بریم که داشته باشیم این پارت هیجان انگیز رو...
از زبان پادشاه: وقتی دیدمش واقعا شوکه شدم ولی به روی خودم نیاوردم، اخه چطور ممکنه بین این همه انسان دقیقا پای اون به اینجا باز بشه! در تقهای خورد که از فکر بیرون اومدم و گفتم:بیا تو. پشت بند این حرفم در به آرومی باز شد و فیلیکس فرماندهی نگهبانان و همینطور پسر برادر مرحومم وارد شد، احترام گذاشت و گوش به فرمان ایستاد. با دست بهش اشاره کردم که بشینه و اونم با اکراره نشست
با اینکه فیلیکس همسن اسکای هست ولی برای خودش نابغهای که تونسته جوون ترین فرمانده توی تاریخ بشه! فیلیکس:اتفاق مهمی افتاده عالیجناب؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:درسته یه دردسر. فیلیکس:منظورتون که با دختر انسان نیست؟ هست؟! سرم رو تکون دادم و گفتم:خودشه! فیلیکس ساکت شد و بعد از چند لحظه گفت:میخواید باهاش چیکار کنید؟ با اینکه این کار برام خیلی سخت بود ولی مجبور بودم پس گفتم:بکشش!
فیلیکس:چی درمورد اون دردسر سازه؟ بدون معطلی گفتم:وجودش، کاری که گفتم رو انجام بده بدون اینکه کسی بفهمه! فیلیکس سر تکون داد و بعد توی یه لحظه از جلوی چشمها ناپدید شد. از روی صندلی بلند شدم و روبروی پنجرهی بزرگ اتاق کارم ایستادم، تمام جزیزه از ازنجا معلوم بود و منو یاد خاطرات گذشته مینداخت. اگه فقط پاش به اینجا باز نمیشد میتونست یه زندگی عادی داشته باشه ولی حالا هیچکاری از دستم برنمیاد؛ توی قلبم احساس بدی بود واقعا دوست نداشتم بعد از اون اتفاقات خودم دستور به قتلش بدم ولی حالا مسئله امنیت جزیرهس و تا وقتی که اون زندهس نابودی همیشه در کمین مون خواهد بود
صورتش خیلی شبیه النورا بود مخصوصا موهای مشکیش، ناخودآگاه قطره اشکی از چشمم چکید. به آسمون خیره شدم و زمزمه کردم: حتی سرنوشت دخترت هم مثل خودته! یه دفعه یاد گذشته افتادم. گذشته: النورا با بدنی خونی به سمتم اومد هنوز توی شوک بودم اصلا نمیخواستم این موضوع وحشتناک رو قبول کنم. النورا بچه رو بغلم انداخت و با آخرین امیدش گفت: جان، آلیسیا رو نجات بده؛ نزار هیچوقت بیاد اینجا، نزار سرنوشتش مثل من بشه... آخرین کلماتش رو که گفت شیاطین به سمتش حمله کردند و بدنش رو تیکه تیکه کردن... خیابون خلوت بود، برای آخرین بار به آلیسیا نگاه کردم و جلوی در یتیم خونه گذاشتمش قبل از اینکه برم نامهای کنارش گذاشتم که مشخصاتش بودن.
زمان حال: با اینکه النورا هیچوقت منو بخاطر همچین کاری نمیبخشه ولی مجبورم. پرده رو کشیدم و روی تخت دراز کشیدم. همش چهرهی آلیسسا جلوی چشمهام میومد و قلبم رو میفشرد. بلاخره با هر سختی که بود خوابم برد. از زبان فیلیکس:لباس فرمم رو که پوشیدم شمشیرم رو برداشتم و راهی سالن شدم؛ طبق دستور پادشاه باید اون دختر رو بکشم ولی حتی منم نمیخوام کسی که هیچ گناهی مرتکب نشده رو بکشم، توی این یه روزی که اومد شایعههای زیادی درموردش پخش شد. توی راه که بود با دیدن جنی اخمام توی هم رفت، این دختر چقدر سمجه! جنی به سمتم اومد و گفت: چرا چند وقتیه که ازت خبری نیست؟ خونسرد گفتم:پاتو از گلیمت درازتر نکن جنی. یه دفعه جنی آستین لباسم رو از پشت گرفت و کشید که باعث شد تعادلم رو از دست بدم هر دو بیوفتیم روی زمین.
