پارت 6، اتفاق های جالبی در راهه!!!
10 دقیقه بعد... همین طور که قدم میزدیم. سبزی و قارچ های خوراکی که کنار درخت ها روییده بودن، توجهم رو جلب کردن. به امیلی گفتم : میای این سبزی و قارچ ها رو جمع کنیم؟! به درد میخوره. امیلی با سر تایید نشون داد و موهاشو عقب زد و به آنتونی گفت : انتونی وایستا تا ما اینارو جمع کنیم. تا اون موقع تو میتونی کنار اون درخت بشینی و استراحت کنی. احتمالا خسته شدی از بس کولش کردی! گفتم : آره تو میتونی استراحت کنی... و لطفا مراقب اون پسر هم باش! آنتونی تسلیم حرف های ما شد و رفت و زیر سایه درخت تنومندی نشست؛ پسرک رو هم کنارش دراز کشیده رو زمین گذاشت. بعد امیلی اومد و گفت : میدونی کدوماشون خوردنیه؟! پوزخندی زدم و گفتم : پس چی فکر کردی... !؟ کتاب رو روی زمین گذاشتم و مشغول جمع کردن سبزی و قارچ های خوراکی شدم...
بعد از جمع کردن قارچ و سبزی ها اونا رو توی سبد حصیری که کنار بوته ها افتاده بود ریختیم. کتاب رو به امیلی دادم و سبد رو توی دستم گرفتم و دست امیلی رو گرفتم و گفتم : خیلی خوش گذشت!!! امیلی لبخند زد و گفت : آره خیلی کیف داد!😊 با قدم های آهسته رفتیم پیش آنتونی... وقتی بهشون رسیدیم دیدم که آنتونی چشماشو بسته و سرشو به تنه درخت تکیه داده؛ فهمیدیم که خوابه. سبد رو روی زمین گذاشتم و آروم به آنتونی نزدیک شدم. دستمو رو دستش گذاشتم و لبمو نزدیک گوشش بردم و آهسته گفتم : آنتونی! بیدار شو...! پلک های آنتونی تکون خوردن و کمکم باز شدن. آنتونی گفت : خیلی خوابیدم؟!.... خنده ریزی کردم و گفتم : نه!... دستمو از روی دستش برداشتم و ازش فاصله گرفتم. روی زانو هام نشستم و بهش چشم دوختم. آنتونی خمیازه کشید و چشم هاش رو مالید. منم بلند شدم و رفتم سمت پسر بچه. دوباره زخمش رو چک کردم و خداروشکر وضعیتش خوب بود. به آنتونی گفتم : این دفعه من کولش میکنم. آنتونی بلند شد و گفت : خیلی خب، ممنونم!... واقعا شونه هام درد میکنه. سبد رو به آنتونی دادم و بعد پسر رو بغل کردم. میخواستیم بریم که یه دفعه...
صدای زنگی رو شنیدیم. بلند و آزار دهنده بود. تو همون هیاهو یه دفعه آنتونی داد زد : این زنگ برج ساعته...! امیلی دنباله حرف آنتونی رو گرفت و گفت : این یعنی ما خیلی شهر نزدیکیم... لبخند زدم و گفتم : ایول...! با شنیدن زنگ انرژی گرفتیم و سرعتمونو بیشتر کردیم. بعد از مدت کوتاهی به دروازه ورودی شهر رسیدیم. دم دروازه انواع مختلفی از آدم ها وایستاده بودن. بعضی ها با کالسکه بودند و بعضی ها پیاده. هر کدومشون یک لباس متنوع به تن داشتن. کنار دروازه دو تا نگهبان درشت هیکل و تفنگ به دست وایستاده بودن،. با دیدن اونا لرزیدم و یک قدم عقب رفتم. امیلی گفت : باید مجوز داشته باشیم تا بتونیم بریم داخل شهر؟! آنتونی به فکر فرو رفت و کمی بعد گفت : دفعه قبل که اومدیم مامان و بابا یه کاغذ رو نشون نگهبانها دادن ولی نمیدونم این قانون برای بچه ها هم صدق میکنه یا نه...! پریدم وسط حرفشون و گفتم : بیاین امتحان کنیم! انتونی و امیلی هم با کمی تاخیر موافقت کردن. و بعد رفتیم و توی صف وایستادیم...
