
سلام دوستان اینم از پارت 12 امیدوارم لذت ببرید
از زبانه ادرین : بعد از حرف های لیان از چادر اومدم بیرون رفتم سمت سرجام توی صف از دور که داشتم میومدم هنوز صدای پچ پچ همه داشت می یومد فرمانده بیکر هم جولی صف دست به پشت وایساده بود انگار منتظر من بود رفتم کنار فرمانده بیکر جولی صف وقت کنارش وایسادم صدای پچ پچ همه خاموش شد از جولی صف قدم زنان رفتم سرجام همه داشتن با تعجب نگام می کردن یا با ترس رفتم سر جام فرمانده بیکر شروع کرد به حرف زدن گفت بسیاری خب از امروز دیگه کلمه ی نمی تونم یا می ترسم از دهنتون در نمی یاد همی اینجا مساوین همه باید به جنگن نه فقط برای سرزمین برای خانواده یا عزیزنتون کسانی که دوستشون دارین . خب حالا کسانی می تونن به جنگن یا آمادگی جنگیدنو دارن دستاشون ببرن بالا و کسانی که بلند نیستن دستان پایین باشه . بعضیا دستاشون بردن بالا من دستمو پایین نگه داشتم چون آمادگیشو نداشتم فرمانده کسانی که دستاشو بالا بردن از بقیه جدا کرد بعدش گفت . خب از فردا شما ها یکی از تمرین هارو انتخاب می کنید شروع می کنید . ما اینجا رشته های زیادی برای جنگیدن داریم از کمن داری بگیر تا شمشیر زنی تا بتونید برای جنگیدن اماده باشید . همین جوری داشت قدم زنان از جولی صف می یومد تا به کنار من رسید حرفش تموم شد دستوش گذاشت روی شونم سرشو کنار گوشم آورد و گفت
شوالیه خوبی میشی اگه تلاش کنی دستشو از شونم اورد پایین و به سمت ته صف حرکت کرد به حرفای فرمانده و لیان فکر کردم اگه بخوام زنده بمونم باید تلاش کنم یه جرقه تو دلم روشن شد تصمیم گرفتم توی تمامی رشته ها تمرین کنم تا بتونم فرصتی گیر بیارم تا برگردم به دنیای خودم
2 سال بعد ................ از زبانه ادرین : 2 سال از امدنم به اینجا میگذره من تو این 2 سال توی همه ی تمرینات قبول شد تو اسب سواری جنگیدن با نیزه شمشیر تیرکمون تبر و حتی پرتاب خنجر و......بدنم خیلی عضله پیدا کرده من الان تبدیل شدم به یکی از شوالیه ها یا بهتر بگم یه استور بینشون شدم همه منو می شناختن توی اردوگاه هر 3 ماه بهم مرخصی یک هفته ای می دادند تا بتونم به خانواده ارتور سر بزنم چون به جز اونا کسی دیگه رو نداشتم که به امیدش زنده باشم اولش من لیان مثل دوسته بودم دوستیمون تا جایی رسید که مثل برادر شدیم تو هر مشکلی هوای همو داشتم لیان هم هر موقع که من مرخصی می گرفت اونم می گرفت تا به خانواده اش در پاریس سر بزنه تو این مدت دوستای زیادی پیدا کردم ولی هیچ کدومشون بهتر از لیان نبود من توی جنگ های زیادی شرکت کردم توی همه ی جنگ ها پیروز شدم و بعضی از جنگ ها یا زخمی می شدم یا جونه سالم به در می بردم لیان هم توی همه جنگ ها کنارم بود چند باری هم جونمو مدیونه اون بودم یا اون مدیونه من راستش شرکت کردن توی همه این جنگ ها تا جایی برام سود داشته از سکه طلا بگیر تا شمشیر تیز تر و زره بهتر ولی عواقبی هم برام داشت راستش دیگه هیچ امیدی برای پیدا کردن دوستام یا بازگشتی نداشتم اثره زخم روی بدنم خیلی زیاده تا جایی که زخمم خوب می شود بازم اثرش میمود راستش سرزمینی که دارم برایش میجنگم هیچ وقت حمله نمی کنه فقط دفاع می کنه چون اطلاعات کمی درباره سرزمینشون داریم اگه بخوایم حمله کنیم شانسون کمه داریم
