفته شده گرگینه ها وجود دارن اونها در جنگل الیگا وجود دارن گفتم جنگل الیگا دیگه چی هست گفت منم نمیدونم ولی اینهارو ببین یک نوشته بوو که نوشته بود خون اشان و گرگینه ها باهم دوست هستند ولی گرگینه ها در سایه زندگی میکنن و خون اشام ها در زیر درخت گفتم این یعنی چی گفت هنوز منن نمیتونم بخونمش گفتم چی یک دفعه به خط دقت کردم همه اونهای که خوندن ناپدید شدن ? خیلی عجیب بود چطوری یک دقعه تونستم بخونمش منظورش چی بود گرگینه ها توی سایه خون اشام ها زیر درخت?گفت چی خوندی گفتم هیچی یک دفعه گوشم محکم کشید و یک دفعه گفتم نوشته گرگینه ها در سایه هستند خون اشام ها ها زیر درخت و گوشم ول کرد و اوت سریع روی کاغد نوشت گفتم چرا گوشم میکشی گقت هر وقت گوشتو کشیدن حرف گوش کن میشدی?الانم شدی گفتم خیلی بدی گفت تو بدی که نمیگفتی ولی تو این زبان از کجا میدونی! گفتم هیچی یک دفعه بنظرم رسید شایدم این نباشه ??♀️ گفت من مطمئنم همین هست حالا باید بفهمیم که این یعنی چی گفتم دختر خیال باف نباش گفت عمرا زود باش گفتم وایسا بزار حدقل یه چیزی بخوریم گفت نخیرم دستم کشید و رفتیم خونه ملیکا
داستان از زبون ملیکا ?
توی راه همش داشتم فکر میکردم چطوری کاترین زبان رو خوند من ۳ سال هست این کتاب از مادر بزرگن به ارث بردم ولی هرچی گشتم نتونستم بفهمم ولی اون تونست چرا من که این همه سال دنبال اون بود یک دفعه کاترین گفت وایسا کجا میری رسیدیم گفتم وای ببخشید رفتیم توی خونه و توی انترنت و حدقل ۳ ساعت داشتیم تحقیق میکردیم که خون اشام ها ایا وجود دارن کاترین نمیدونم چرا ولی بعضی از چیز های که توی انترنت پیدا میکرد بهم نمیگفت و من خوب متوجه میشدم ولی بهش نمیگفتم توی اون متنی که کاترین خوند بود معلوم بود که باید خون اشام هارو پیدا کرد بعد گرگینه یک دففه کاترین گفت بسه بابا گرگینه ها وجود نداری اصلا چیشد رفتی توی فکر این گرگینه با غم گفتم مادر بزرگم همیشه تعریف میکرد که یک گرگینه یک روز دیده و یکی از اونها پدر بزرگ من هست نمیدونم ولی مادرم مبگه پدر بزرگ توی اتش زوی سوخت و مادربزرگ اینجوری خودشو اروم کرد ولی من باور دارم که مادربزرگم راست میگه کاترین توی شک رفت و یک دعهه به خودش اومد زد زیر خنده گفت عمرا اینجوری باشه ولی توی خندش یکم ترس وجود داشت مطمئتم
گفتم چرا نگرانی یک دفعه توی شک رفت بعد گقت من دارم میخندم بابا? با جیت گفتم مطمئنی بلند شد گفت به چی میخواهی برسی منم بلند شدم گفتم میخواهم بهمم چته چرا نگرانی چرا بعضی از چیز های که فهمیدی بهم نمیگی کاترین هم گفت بعدا حتما بهت میگم و رفت بیرون منم دستشک گرفتم ولی ? اینگار اون یه روح بود که فقط تصویر داشت? و رفت بیرون یک دفعه به خودم اومدم گفتم حتما حالم بده نشستم و دستم زدم توی زدمین توی که خونه لریزد? یک دفعه کتاب خود به خود یک صفحه اومد بالای صفحه نوشته بود jakoqn. Jsna ma janml jab o jsm هرچی خانوم نفهمیدم چی نوشته? توی ترجمه هم زدم ولی هیچ معنی نداشت که یک دفعه جایه کلمه هخرو عوض سه چار تا جدید ک سه چهار تا حدف کردم شد برای پیدا کردن خون اشام ها چیکار کرد یک وفعه به خودم اومدم کل صفحه رو معنی کردم نمیدونم چطوری ولی تونستم و فهمیدم جنگله الیگا در حقیقت جنگل ممنوع بود? سریع وسایلم برداشتم تا برم اونجا
گفت بویه عجیبی میدی زدمش از خودم دورش کردم گفتم بعشور چرا منو بو میکنی? گفت اروم باش منم گفتم چرا منو بو کردی گفت اول میخواستم ببینم ادمی ی ا نه دوم گرگینه ای مثل تو اینجا چیکار میکنه گفتم گرگینه و بعد دفتر یاداشتم برداشتم گفتم خب درمرود اونها بگو گفت خودت گرگینه هستی? نمیدونی خودت گفتم من گرگینه نیستم یه انسانم گفت پس اینگار واقعا نمیدونی تو گرگینه هستی یک دفعه کاترین داد زد وایسا با اون کاری نداشته باش و رفت دوتا دست پسر گرفت نمیدونم چرا? پسر رو زد زمین گفت خفه باید بمونی اوکی پسر هم گفت چته تو
داستان به زبون الیسا (کاترین)
لطفا لطفا نظر هاتون بهمون بگید 😄
قسمت ۱۴ کم بود ببخشید چون چیزی به دهنم نمیرسع
قسمت بعد دختر خون اشام 16
راستی این که همش میپرسید الیسا با کای ازوادج میکنه یا لوکاس انقدر نپرسید نمیگم
عالییی بودد
پارت بعد رو بزارر
چیشد پسر اط کجا اومد ملیکا کی رو بو کرد😶
سلام ملیکا جون
داستانت عالیه 👌👌
بعدی رو زود تر بزار 😊
خیلی ممنون 😍
گذاشتم دو روز هست گذاشتم نمیدونم چرا تایید نمیشه 😢
کی بعدی رو میزاری❤❤❤🥰🥰
دیروز گذاشتم به سلامتی یا امروز با فردا تایید میشه 😄😍
عالیییییییی بود🌼
عالی بود عاشق شدم ادامه رو زود بزار🥰🥰🥰🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩😍😍😍😘😘😘😘❄❄❄❄
چشم 😄
هیجانی باشه 😍😍
عالی بود
قشنگه ...داستانت ...
چرا بین قسمت 4 و 5 سوال معلوم نیس چی شده انگار به هم ربط ندارد یا جا انداختی چرا اینجوریه ؟
هر دو هم عاشقانه هم هیجانی
به اشتباه کردم همین الان متوجه شدم ببخشید🙇
فقط بدونید اونجا جک میاد و ملیکا بود میکنه تا ببینه خون اشام یا انسان