از روی زمین بلند شدم و با عصبانیت رو به جنی گفتم: تو خیلی احمقی، من فقط یه بار جونت رو نجات دادم و تو برداشت اشتباهی از این موضوع کردی! بعد از این حرف با عصبانیت از قصر زدم بیرون. اگه فقط یکی از دوستای سلنا نبود همینجا میزدم شقه شقهش میکردم. بیرون قصر که رسیدم نامحسوس دنبال دختره گشتم؛ تمام قصر رو گشتم ولی نتونستم دختره رو پیدا کنم! آخرین جا باغ بود که در حال گشتنش بودم که یه دفعه یه دختر ریزه میزه رو دیدم که داشت به طرف پشت قصر میدوید، موهای بلند مشکیش رو که دیدم فهمیدم خودشه و سریع دنبالش رفتم
دنبالش که رفتم متوجه شدم که داره به سمت دروازهی تلپورت میره! لعنتی زیر لب گفتم و سرعتم رو زیاد کردم؛ اگه وارد اون دروازه بشه برمیگرده دنیای خودش و این برام دردسر ایجاد میکنه. نزدیک دروازه که رسید داد زدم: همونجا وایسا، اگه تکون بخوری میکشمت! دختر با ترس و لرز برگشت که با دیدن چهرهی آشناش توی بهت رفتم! آروم زمزمه کردم:بانو النورا! اشکهای دختر شروع به ریختن کردند و با التماس بهم خیره شد و گفت:خواهش میکنم بزار برم
شمشیرم رو که کشیدم یه قدم رفت عقب. آلیسیا:اینکارو نکن، من تهدید نیستم! اخمام رفت توی هم و شمشیر رو سمتش دراز کردم و گفتم: بدون اجازه هیچکس حق نداره از اینجا بره. داد زد: از کی اجازه بگیرم؟ از کسی که میخواد منو بکشه؟ من فقط شونزده سالمه چرا باید الان بمیرم؟ توی شوک رفتم، اون از کجا میدونه پادشاه میخواست بکشتش؟
اشکاش هر لحظه شدت میگرفتن و عذاب وجدان گرفتم، واقعا لازمه یه بیگناه بمیره؟! ولی من باید دستور پادشاه رو انجام بدم به هر قیمتی که شده! شمشیرم رو پایین آوردم و توی یه لحظه حمله کردم، دختر جیغی کشید دستاش رو روی سرش گذاشت.... توی دو قدمی دختر که رسیدم ایستادم. دستام مشت شدن و گفتم:برو. اول هیچی نگفت ولی بعد با سرعت وارد دروازه شد. همینطور که سرم پایین بود بارون شروع به ریختن کرد. امروز من یا بدترین اشتباه عمرم و یا بهترین کار عمرم رو انجام دادم امیدوارم که از نتیجهش پشیمون نشم.
اینجا میخوام از خصوصیات س کارکترا بگم اول با پادشاه شروع میکنم: اون موهای طلایی داره با چشمهای تیز طلایی که سردیشون آدم رو منجمد میکنه! قدش بلنده و سیکس پک هم داره?? اسکای: قد بلند با چشمها و موهای کپ باباش و اینم سیکس پک داره? البته اسکای برعکس باباش ادم اجتماعیه. آلیسیا: قد نسبتا بلند حدودا ۱۵۸ موهای مشکی صاف و چشمهای که رنگ مشخصی ندارن، دختر مهربون و کمی هم ترسوعه! سلنا:موهای نارنجی با چشمهایی به قرمزی خون، قدش ۱۶۱ و دختر خنده رویه. فیلیکس:موهایی مشکی با چشمهایی به رنگ مشکی و قدش هم مثل اسکای فقط یه سانت بلندتر? معمولا خشک رفتار میکنه و گوش به فرمان پادشاه یا همون عمو جونشه?? و بگم که یه نابغه هم هست????
داستان داره کم کم جالب میشه
عالی بود
داستانت عالیه من اولین نفری بودم که خوندم....لالی زودتر بعدی رو بنویس مرسی