من واقعا امیدوار بودم که رامون بدن اما معلوم نبود چی پیش میاد... همون طور که پشت یک گاری پر از میوه وایستاده بودیم آنتونی گفت : موافقین که پشت یه گاری بشینیم و بدون اینکه کسی ببینه وارد شهر بشیم؟! مخالفت کردم و گفتم : اونا پشت گاری رو هم میگردن و اگه ما رو اونجا پیدا کنن کلکمون کندست! آنتونی دستاشو تو موهاش فرو برد و گفت : راست میگیا !... بعد از مدتی نوبت ما فرا رسید...قلبم مثل یک گنجشک میزد. نگهبان ما رو بررسی کرد و گفت : شماها اهل اینجایین؟ نگاه ترسناکی داشت و منو دستپاچه کرد با ترس گفتم : بب... بله...! این بار توی نگاهش شک و تردید دیدم. گفت : حال اون بچه هه خوبه؟... چه بلایی سرش اومده... ؟! گفتم : ما رفته بودیم جنگل تا قارچ و سبزیجات جمع کنیم و اصلا حواسمون نبود که اونجا خطرناکه و اینطور شد که یه گرگ وحشی به ما حمله کرد و ما هم مجبور شدیم برای درمان برادرمون برگردیم به شهر... نگهبان سری تکون داد و گفت : که اینطور... حالا اون بچه آسيب جدی دیده؟! ... میخواین ببرمش پیش طبیب؟ سریعا گفتم : نه!...ااا... یعنی اینکه ممنونم نیازی نیست. نگهبان نگاه ترسناکش رو از رومون برداشت و گفت : خیلی خب میتونین برین... ! هر سه نفس عمیقی کشیدیم و از دروازه عبور کردیم...
امیلی گفت : خدارو شکر... آنتونی هم سری تکون داد و گفت : به امتحانش میارزید. سر مو برگردوندم و لحظه ای به چهره پسر بچه ای که هنوز بیهوش بود نگاه کردم. باید مکان مناسبی پیدا میکردیم تا بتونیم مدتی توش بمونیم. آنتونی با چهره گرفته ای گفت : ما که اصلا پول نداریم... و من الان هم گشنمه هم تشنمه! امیلی گفت : منم دارم ضعف میرم... من هم نمیتونستم انکار کنم که گشنم نیست. من اونقدر حالم خرابه که از وقتی داریم راه میریم دو سه بار نزدیک بود برم تو دیوار... شهر پر بود از آدم های مختلف. واقعا دلم میخواست برم و با تک تکشون آشنا بشم. داشتم به آدمای شهر که همینطور رد میشدن نگاه میکردم که یه دفعه...
آنتونی دادی بلند سر داد اما امیلی برای اینکه آبروش نره با دست جلوی دهن آنتونی رو گرفت و گفت : هیسسس... ! ساکت باش! آنتونی به سختی رفت توی یه کوچه و به دیوار تکیه داد و منو صدا زد. سریعا رفتم پیشش و گفتم : چی شده؟ آنتونی گفت : پام... پام دردش برگشته...! گفتم : وای نه....! الان درستش میکنم. آنتونی از خونسردی من تعجب کرد و گفت : با جادو؟! گفتم : پس چی فکر کردی... ؟ آنتونی گفت : پس لطفا سریع انجامش بده... گفتم : چشم...! پسر بچه رو اروم روی زمین گذاشتم و به امیلی گفتم که بیاد و مراقبش باشه. من و آنتونی کمی دورتر رفتیم. جایی که کسی نبینه و بعد کتاب رو باز کردم و ورد رو خوندم. پای آنتونی مثل روز اولش شد و دیگه دردی نداشت. آنتونی تشکر کرد و منم در جوابش لبخند زدم. دوباره برگشتیم پیش امیلی و...
امیلی گفت : چقدر راحت. خندیدم و گفتم :بله دیگه...! امیلی از جاش بلند شد و پشتش رو تکوند و گفت : راه بیفتیم؟! نزدیک پسر بچه شدم و بلندش کردم و پشتم گذاشتمش. سرمو برگردوندم و اولین قدمم رو گذاشتم و به امیلی گفتم : بریم!... همینطور که داشتیم رد میشدیم نیم نگاهی به غذاهای خوشمزه دوروبر مینداختم. همینطور داشتیم قدم میزدیم که یهو...
یه مرد میوه فروش به آنتونی اشاره کرد که بیاد پیشش. منم برای اطمینان با آنتونی و امیلی رفتم. وقتی رفتیم پیشش گفت: آهای پسر جون... من اون قارچ ها و سبزیجاتی که جمع کردین رو میخرم، بهم میفروشیش؟! آنتونی تردید داشت. نیگاهی به من کرد تا ببینه جوابم چیه. گفتم : چقدر میخرین !؟ گفت :10 سکه گفتم : من میدونم که اینا خیلی کمیابن پس بکنش 20 تا سکه! مرد صورتش در هم رفت و گفت : خیلی بچه زرنگی هستیا... ! پوزخند زدم و گفتم : ممنون... معامله جور شد؟ مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : خیلی خب 20 تا سکه... و بعد دستش رو دراز کرد و 20 سکه به من داد. بعد هم آنتونی سبد رو بهش داد. از مرد خداحافظی کردیم و رفتیم...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بعددیی کیی میادد
امروز میزارم ببخشید که دیر شد
عالی بود 😍❤️
ممنونم
عالی بود
ممنون
یه سوال تستت چه قدر توی بررسی بودش ؟؟؟
فکر کنم 2 روز
اهان مرسی
عالی بود
مرسی 🌹