سلام اومدم با پارت چهارم. از همتون ممنونم بابت نظراتتون خيلی بهم انرژی دادن❤❤❤
از زبان مرينت. لوکا:مرينت ميخواستم درباره يه موضوعی باهات صحبت کنم. مرينت: باشه بگو ، گوش ميکنم. لوکا: ميدونم که تو عاشق آدرينی و منم به عنوان يه دوست خوب هرکاری که از دستم بر بياد انجام ميدم تا شما به هم برسين...ولی...مرينت من عاشقت شدم. با اين حرفش چشام از تعجب گرد شد. لوکا ادامه داد: ديگه نتونستم حسی که به تو دارم رو مخفی کنم. مرينت: چند وقته؟ لوکا: 3 ماه. مرينت: ولی...لوکا تو که ميدونی من عاشق آدرينم. لوکا: آره ميدونم. ولی آدرين الان کاگامی رو داره. بغضم گرفت. گفتم: لوکا من ديگه بايد برم. لوکا: باشه ولی بهش فکر کن. بدون هيچ حرفی رفتم خونه ، به مامان و بابام گفتم: من اومدم. بعدش سريع رفتم تو اتاقم. افتادم رو تختم و گفتم: تيکی دارم ديوونه ميشم. کسی که من عاشقشم ، منو به چشم يه دوست ميبينه ولی دو نفری که من به چشم يه دوست ميبينم ، عاشقمن!
تيکی: مرينت آروم باش. مطمعنم از پس اينم بر ميای. مرينت: راستش...لوکا حق داره. من اين همه برای رسيدن به آدرين تلاش کردم اما موفق نشدم ولی کاگامی يه روزه آدرين رو ماله خودش کرد. شايد من و آدرين برای همديگه ساخته نشديم. يه نگاه به تيکی کردم ، معلوم بود حرفی برای گفتن نداشت. ادامه دادم: ولی لوکا هم انتخاب من نيست. ديگه واقعا نميدونم بايد چيکار کنم. تيکی: مرينت الان بهتره به کارات برسی. يه دفعه همه بدبختیام يادم اومد. گفتم: وای نه هنوز مشقام رو ننوشتم ، تازه لباس جگد هم مونده. بهش گفتم تا فردا براش آماده ميکنم. سريع رفتم پشت ميز و خياطی کردم ، تا شب درگير کارام بودم. مرينت: آخيش...بالاخره تموم شد. تيکی ساعت چنده؟ تيکی: 10. مرينت: واقعا خسته شدم ، من ميرم بخوابم. شب بخير تيکی. تيکی: شب بخير مرينت.
از زبان آدرين: پلگ ما بايد يه نقشه ای بکشيم تا پدرم رو گير بندازيم و معجزه گرش رو برداريم. پلگ: من الان سرم شلوغه. آدرين: سرت با چی شلوغه. پلگ: کممبرای عزيزم. آدرين: تو به جز کممبر به چيز ديگه ای هم فکر ميکنی؟ پلگ: من فقط به دوتا چيز فکر ميکنم ، کممبر و حبه قند. آدرين: حبه قند کيه؟ پلگ: کوامی کفشدوزک. آدرين: من که ديگه بهش نميرسم? پلگ پنير رو خورد و گفت: خب ، درباره چه نقشه ای داشتی حرف ميزدی؟ آدرين: بايد معجزه گر پدرم رو برداريم. پلگ:چطوری؟ آدرين: بايد با نورو حرف بزنی.
پلگ: اما آدرين فکر کنم پدرت نورو رو زندانی کرده و نميزاره که ازش دور بشه ، چون اگه اينطوری نبود من حتما متوجه نورو ، تو اين خونه ميشدم. يه دفعه ياد اون روزی افتادم که بدون اجازه رفتم تو اتاق پدرم و کتابش رو برداشتم. اونجا يه سنجاق سينه به شکل طاووس بود ، مطمعنم که اون معجزه گر طاووس بود. آدرين: پلگ من دوباره بايد برم تو اتاق پدرم. پلگ: خب برو. آدرين: خيلی ممنون از راهنماييت پرفسور پلگ ، منظورم يواشکی بود?? پلگ: وای خدا خيلی از اين کاراگاه بازيا خوشم مياد? قيافه آدرين:?? آدرين: زود باش پلگ بيا بريم.
