خب چون خیلی طول کشید امروز یه دو سه پارتی میزارم
داستان از زبان راوی:دخترا صبح پاشدن و دیدن که لیسا نیست.با عجله پاشدن و لباساشون رو پوشیدن و رفتن بیرون.جنی یه نگاه به ساعت مچی انداخت و دید ساعت ۱۱ صبحه.اونا گشتن و گشتن تا ساعت شد ۳ بعد از ظهر.داستان از زبان رزی: رزی دیگه نا امید شده بود.گفتم بچه ها دیگه فایده ای نداره٬ما کل سئول رو گشتیم.فایده ای نداره.یهو چشمم به یه دختر مو زرد که یه لباس قرمز که لباسه شبیه یه لباس لیسا افتاد.گفتم بچه ها اونجا رو٬اون دختره شبیه لیسا نیست؟.بقیه تایید کردن و گفتن آره.با هم دیگه راه افتادیم پیش دختره.جیسو گفت لیسا تویی؟.یهو دختره برگشت و دیدیم آره لیسا😄همگی با هم لیسا رو بغل کردیم.گفتم دختر کجا بودی ما خیلی نگرانت بودیم.داستان از زبان جیسو:گفتم آره کجا رفتی؟.
لیسا گفت وای بچه ها نمیدونستم انقد نگرانم شدین.اما ارزشش رو داشت.جنی گفت لیسا زده به سرت⁉رفتی گم و گور شدی بعد میگی ارزشش رو داشت❓قلبم اومد تو دهنم گفتم اتفاقی برات نیوفتاده باشه😟لیسا گفت آخه شما ها که نمیدونین چیکار کردم.گفتم چیکار؟.گفت دنبالم بیاین😃باهاش رفتیم تا رسیدیم به یه در.لیسا در رو باز کرد و یه راهرو بود.راهرو رو رد کردیم و یه پله سمت پایین دیدیم.از پله رفتیم پایین.رسیدیم به یه اتاق.البته زیاد مطمئن نبودم اتاق باشه.چون اتاق تاریک بود.یهو اتاق روشن شد.و اعضای توایس و اعضای کمپانی و اعضای ایتزی بودن.
داستان از زبان جنی:یه جا بلدینگ دیدم🎳رفتم اونجا شروع کردم به بازی.رزی هم رفت با گیتاری که اونجا بود آهنگ بزنع🎸جیسو گفت اینجا چه خبره؟لیسا گفت امروز روز بلک پینکه روزی که دبیو کردیم😊
خب لایک کن
کامنت هم بده
خدافس
نظرات بازدیدکنندگان (0)