سلام به همگی اینم داستان من امیدوارم خوشتون بیاد و نظر بدید.
یک دختری به نام آمالیا در شهر نیویورک زندگی میکرد. بسیار مهربان و خوش اخلاق و کمی هم خجالتی بود. اصلا اهل پز دادن و بدجنسی نبود. کار مورد علاقه ای او طراحی کردن و آشپزی کردن بود. آمالیا چشمان سبز و مو های طلایی داشت. موهای او در آفتاب می درخشید. او یازده ساله بود. هنوز در دوران کودکی بود. آمالیا در خانواده ی متوسطه زندگی میکرد. خانه ی آنها زیبا و با صفا بود.
یک روز دیگر هم آمالیا از خواب بیدار شد. رفت دست و صورتش را شست و صبحانه ش را خورد. او یادش رفته بود که امروز به سفر به شهر برلین میروند. بقیه از زبان آمالیا:
واااااای آخ جون یادم رفته بود امروز میریم مسافرت هوراااااااا. صدای مامانم رو شنیدم. میگفت: آمالیا دخترم بیا قبل از رفتنمون میخوام یه چیزی بهت بدم. با هیجان گفتم: چی مامان؟ گفتش که: یک میراث خانوادگی بین ما.شاید اگه ببینی به نظرت مسخره بیاد اما خیلی با ارزشه. گفتم: وایییی هیجانی شدم اون چیه مامان؟ گفت: بیا نزدیک تر.
رفتم جلو دیدم دو تا دستشکش زده که از پشتشم یکم دست آدم معلوم میشه و روشم یکم اکلیل ریخته. از مامانم پرسیدم: این چی بود دیگه مامان؟ گفت: اینا وقتایی که اوج اوج ته ناراحتی هستی اگه تو دو تا دستات باشه و آرزو کنی که ناراحتیت بر آورده شه اینا کمکت میکنن. هاج و واج مونده بودم. مامانم گفت: بپوششون عزیزم تو مسافرت شاید لازمت شد.گرمتم نمیکنه. دستکشارو پوشیدم.
رفتم برم که بابام اومد و گفت: آمالیا جان ببین دخترم این یه دستبنده که گاهی وقتا باعث پرواز کردنت میشه. با تعجب شدید گفتم: واااااااااایییی چقدر هیجانی بابا ترو خدا بگو تو چه مواقعییییی؟ گفت: اونشو باید به مرور زمان خودت بفهمی. با ناراحتی گفتم: امممم خببب باشه بابا. بعد راه افتادیم که بریم.
تو راه همش به دستکش مامان و دستبند بابا که بهم داده بودن و توی دستام بودن نگاه میکردم. بابام ما رو توی یه سبزه زار پیاده کرد تا استراحت کنیم. یه ذره از خوراکیایی که با خودمون اورده بودیم خوردیم. یهو مامان و بابام اومدن باهم یه چیزی بگن که مامانم به بابام گفت: تو بهش بگو. من گفتم: چی شده بابا؟ بابام گفت: آمالیای عزیزم میدونم اگه بگم خیلی ناراحت میشی ولی مجبوریم چاره ای نداریم اما خب یه همدمی برات میفرستیم. گفتم: چیییییییی شدههههههه باباااااااا؟ گفت: متاسفم ما باید بریم. بعد سریع با مامانم در رفتن. داد زدم گفتم: ماماااااااان باباااااااا ترو خدااااااا وایسیییییید کجا میریییییید منو تنها نذارید چراااااا میریییییید؟ اما اونا دیگه رفتن. من موندم و یه قلب تنها و شکستم.
واقعا نمیدونم چرا همچین کاری کردن. نشستم همونجا و یه عالمه گریه کردم. هیچکی اونجا نبود. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. با خودم گفتم باید بی شتاب بدوئم. به سرعت برق و باد از مسیری که اونا رفتن دوییدم. اما انگار اونا سریع تر و زود تر از من دوییده بودن. داد زدم خداااااا آخه چرااااااا؟
فکر کردم که شاید دستبند بابا و دستکش مامان اینجا به کارم بیان. یه نفس عمیق کشیدم و اومدم که استفاده کنم ازشون. اما ترسیده بودم. ولی با خودم گفتم مامان گفت توی ناراحتیات میشه به کار برد. اما بابا چی؟ اون نگفته بود برای چه وقتیه. اما من ازشون استفاده کردم چون دیگه طاقت نیاوردم. که یکهو...
ممنونم از اینکه داستانمو خوندید.
لطفا نظر بدید.
ممنون یه دختر جان😅😄😋😘
بچه ها داستانامو از این به بعد توی اون یکی mahya دیگه ببینید
یعنی همین که الان باهاش نوشتم
داستان های شما هم بد نیست🙂
بد نبود