رسيدم به اتاق پدرم ، در زدم ولی کسی جواب نداد. آروم در رو باز کردم ، خداروشکر کسی تو اتاق نبود. رفتم سراغ تابلو مادرم و درش رو باز کردم. پلگ: وای آخجون داره هيجانی ميشه. آدرين: محض اطلاعتون پرفسور پلگ ، برای تفريح نيومديم اينجا. معجزه گر رو ديدم و تا اومدم برش دارم يه صدایی گفت: آدرين ، ميشه بگی اينجا چيکار ميکنی؟ اشهد خودمو خوندم و برگشتم ديدم پدرم با يه چهره عصبی نگام ميکنه. قيافه پدرم? قيافه من? قيافه پلگ?
گفتم: اممم...پدر،من...من...من با شما کار داشتم. گابريل: خب چرا داری به وسايل شخصی من دست ميزنی؟ دست پاچه شده بودم ، نميدونستم بايد چيکار کنم. گفتم: ای وای تمرين پيانوم دير شد. من ميرم بعدا باهاتون صحبت ميکنم. فرصت صحبت کردن به پدرم رو ندادم و سريع رفتم داخل اتاقم.
آدرين: نزديک بودا. پلگ: ميخواستم فاتحتو بخونم? آدرين:منم قبلش اشهد خودمو خوندم?? پلگ: اين همه استرس يهويی گشنم کرد. آدرين: تو هم تو هر شرايطی پنير ميخوای؟ پلگ: خب گشنمه. آدرين: باشه باشه بيا اين پنير رو بخور ، منم برم ببينم چه گلی تو سرم بريزم. پلگ: خب چرا با ليدی باگ يه نقشه ای نميکشين؟ اگه تو معجزه گر طاووس رو برداری پدرت ميفهمه که کار تو بوده ، چون قبلا سابقش رو داشتی( منظورش ماله اون قسمتی هست که آدرين کتاب پدرش رو برداشت و اون رو گم کرد)
آدرين: يعنی ميگی به ليدی باگ بگم؟ پلگ: آره. آدرين: خيلی خب پس وقته تبديله. ?Plagg Claws Out? تبديل شدم و به ليدی باگ زنگ زدم ولی جواب نميداد. دوباره زنگ زدم ولی جواب نميداد. گفتم: Plagg Claws in.
پلگ: خب چی شد ؟ آدرين: جواب نداد. پلگ: خب معلومه جواب نميده. يه نگاه به ساعت بنداز. آدرين: مگه ساعت چنده؟ پلگ: 10 شب. آدرين: 10 شب؟ چه زود شب شد. چرا زود تر نگفتی؟ پلگ: مگه فرصت حرف زدن بهم دادی؟ آدرين: باشه باشه بيا بريم بخوابيم ، فردا کلی کار داريم. پلگ: پس شام من چی؟ آدرين: من که همين چند دقيقه پيش به تو پنير دادم. پلگ: اون ماله قبل بود. آدرين: از دست تو ، برو داخل کمد پنير هست بردار بخور. پلگ: ايول ، شب بخير. آدرين: شب بخير.
خب اينم از اين پارت. ببخشيد اين پارت يکم کم بود ، يه مشکلی داشتم نتونستم بيشتر بنويسم ولی پارت بعدی جبران ميکنم? دوستون دارم❤❤❤
عااااااالییییییییی بووووود❤️❤️
ممنون بيلی جون❤❤
سلام دوستان. پارت ششم داستان منتشر شده.
بريد بخونيد و حتما نظر بايد ❤
دوستون دارم ❤
عالییییییییییییییییییییییییییی بود❤️
لطفا بعدی رو زودتر بزار و بعدی هاش ❤️🌺🌺
ممنون ❤❤
پارت بعدی منتشر شده.
زود بزار بعدی رو??????
پارت بعدی رو گذاشتم درحال بررسی هست❤
پارت بعدی رو گذاشتم ولی درحال بررسی هست❤