سلام دوستان اینم پارت هشتم ???
امروز کارام خیلی طول کشید.چونتو گلفروشی به خاله هتی کمک میکردم وقتی میخاستم.هواخیلی تاریک شده بود
وقتی داشتم برمیگشتم احساس کردم یکی دنبالم میکنه
هرجوری شده،ازدستش فرارکردم،اما وقتی دوربرمو خوب نگاه کردم،دیدم اصلا نمیدونم کجام وگم شدم
چند متر اونورتر،یه ساختمون،مجلل وزیبا دیدم که انگار توش یه مهمونی برگزار کردن..یهو کانامه رودیدم که رفت توساختمون
خوشحال شدم ودویدم سمت ساختمون.وقتی رفتم،توساختمون توی ساختمون،لیندو،آیدو،شو،ولوییس هم بودن
باخودم گفتم:حتمایه مهمونی برای پولداراس..یهو لیندو منو دید رنگش پریدو دوربرشو نگاه کرد.دویید سمتمو دستمو کشید وباخودش برد...
منو باخودش برد تویه اتاق وگفت:تواینجا چیکار میکنی چجوری اومدی اینجا
گفتم:مممن..گم شدم دیدم کانامه اومد اینجا.منم اومدم دنبالش،دستشو گزاشت روصورتش وگفت:حالا چیکار کنم..یهو صداش کردن.بهم گفت:همینجا بمون ازجاتجم نخور
وقتی رفت.تودلم گفتم:چرا بایدبه حرفش گوش بدم؟خیلی آروم ازاتاق بیرون.رفتم واز لای میله ها به طبقه پایین رونگاه میکردم که یکی بیخ گوشم گفت:اینجا چیکار میکنی واسه دختری مثل تو خطرناکه...گفتم
چیزه خب من...گم شدم..اومدم.اینجا..بعد لیندو گفت نیام بیرون ولی چرا مشکلش چیه اینجا چه خبره!!منو برد تواتاق وگفت:من ازدروغ،بدم میاد پس مجبورم راستشو بگم...خب به حرفام گوش کن..
به رمان من هم همه سر بزنن جالبه😁😁😁
خیلی قشنگه ولی در عین حال خیلی کمه بیشتر بنویس تستچی دیر قبول میکنه و بهتر از اینه که خیلی کم باشه اینطوری طرفدارات هم بیشتر میشه
سلام داستانت خیلی قشنگه بازم من اولین نفری بودم که داستانت رو خوند✌✌