(نکته . دوستان خب ادرین به خاطر درجه بالاش توی چادر جدا از چادر خوابگاه سربازا می خوابه و لیان هم همین تور و اینکه چادر هر دوتا کنار همن) از زبان ادرین : امروز توی چادرم خوابیده بودم با شیپور یکی از سربازا از خواب بیدار شدم زرم پوشیدم از سرمو از لای چادر بیرون اوردم دیدم هنوز افتاب در نیمده از چادر امدم بیرون همون لحظه لیان هم از چادرش امد بیرون بدنشو کش داد امد کنارم گفت لعنت به شیپور صبحگاهی . من خمیازه کشیدم گفتم همیشه همینو میگی راستی صبحت بخیر گفت صبح چیو بخیر اینجا هر روز مثل جهنمه راستی ادرین تا وقت داری برو ریشتو بزن گفتم ریشم ...... مگه چه شه گفت تور می ببینم یاده بابام می میوفتم گفتم حالا ما هم شدیم بابا باشه من میرم تو چادر خنجرمو تیز می کنم به یکی از نگهبانان بگو سطل اب و پارچه بیاره . لیان گفت باشه موی سرتو هم کوتا کن گفتم باشه رفتم توی چادرم خنجری که کنار جای خوابم بود در اوردم با یه سنگ مخصوص تیزش کردم چند دقیقه بعد صدای یه سرباز از بیرون چادر امد رفتم بیرون یه پسره تقریباً ۱۶ ساله که لباسه سربازای تازه نفس تنش بود گفت یه بالا مقام بهم دستور داد که یه سطل اب و پارچه بیارم برای شما . سطل اب و پارچه ازش گرفتم گفتم ممنون می تونی بری اون رفت سطل اب گذاشتم گوشه چادر پارچه هم گذاشتم روی جا خوابم با خنجر ریشمو و کمی از موی سرم زدم البته کمی سر و صورتمو زخم زدم بعدش سر و صورتو با اب شستم با پارچه سر و صورتمو خشک کردم
از چادر رفتم بیرون لیان دیدم داشت با یکی از سربازا پایین مقام حرف می زد رفتم سمت لیان تا بهش رسیدم اون سرباز رفت گفتم چی شده گفت هیچی بابا داشتم سر به سره سربازه می زدم فرستادمش پیه نخود سیاه . گفتم راستی لیان امروز می خوام مرخصی بگیرم برم سر بزنم به خانوادم هفته دیگه برمیگردم تو نمی خوای مرخصی بگیری گفت راستش تو فکرش بودم بریم پیشه فرمانده بیکر مرخصی بگیرم برای یه هفته گفتم باشه بریم هر دوتامون رفتم سمت چادر فرمانده جولی چادر فرمانده دوتا نگهبان بود جلوی چادر وایسادیم لیان از نگهبانان سوال پرسید گفت فرمانده کجاست . گفتن توی چادرش تا نگهبان اینو گفتن فرمانده از چادرش امد بیرون گفت چی شده لیان . لیان گفت بله فرمانده راستش می خوایم . فرمانده پرید وسط حرفش رو به من کرد گفت ادرین عوض شد یاده روز اولت افتادم گفتم ممنون فرمانده ولی راستش من و لیان درخواسته مرخصی داریم برای یه هفته گفت باشه مشکلی نیست میتونید برید هفته دیگه می بینمتون راستی قرار بود دیروز یه جایره بهتون بدم اما یادم رفت به هر حال یه قدر دانی از شما تو تا که تو این چند سال خوب برای سرزمین تون جنگیدن جایزه شما اینکه دو تا اسب از طویله انتخاب کنید من و لیان از فرمانده تشکر کردم رفتیم سمته چادرامون تا وسایلمون جمع کنیم توی راه فرمانده داد زد گفت به اسبم دست بزنی با تبر نصبتون می کنه
