
حمایت نشه پارت بعد رو نمیزارم

رفتم و وسایل هام رو جمع کردم حدود نیم ساعت بعد حرکت کردیم. ورودی قصر یکم مکث کردیم و وارد قصر شدیم از کجا وه پیاد شدم چندتا سرباز و ندیمه مارو به سمت حرم سرای ملکه بردن قصر ملکه واقعا بزرگ بود . تا دیر وقت در قصر ملکه بودیم ملکه گفتن که برای خانواده ما قصر غربی رو در نظر گرفتن تا اونجا اقامت کنیم
رسیدیم به قصر غربی خیلی بزرگ قشنگ بود با ذوق و چشمای پر از تعجب و هیجان دور و بر رو رصد میکردم که با ضربه ای که تهیونگ به پشت گردنم زد به خودم اومدم «های دختر چیکار میکنی بیا بریم دیگه», «وایی تهیونگ اینجا خیلیی بزرگ و خشگله»«انقدر تعجب نداره بیا بریم دیگه»«خیلی بی ذوقی»«تازه تو قصر خود امپراطور رو ندیدی»با این حرف تهیونگ لبخندم گشاد تر شد و با هیجان بازو هاش رو گرفتم و گفتم مگه اونجا چه شکلی هست «هی انقدر ابرو ریزی نکن همه دارن نگامون میکنن کسی ندونه فک میکنه تو یه تبعیدی از جیحون هستی و اولین بار میای پایتخت و هیچی ندیدی»با این حرفش لبخند از رو صورتم محو شد خودم و جمع و جور کردم و با متانت همیشگی به بقیه ملح شدم وارد قصر شدیم دیگه هیچ ندیمه یا سربازی همراهمون نبود به خاطر همین دامنم و زدم بالا و باذوق به این ور اون ور میدیدم و قصر نگا میکردم
ً.......
قصر غربی خیلی بزرگ و با شکوه بود با چشمای ذوق زده و متعجب دور برو رسد میکردم که با ضربه ای که تهیونگ به پشت گردنم زد به خودم اومدم «هی چ ا وایسادی »«وای تهیونگ اینجا رو نگاه کن خیلی بزرگ خشگله»«هنوز قصر امپراطور رو ندیدی» با ذوق و هیجان بازوش رو گرفتم و گفتم مگه اونجا چه شکلیه و با چشمای معصوم که هیجان توش موج میزد به تهیونگ خیره شدم ، با نگاه سرد و عجیبی بهم گفت بس کن همه دارن نگامون میکنن کسی ندونه فک میکنه یه تبعیدی هستی که اولین باره میای پایتخت و یه عمارت و میبنی با این حرفش لبخندم محو شد خودم و جمع جور کردم و با متانت همیشگی به راهم ادامه دادم

وارد عمارت شدیم و چون ندیمه و سرباز ها بیرون موندن با ذوق دامنم و بالا زدم این ور و اون ور میدیدم و کل خونه رو گشتم و بهترین و بزرگ ترین اتاق و پیدا کردم و بلند داد زدم این اتاق برای من که تهیونگ زد رو شونم و گفت تند نرو کوچولو اینجا مال منه «نخیرم اینجا مال خودمه »«من از تو بزرگ ترم اینجا برای منه »«هیچ ربطی نداره من زود تر برش داشتم »داشتیم باهم سر اتاق دعوا میکردیم که یه صدای نخراشیده بلند با لحجه عجیبی داد زد ولیعهد وارد میشود برای استقبال از ولیعهد رفتیم ایشون فردی بلند قد چهار شونه چهره ای مهربون و جذاب و چشمانی به سیاهی دستان بانو چپی وقتی میره ذغال بیاره

وارد عمارت شدیم و چون ندیمه و سرباز ها بیرون موندن با ذوق دامنم و بالا زدم این ور و اون ور میدیدم و کل خونه رو گشتم و بهترین و بزرگ ترین اتاق و پیدا کردم و بلند داد زدم این اتاق برای من که تهیونگ زد رو شونم و گفت تند نرو کوچولو اینجا مال منه «نخیرم اینجا مال خودمه »«من از تو بزرگ ترم اینجا برای منه »«هیچ ربطی نداره من زود تر برش داشتم »داشتیم باهم سر اتاق دعوا میکردیم که یه صدای نخراشیده بلند با لحجه عجیبی داد زد ولیعهد وارد میشود برای استقبال از ولیعهد رفتیم ایشون فردی بلند قد چهار شونه چهره ای مهربون و جذاب و چشمانی به سیاهی دستان بانو چپی وقتی میره ذغال بیاره
ولیعهد با لبخندی دلنشین روبه من گفت شما باید بانو تعیین باشید فکر کنم اولین بار هست که به قصر میاید اگر مایل باشید قصر رو بهتون نشون بدم. با صدای صاف و اروم جواب دادم باعث افتخاره بعد ایشون رو به تهیونگ برگشت و گفت اه تهیونگ خوشحالم دوباره میبنمت دلتنگت شده بودم. «منم از دیدن شما خوشحال هستم »«تهیونگ فردا من برای شکار به جنگل میرم خوشحال میشم شما به عنوان همراه با ما باشید»«خیلی خوشحال میشم »بعد پدر ایشون رو به داخل دعوت کرد اما ایشون از این کار امتناع کردن و گفتن باید به یسری کار ها رسیدگی کنن
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خعلی فخن مینویسی
حیح میرسی ❤😁 ببخشید دیز جواب دادم
عالی ادامه بده پارت بد رو بزار
شت ساری گایز عکسا اشتباهی اومدن 😂😂
ممنون
ارهععععععع
عالی بود