خداحافظ داستان
اعضا وارد اتاق شدن اعضا :خوبی یونگی یونگی خوبم میشی :وای واقعا همتون و یجا از نزدیک 😢و وای 😭😭😭😭😭#از شوق ها#یونگی :میشی آروم باش جین :عه این دختر خوشگله همون دخ ترس که...
یونگی : اره همونه میشیه اعضا :میشی ؟یونگی :درازه رفتیم خونه میگم
راوی:الان توی خوابگاه ن و شوگا داره با اعضا حرف میزنه داستان شون هم براشون توضیح داده بریم ببینیم چی میگن شوگا :این بود داستان ما حالا من میخام برم خواستگاری 😊اعضا :چیی شوگا :ام مگه شما داداشی من نیستید اعضا اره ته :خب به نظرم ببرش تو همون پارک و بعد خواستگاری کن
شوگا اره همین کارو میکنم ******************* فردا توی پارک میشوگا :میشی :دوباره رفتم تو پارک که دیدم شوگا هم اونجا عه رفتم پیشش دیدم جلوم زانو زد شوگا :خانم میشی یو هی با من ازدواج میکنید
میشی بله ******************** یک سال بعد شوگا و میشی باهم :اینم داستان ما ویلیام :عمو واقعا داستانتون انقدر قشنگ بود شوگا :اره حالا باید بخوابی فردا قراره بابات بیاد ببرتت ویلیام :من که بچه نیستم الان 12 سالمه خودم میدونم باید چیکار کنم میشی باشه اونا رفتن مسافرت دو نفری تو رو به ما سپردن ما باید مراقب باشیم که زود بخوابی ویلیام باشه ولی شما ام باید یه بچه بیارینا شوگا :این چیزا به تو نیومده بخواب ویلیام باشه
پایان
سلام فاطمه جون بله هانی ام 11 سالمه مرسی که تستمو برسی کردی