بعد از جمع کردن وسایل مثل کمون شمشیر سپر و .....من و لیان رفتیم جولی طویله مسئول طویله یعنی سم که یکی از دوستامه امد جولمون گفت چی شد بچه ها اول صبحی امدین سر به من زدین گفتم راستش امدیم دو تا اسب انتخاب کنیم دستور از فرمانده بوده گفت باشه برین تو طویله اسباتونو انتخاب کنید فقط مثل دفعه ات قبلی به کشتنشو ندین گفتم معلوم نیست دیگه به شانسه بستگی داره رفتیم تو توی طویله کلی اسب بود و بوی گنده خراب کاری هم میومد همین جوری داشتم به اسب ها نگاه می کردم که چشم خورد به یه اسب سیاه رفتم سمتش به نظر خوبی می یومد رفتم سمتش با دستم نوازش اسب کردم خیلی آرومی بود خیلی تعجب کردم یهو صدای گلوی از پشتم امد برگشتم دیدم سم دست به سینه وایساد داره من نگاه می کنه گفت اسب تو انتخاب کردی گفتم فکر کنم اره این اسبو تا حالا ندیدم مال کسی گفت اره مال یه سرباز بوده 4 روز پیش توی جنگ کشته شد فقط اسبش زنده موند و 4 روزیه که کسی دست به این اسب نمی زنه حالا مگه چی شده گفتم خیلی نصبت به بقیه اسب ها اسب آرومه همین انتخاب می کنم به نظرت چند سالشه گفت فکر کنم 6 یا 5 سال تا الان زشتش متوقف شده گفتم می تونی یه زین روش بزاری . سم گفت چرا نتونم
گفتم ممنون سم . به اطراف نگاه کردم دیدم لیان نیست گفتم سم لیانو ندیدی گفت احتمالاً ته طویلس برو دنبالش تا من برم زین آماده کنم گفتم باشه .رفتم دنبال لیان همین جوری داشتم به اطراف نگاه می کردم کلی اسب اطرافم بود رفتم ته طویله دیدم لیان داره به یه اسب سفید نگاه می کنه که دور تا دورش نرده هست رفتم کنار لیان وایساد که همین جور داشت به اسب سفید نگاه می کرد دهنش باز بود گفتم لیان حالت خوبه گفت تاحالا اسب به خوشگلی ندیده بودم یهو صدای سم از پشت امد که سوار اسبم بود از اسبم پیاده شد گفت اینم از اسبت ادرین راست گفتی خیلی آرومه تو چی لیان انتخاب نکردی گفت اره اون اسب . سم گفت تو چند ساله اینجای نفهمیدی اون اسب فرمانده س گفتم مگه اسبه فرمانده قهوه ای نبود گفت اسب قهوهای چند روزی میشه که مریضه شد حالا این اسب فرمانده هست لیان گفت حیف شد دوست داشتم سوار شم حیففففف. بعد از چند دقیقه لیان یه اسب قهوهای انتخاب کرد سم هم یه زین دیگه انداخت روش. من و لیان سوار اسبامون شدیم و از اردوگاه رفتیم بیرون وسطایی راه لیان ازم خدافظی کرد رفت سمته پاریس من هم رفتم سمت روستای پن
