سلام دوستان اینم از قسمت دوم تالون و پنی امیدوارم خوشتون بیاد .
واقعا دیگر دارم دیوونه میشم هر دفعه که با تالون چشم تو چشم میشم حس و حال خیلی بدی بهم دست میده
رفتم پیش عمو گجت گفتم عمو تا حالا شما عاشق شدید ؟ (با خودم گفتم ابله این چه سوالی بود که پرسیدی ؟)عمو گجت گفت :بله شدم اما فقط یک دفعه وقتی آدم عاشق میشه دیگر متوجه هیچی نمیشه فقط کسی که دوستش داره براش با ارزشه
من گفتم وای عموگجت شما خیلی چیز ها درباره عشق میدونید ها عمو گجت : معلومه من استاد عشق هستم (باز خالی بستی عمو گجت )
امروز هیچ ماموریتی نداشتیم تصمیم گرفتم ذهنم رو آزاد کنم و به یک چیزی غیر از تالون فکر کنم رفتم پیش برایان و باهاش صحبت کردم ناگهان به خودم اومدم من دارم با برایان درباره تالون حرف میزنم ؟ قیافه برایان ?
توی تختم دراز کشیدم همش یاد قیافه تالون میوفتادم چقدر باهم دیگر میخندیدیم روز اول آشنایی مون رو هرگز فراموش نمیکنم خیلی خنده دار بود ??? بگذریم چشم هام رو روی هم گذاشتم تا بلکه بتوانم یک ذره استراحت کنم
ناگهان عمو گجت از خواب بیدارم کرد . گفت که باید بریم ماموریت من :اما عمو گجت خودتون گفتید امروز ماموریتی نداریم . عمو گجت بدون اینکه به حرفم توجه کنه اسکیت های موشکیش رو فعال کرد و من و برایان و عموگجت با اون سرعت رسیدیم به یک جایی کویر مانند یک ربات خیلی بزرگ در حال خراب کردن همه چیز و همه کس بود سعی کردم از بین ببرمش ولی نتونستم پاهام سست شده بود نمیدونم چرا
ناگهان تالون پرید روی ربات و هر فنی که بلد بود به کار برد و ربات رو نابود کرد قیافه من : ?ناخودآگاه به سمت تالون رفتم و بغلش کردم خیلی حس خوبی بود.
چشم هایم رو باز کردم ساعت ۶ صبح بود یعنی اینقدر خوابید بودم ؟ وقتی نگاه کردم دیدم پتویم رو بغل کرده بودم یعنی همش خواب بود ؟
دیگر خسته شدم هر جا میرم هر کاری میکنم یاد تالون میافتم بسه دیگر اَه
دوست دارم برم و رودررو با تالون صحبت کنم که چه حسی بهش نه پنی نه اشتباه نکن اون وقته فکر میکنه کم آوردی و میخواهی تسلیم بشی نه من این کار رو نمیکنم نظر شما چیه ؟
خیلی جالب بود من میگفتم با خودم کسی راجب اینا نمینویسه ظاهرا یک نفر فکرش مثل من بود
سلام به همگی متاسفانه بنده خیلی کار رو سرم ریخته و ممکن است دیر به دیر داستان بنویسم خود برنامه تستچی هم خیلی دیر قسمت بعدی رو که ساخته ام منتشر میکنه
لطفا بقیه ش رو فووری بذار!