
*・゚゚・*:.。..。.:*゚:*:✼✿ ✿✼:*゚:.。..。.:*・゚゚・*
کوک : صدامو تغیر دادم و زنگ زدم و گفتم : سلام ببخشید ___ آروین : بله بفرمایید ___ کوک : شما آروینه اِسمیت هستید؟؟ __ آروین بله خودم هستم امرتون؟؟ ___ کوک : اگه امکانش هست به کلانتری (...) بیاید و مدارک تون رو تحویل بگیرید نزاشتم حرف دیگه ایی بزنه و قط کردم که یکی گفت : آقا یه ساعته اون تو چیکار می کنی بیاد بیرون دیگه مرد حسابی خیر سرمون دسشویی عمومیه... تازه به موقعیتی که توش هستم دقت کردم مثه خان ها رو در بسته ی توالت فرنگی نشسته بودم گوشیمم تو دستم بود ماسکمو زدم بالا و گوشی رو گذاشتم تو جیبم کلاهمم رو سرم جابه جا کردم و از دشویی زدم بیرون تا اومدم بیرون یه یه آقایی مثه جت از کنارم رد شد و رفت تو دشویی بدبخت رنگش به کبودی میزد چه فشاری تحمل کرده بوده سعی در مهار کردن خندم داشتم که گوشیم زنگ خورد به صفه نگاه کردم و با اسم ( بانوی سیاه پوش ) مواجه شدم دکمه ی اتصال رو زدم که آنید شروع کرد ور زدن : ایول چه خوب حواسشو پرت کردی ولی یه مشکلی هست __ داشتم با جمله ی اولش حال میکردم که با جمله ی دومش به فنا رفتم و با بی حوصلگی گفتم : چه مشکلی __ آنید : این دوتا گاو هر جا من میرم مثه کش تمبون دنبالمن ___ من : ...
من : پوففففففف باشه الان خودمو میرسونم وقتی اومدم راضیشون میکنم که... خواستم ادامه ی حرفمو بزنم که صدای بوق هایی که تو گوشم پیچید نشونه از قط شدن تلفن میداد همممم دختره ی گودزیلا حتی نگفت کجان که بیام پیششون صدای اس ام اس گوشیم نزاشت فکرم کشدار بشه گوشی رو بالا آوردم آنید بود اسمس داده بود کجان نزاشت دو ثانیه از فکرم بگذره انگل ___ بلاخره خودمو رسوندم بهشون بدو بدو رفتم طرفشون با یه لبخند که از زیر ماسک بیشتر پوزخند دیده می شد به سمت آنید حرکت کردم دستشو کشیدم و جوری که اون دوتا به قول آنید گاو بشنون گفتم : من آنید و قرض میگیرم با اجازه بعدم سریع جیم شدیم یه جا واستادم که آنیدم واستاد جفتمون به نفس نفس زدن افتاده بودیم روبه آنید گفتم : عجب شبی شدا 😐 ___ آنید : آره ولی.. ___ من : ولی چی؟؟ __ آنید : خب راستش (نفس عمیق) نگرانه اینم که یکی ازون دوتا رد بشه یا شاید موقعیت هایی که ما واسشون ساختیم رو هدر داده باشن و به هانی نگفته باشن ___ من : برای نگرانی اولت باید بگم...
باید بگم که : خودم هوای کسی که رد بشه رو دارم و درباره ی دومین نگرانیت : غلط کردن از موقعیت هاشون استفاده نکنن با ی چشمک اضافه کردم : حالا واستا برم دوتا بستنی بگیرم جیگرمون حال بیاد بعدشم به طرف دکه ی بستنی حرکت کردم __ سینی بستنی ها تو دستم بود تو چند قدمی آنید بودم که دیدم چند تا پسره دارن بش نزدیک میشن... ___ آنید : با حرفایی که کوک زد آروم شده بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم که یدفعه گوشیم از دستم کشیده شد به منبع کشش نیگا کردم یه پسره دراز بود و دوتا پسره دیگه هم کنارش بودن گفتم : گوشیمو بده __ پسره : اوووو چه خشن واستا شمارمو بزنم بت میدم __ دیگه خیلی داشت میرفت رو نروم خواستم چیزی بگم که یه مشت خورد تو صورت پسره یعنی حال کردما حااال ولی باید میفهمیدم منبع این مشت قوی کیه رو مو به سمت جنابه منبع برگردوندم پع وااااات کوک بود هن چه عجیب صورتش از زوره خشم قرمز شده بود و رگ گردنش باد کرده بود اون دوتا دیگه از پسرام شروع کردن کتک زدن کوک اما کوک از رو نمیرفت انصافا قوی تر بود تا می خوردن زدشون که...
