سلام دوستا اینم از این قسمت امیدوارم لذت برده باشید و فراموش نکنید که این تست فقط برای خواندن است فقط گرینه صحیح را انتخاب کنید
از چشم مرینت: آلیا زنگ خونه رو زد و من سریع رفتم برم پیش آلیا که دیدم آلیا نبود? با آدرین کار داشتن آدرین رو صدا کردم و آمد و نشستم روی صندلی بعد یهو تلفن آدرین زنگ خورد نینو بود جواب دادم دیدم با ی ناراحتی و عجله( تو این چند سالی که مرینت نبوده آلیا و نینو ازدواج کردن و الان ی پسر دو ساله دارن) داره میگه مرینت آلیا گفتم ةلیا چی گفت تو راه تصادف کرده
گفتم چی و سریع با گریه???? لباسم رو پوشیدم و به آدرین گفتم و سریع رفتیم بیمارستانی که نینو گفته بود آلیا وضع اش بد بود تو اتاق عمل بود بعد از ی ساعت رفت تو بخش خداروشکر اما دست راست و پای چپش و کی از مهره های کمرش شکسته بود اما دکتر ها گفته بودن خوب میشه من خیلی خوشحال بودم
به نینو هم گفتم رو درست رو بردار بیا تا ببریمش پیش مرینت اون دیگه الان هفت ساله اش و می توانند مراقبت کنه ازش و آدرین هم خیره و پیش آنها می مونه چون الان مرینت ادری هم تنها هستن
بعد آدرین با پسر نینو و آلیا رفت خانه و من نینو منتظر موندیم شب شد نینو گفت من به عنوان همراه می مونم تو برو گفتم نه می مونم گفت مرینت نمی توانم دوری اش رو تحمل کنم گفتم باشه یکم دیگه می رم بعد رفتم تو فکر بعد از کلی سرار نینو بهش دلیل تو فکر رفتنم گفتم:یعنی آدرین مثل تو بود وقتی من مردم نیو گفت: وقتی تو مردی آدرین ی سال تو خونه خودشو حبس کرد و مرینت هم پیش مادر پدرت بودن(اگه می خواهید بگید که پدر و مادر مرینت فوت کرده بودن توی قسمت های پیش اونجا اشتباه تایپ شده و مادربزرگ و پدر بزرگ مرینت فوت کردن) بعد از ی سال هنوز با لباس سیاه بود اما هنوز هم هیچ فرقی نکرده بود فقط مرینت رو آورده بود پیش خودش
بعد هم با توجه به نامه ی تو با کاگامی ازدواج کرد بدون هیچ نقشی و بد هم به اسرار کاگامی ی بچه از پرورش گاه آوردن و بزرگ کردن ولی آدرین هنوز داشت از نبود تو می سوخت من گفتم مگه ادری بچه ی کاگامی نبود یعنی از پرورشگاه آوردنش نیو گفت آره چون کاگامی نمی تونست بچه دار شده و هم می توانست آدرین اجازه نمیاد چون اون شب ها جا از هم می خوابیدن من حتی یکبار هم ندیدم آدرین اون بغل کنه و گفت راستی یا کاگامی چیکار کردین گفتم :
که خودش پاشد رفت آدرین داره کارهای طلاق رو انجام میده و کارهای شناسنامه ی من که از بین رفته? نینو گفت وای اصلا یادم رفت بپرسم چی شد که زنده شدی؟ براش جریان رو طریق کردم و رفت خونه اونجا برای اولین بار یهو باید از سه تا بچه نگهداری می کردم مرینت ناراحت بود تو اتاقش بود و با من حرف نمی زد حتی با آدرین اما من سخت نگرفتم چون باید برای خوش سبک و سنگین کنه و بعد هم آدری خیلی بهونه مامانش رو می گرفت (کاگامی)آدرین آنو خوبند و من هم پسر آلیا و نیو الکس رو خوندم بعد هم رفتم خوبیدم
آدرین هم آمدم پیش ام خوبید تا صبح داشتم حرف میزدیم خوابمون نبرد آدرین میگفت خیلی دلم برات تنگ شده بود خوشحالم که برگشتی بعد از ۶ سال خیلی خوبه من فکر می کردم بر نمی گردی(سن آدرین ۲۸ سال سن مرینت ۲۶ سال من سن رو روی فرض خودم نوشتم) گفتم حالا که برگشتم دم های صبح بود که خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت هشت بود عجیب بود احساس کم بود خواب نداشتم
بلند شدم رفتم آشپز خانه و صبحانه درست کردم و بعد بچه ها رو بیدار کردم با آدرین و صبحانه شون رو خوردن مرینت با آدرین رفت مدرسه و بعد هم آدرین رفت سر کار ادری هم گذاشتم مهد(ادری ۴ سال سن دارد) بعد هم با الکس رفتیم بیمارستان مامانش خوب شده بود
فردا مرخص میشد الکس رو تحویل دادم و بعد از اون ی دو ساعت اونجا موندم و بعد رفتم که به مامان و بابام بگم خیلی استرس داشتم نگران بود اون ها چیزی شون نشه رفتم رسیدم و در خونه رو زدم
امیدوارم لذت برده باشید نظر فراموش نشه و ببخشید که جای حساس تمام کرد قسمت دیگه رو میزارم تا فردا
عزیزم داستانات عالی بود ولی نباید مرینت رو مکشتی بعد زنده کنی اینجوری حال نمیده من دیگه نمخونم چیز دیگه ای داشتی پایهام
حرف نداری پارت بعد رو بذار خواهش
بچه ها چرا ۲۷ نفر انجام دادن ولی نظر ندادن
عالی پارت بعد لطفا بذار
عالی بود