وقتی رسیدم از در ورود روستا وارد شدم بعضی از اهالی روستا از دیدن تعجب کردن رفتم سمته خونه ارتور وقتی رسیدم دم در خونه ارتور از اسبم پیاده شدم رفتم جولی در خونه در زدم چند لحظه بعد خانم مارتا درو باز کرد گفت خودتی ادرین گفتم سلام مامان یهو امد بغلم کرد من هم بغلش کردم وقتی از بغلش امدم بیرون گفت بیا تو ادرین گفتم باشه فقط یه لحظه من اسبو از دره پشتی ببرم تو طویله گفت باشه تو خونه منتظرتم سوار اسب شدم رفتم پشته خونه از اسب پیاده شدم دره نرده باز کردم اسبو بردم تو طویله دره طویله بستم رفتم تو خونه دیدم خانوم مارتا نشسته کنار میز گفتم مامان .....بابا جودی کجان گفت الان می یان رفتن ماهی گیری ناهار ماهی داریم گفتم خوبه از غذای اردوگاه بهتر من میرم اتاقم لباساو عوض کنم خانوم مارتا گفت باشه من هم میرم اتیشو امده می کنم تا جودی ارتور امدن غذا سریع درست کنم گفتم باشه. از دره پشتی رفتم بیرون از پله ها رفتم طبقه دوم وقتی وارده اتاقم شدم زره لباسو در اوردم وسایلمون رو گذاشتم لباسی جدید پوشیدم رفتم پایین تو خونه روی میز نشستم خانم مارتا از دره پشتی امد تو گفت تا جودی ارتور می یان اتش امده میشه . کمی منتظر موندیم یهو صدای اسب دیگه از در پشتی آمد از پنجره بیرون نگاه کردم دیدم جودی و آقای ارتور با کلی ماهی دارن می یان اسب جودی هم گذاشن توی طویله من هم رفتم کنار میز نشستم
کمی منتظر موندم یهو آقای آرتور از دره پشتی امدن تو گفت مارتا اسب سیاه مال کی تو طویله . یهو چشمش به من خود دهنش باز موند بعدش جودی هم از پشته سرش امد تو جفتشون از دیدنم تعجب کردن هر دوتاشون آمدن بغلم کردن بعدش رفتیم دور میز نشستم کلی حرف زدیم که توین مدت چیکار کردم یا چه بدبختیایی کشیدم بعد از خوردن ناهار رفتم توی اتاقم تا کمی استراحت کنم گرفتم خوابیدم ....... خب دوستان اینم از پارت 12 امیدوارم لذت برده باشید لایک کامنت یادتون نره و فالو مساوی با فالو مثل همیشه قربان شما خدافظ 👈👈👈👈👈👈👈👈👈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام من تازه دیروز داستانت رو پیدا کردم واقعا بینظیره هرچی ازش بگم کمه،پس لطفا ادامش بده چون خیلی قشنگه فقط میشه بگی چه بلایی سر مرینت و بقیه بچه ها اومد ازت ممنونم مرسی💜❤
به تست های منم سر بزن💎💙
حمایت زیاد بشه ادامش می زارم ووووو ببخشید نمیتونم داستان اسپویل کنم شرمنده 😁😁😁😁
باشه من به رفیق هام هم میگن به تستت سر بزنن
آهان پس خیالم راحت شد که ماجرای اونا تموم نشده اونا دوباره میان تو داستان💛😍
فقط بدون با اونا کار دارم 😈😈
آخه جوووونننننن💜😂
سلام چطوری 🥺
سلام مرسی شما؟
عالی بود 💐
مرسی ❤️❤️❤️❤️❤️
عالی.خسته نباشی.😘
مرسی ❤️❤️
عالی بود👍
مرسی ❤️❤️❤️
عالی بود❤
مرسی
سلام تستت لایک شد💖💃
من با بلک پینک عکس انداختم😍
اگه باور نمیکنی خودت برو ببین😍کلی تست های باحال و عجیب در مورد بلک پینک میزارم که واقعیت داره اما تستچی اونا رو بعد از ۴ یا ۵ روز منتشر شدن حذف میکنه
پس برای اینکه تست های باحالم رو ببینی حتما من رو دنبال کن🤩😍
باش 😳
بابا من هنوز ویرایش نکردم دوستان عزیز شرمنده ببخشید