که اون سه تا پسره با سرو صورت مچاله در رفتن کوک روشو به طرف من کرد صورتش از اون سرخی در اومده بود و رگ گردنش بادش خوابیده بود ولی هنوزم اثرات خشم تو صورتش بود رو بهم گفت : تو خوبی؟ ___ من : آره اما احساس میکنم تو خوب نیستی ___ بی توجه به حرف دومم گفت : نباید تنها جایی بمونی از این به بعد تنها نباش مخصوصا جاهای شلوغ___ من : باشه ولی خودت گفتی اینجا منتظر بمونم ___ کوک با اخم : ماله قبل این اتفاق بود در ضمن الان باید به کاری واسم انجام بدی ___ من : چیکار؟؟!! ____ کوک با لبخند: یکی از آرزوهامو برآورده کن ___ من :چه آرزویی داری؟؟ ___ کوک : هنو تصمیم نگرفتم ولی می خوام بهت یه رازی رو بگم ___ من : چه رازی؟؟!! ___ کوک : بستنیا به فنا رفتن ولی پشته سرت یه مغازه هستش که یخمک داره 😁 ___ من...
من : کوک __ کوک : بله __ من : میگم کدوم آدم عاقلی تو زمستون بستنی و یخمک می خوره؟؟؟ ___ کوک : به اینجاش فک نکرده بودم 😐 __ خواستم چیزی بگم که مغازه ی پشت سره کوک نظرمو جلب کرد یه بدل فروشی بود به سمتش حرکت کردم کوک دنبالم اومد یه گردنبند نظرمو جلب کرده بود رو به فروشنده گفتم : ببخشید این چنده؟ ___ فروشنده : 30 هزار وون ___ من داشتم با چشمای گرد شده بهش نگاه میکردم و تا خواستم چیزی بگم جونگ کوک کارتشو در آورد داد به فروشنده فروشنده هم هم کارتو گرفت به خودم اومدم و رو به فروشنده گفتم : خانوم من اون گردنبنده رو نمی خوام ____ فروشنده خواست حرفی بزنه که کوک گفت : من می خوامش ___ حرفی نزدم قطعا برا من نمی خواستتش پس سکوت کردم ___ چند دیقه گذشت و ما بی حرف راه میرفتیم نگاهی به صورت کوک انداختم اخم کرده بود اونم جوری که انگار با خودش درگیر بود نگاهم به موهاش کشیده شد با اینکه اجرا کرده بودن ولی هنوزم موهاش مرتب بود از موهای مرتب خوشم نمی اومد بی اراده رو به کوک گفتم : هی دراز بیا پایین تر با تعجب پاهاشو خم کرد و هم اندازه ی من شد موهاشو بهم ریخته کردم و لبخندی از روی رضایت زدم کوک همینجوری عینه بز داشت منو نیگا میکرد که گفتم : اینجوری بهتر، شد 😁 __ شوک زده سعی کرد موهاشو نیگا کنه قیافش شبیه پسر پچه های تخس شده بود هنوز عین اسکولا می خواست موهاشو ببینه ولی نمی تونست آینمو از تو جیبم در آوردم و رو بهش گرفتم آینه رو از دستم گرفتو خودشو نیگا کرد و گفت : خدایی همه جوره خوشگلما اییییی چقده من خوشگلم....
آینه رو از دستش کشیدم و زیر لب گفتم : از خود متشکر ظاهرا شنید چون گفت : خودتی ___ سوالای زیادی از کوک داشتم و الانم وقت مناسبی واسه ی پرسیدن بود تا خواستم حرفی بزنم کوک گفت : راستی کلاهه منو ندیدی؟؟؟ ___ من : نه مگه کلاهم داشتی؟؟؟ ___ کوک : نداشتم؟؟؟!!! ____ من : نمی دونم ___ با خشم بهم نگاه کرد که گرخیدم سرمو برگردوندم که دیدم یه کلاه افتاده رو زمین خواستم به کوک بگم که دستمو کشید و با ذوق عینه بچه کوچولوها گفت : سااااالن اسکی و با دستش به جایی اشاره کرد به سمته مقصد اشارش نگاه کردم راس میگفت سالن اسکی بود از ذوقه کوک منم ذوق کردم و با هم به سمته سالن اسکی حرکت کردیم یه گوشه سالن یه مشت کفشه اسکی افتاده بود رفتم نزدیک تر که دیدم بالاش نوشته جفتی بووووق وون ___ وات چرا همه چی پولی شده به اندازه ایی که گفته بود پول گذاشتم کناره دیوار و یه جفت کفش اسکی برداشتم کوک به تبعیت از من همین کارو کرد داشتیم داشتم کفشارو می پوشیدم که کوک حاضر و آماده کنارم واستاد و گفت : بیا مسابقه بدیم 😁 ___ من : چه مسابقه ایی ___ کوک : هرکی برد باید تا یه روز هرچی اون یکی میگه رو گوش کنن ___ من : خو بگو چه مسابقه ایی بدیم دیگه؟؟؟ __ کوک : ...
