سلام دوستان^_^ این اولین تستی هستش که من میذارم. و اینکه این تست یه تست داستانیه و داستان درمورد دختری به نام "آنجلیتا"ست. دیگه بقیه اش رو خودتون بفهمید^_^
اون روز تولد یکی از دوستام بود. با پرنیان رفته بودیم. هرچند که من نمیخواستم بیام؛اما پرنیان خیلی اصرار کرد. توی مهمونی،داشتم به آدم هایی که گهگاهی از کنارم رد میشدن،نگاه می کردم که یهو پرنیان از اون سر مهمونی داد زد"آنجلی! بیا ببین چی فهمیدم! بدو!" رفتم طرفش. "خب...چی شده؟" داشت ذوق مرگ میشد!!! بعد با هیجان تمام گفت"ببین اون ۳تا پسری که تو تولد مریم دیدیم اومدن کلاس ما ثبت نام کردن?!!!!" قیافه من:? قیافه اون:? خیلی آروم گفتم:خب این الان به ما چه ربطی داره دقیقا? خورد تو ذوقش. گفت"بابا عزیز من! تو نمیتونی خوب با دیگران ارتباط برقرار کنی،این درسته. ولی اونا خیلی مهربون بودن...یعنی دلت نمیخواد حداقل باهاشون دوست بشی؟" "نه نمیخوام! من اینجور مسخره بازیا رو دوست ندارم!" "آخه آنجلی..."
از مهمونی رفتم بیرون. دیگه حال اینجور کارها رو نداشتم. میدونی،من پدر و مادرم رو توی یه تصادف وقتی بچه بودم از دست دادم. به خاطر همین نمیتونم با کسی ارتباط برقرار کنم. وقتی مثل من باشی،میفهمی چی میگم...
تو راه خونمون بودم. خونه من توی یه خیابون تنگ و تاریکه. کسی زیاد اونجا رفت و آمد نداره چون خیلی ساکته. ولی چون من اونجا زندگی کردم عادت کردم. داشتم تو خیابون راه میرفتم و فقط صدای پای خودم رو می شنیدم...یه لحظه احساس کردم یکی داره تعقیبم میکنه...
مثل برق برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. چیزی جز خیابون بی انتها و تاریک،پشت سرم نبود. به راهم ادامه دادم ولی اینبار یکم قدم هایم رو سریع تر کردم...ترسیده بودم اما نمیدونم از چی...
داشتم میرفتم که دوباره احساس کردم یکی داره پشت سرم میاد...ایندفعه صدای پاش بلند و تیز بود...داشتم سکته میکردم.نکنه دزده؟! نکنه...
داشتم سکته میکردم...پاهام تکون نمیخورد...نمیدونم چرا کنترلش دست خودم نبود...اما،اما دیگه صدای پاش نمیومد...آروم سرم رو برگردوندم که یهو...
پشت سرم رو که نگاه کردم دیدم یه گربه با چشمانی درشت و قرمز رنگ زل زده به من...خواستم جیغ بزنم که یهو یکی از پشت سر دهنم رو گرفت و چاقو گذاشت زیر گلوم! داشتم نفس نفس میزدم...داشتم سکته میکردم...چشام رو به اطراف چرخوندم تا شاید بتونم صورت طرف رو ببینم...اما اما اون یه نفر نبود...۴نفر بودن...
اون گربه هم ناپدید شده بود...به جاش یه آدم اونجا وایساده بود و من رو نگاه میکرد؛اما صورتش معلوم نبود...اشکم داشت در میومد که یکی از اون ۴نفر گفت"این اون نیست...بهتره بذازیم بره اگه یکی رو اشتباهی گیر بندازیم،موجب دردسر میشه...خواستم جیغ بزنم....به خودم که اومدم،دیدم جلو در خونم هستم. اطرافم رو با ترس نگاه کردم و اون گربه وحشتناک رو طرف راستم دیدم! وحشت کردم و رفتم داخل خونه...درهارو قفل کردم پنجره ها هم همینطور...چه اتفاقی برای من می افته؟!
خب بچهها اینم از پارت ۱ داستان^_^ امیدوارم دوست داشته باشین? ازاین به بعد هر شنبه این داستان رو میذارم^_^
راستی بچهها! یادتون نره کامنت هم بذارین تا نظرتون رو راجبش بدونم^_^
میگما قصد نداری پارت ۲ رو بزاری مسخرمون کردی عزیزم؟؟؟
چرا جنایی اش نکردی جنایی خیلی باحاله جنایی کن
چشم عزیزم
خیلی کم بود میشه حداقل دو روز در هفته بزاری؟
سلام گلم
من خیلی وقته گذاشتم اما تستچی خیلی دیر منتشر میکنه.
و مرسی که نظر گذاشتی عسیسم ^_^
سلام داستانت جذاب بود و هیجانی امید وارم زود تو بنویسی..