کوک : گفته بودی سابقه ی خوانندگی تو رستورانارو داری درسته؟؟ ___ من : آره درسته ___ کوک : خب ببین مسابقه اینجوریه که نوبتی میریم وسط سالن و با حالت رقص اسکی می کنیم و تو همون حالت آهنگاشو می خونیم نظرت چیه؟؟؟ __ من : قبوله از بچگی تو اسکی کردن خوب بودم خوندنم که تجربشو داشتم پس حل بود کفشامو پوشیدم و پشت سرهم کوک راه افتاده که یدفعه واستاد نزدیکه بود بیوفتم روش که جاخالی داد و با به حرکت منو گرفت تو بغلش خودمو ازش جدا کردم و گفتم : ممنون سر تکون داد و رو به جمعیت با صدای خیلی بلندی که انگار بلنگو قورت داده بود گفت : خانوما آقایون یه لحظه وقتتون رو به بنده ی حقیر بدید نگاها به سمت کوک برگشت و کوک ادامه داد : منو این خانوم با دست به من اشاره کرد ملت با نیستی باز نیگامون میکردن که کوک گفت : می خوایم یه مسابقه بدیم شمام خودتون رو داور فرض کنین ___ نیش یه تعدادیشون که به امید کاپل بودن ما باز بود بسته شد و همه وسط رو خالی کردن اول کوک رفت و شروع کرد به خوندن وکال می خوند ولی یه جاهایی رو میکرد خلاصه که اینقدر ضایع بهش زل زده بودم که وسطه خوندن یه چشمک برام زد و ادامه داد ___ چند دیقه بعد خوندنش تموم شد و همه براش کف زدن من رفتم وسط اول دوزانو نشستم و شروع کردم با به صدای نازک خوندن با یه ترفند خفن بلند شدم ایندفعه صدامو کلفت کردمو شروع کردم به رپ خوندن هرچی تند تر رپ میکردم سرعت رقصمم بیشتر میشد تا اینکه دیگه کارم تموم شد و رفتم کنار که کوک دوباره با صدای بلند گفت : کسایی که به من رأی میدن دستاشون بالا نصفه بیشتر جمعیت دستشونو بلند کردن نوبت من که رسید یه تعداد کمی از ملت دستشونو بلند کردن که کوک گفت : . .
کوک گفت : مادمازل خوش صدا 😁 بیا معامله کنیم ___ من با بی حوصلگی : چه معامله ایی ___ کوک : من فقط یه چیزی ازت می پرسم و بعدش تو می تونی یه روزه تمام منو مدیریت کنی ___ خر ذوق شدم و گفتم : باشه 😁 __ کوک صداشو بلند کرد و گفت : خانوما آقایون من الان به خانوم کیم آنید اعتراف میکنم که دوستش دارم بعدش رو به من با صدای آروم تری گفت : احساساتمو می پذیری؟ ..... لایک و کامنت و فالو فراموش نشه 😐💜 من : فکرامو میکنم (لبخند خبیث)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاااااااااللللیییی بود😍✨
مح تازه اشنا شدم با داستانت یچی دیگه زدم این برام دراومد فالوت کردم و خوندمش
پارتتتتت بعدددد عالییییی بودددددد
بعدی از .... شوگا باشه🙂
نظر سنجی گذاشتم اونجا بگو 😁💜
یک پیشنهاد دارم😐 فصل دومم بزار😄
به این نتیجه رسیدم که بزارم 😁💜
خسته نباشی دلاور😐✋
خدا قوت پهلوان😐✋
کوکی تو این اخریا قفلی زده بود رو خانوما آقایون😐😂💔
نوکرتم 😁💜
آره دیگه بدبخت واسه اعتراف هول کرده بود خانوما و آقایون از دهنش نمی افتاد 🤪🤭
وایییییی. زود تر پارت بعدو بزار.
عالیییییی
عاقا پس تکلیف بقیشون چی شد😐🌵
خودت دیگه تصور کن هانی به کی بله رو میگه 🤪
عزیزم لطفا فصل بعدی رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود بزار لطفاااااااااااا😍😘😍
ج چ از هوپی بزار
رو تخم چشام اگه وقت شد داستان بعدیو با فصل دوم این ادامه میدم 🤪💜
عالی بود 😭😭😭
از جیهوپ ☺
مرسی 😭🤭