
♡♡➹✧・゚: *✧・゚:*♡✧・゚: *✧・゚:*♡♡➷
کوک : پرسید : میگم جنابه جئون ... __ نذاشتم ادامه ی حرفشو بزنه و گفتم : کوک صدام کن اینجوری راحتترم ___ آروین : باشه کوک میگم من امشب باید کجا بخوابم؟؟؟ ___ من : هر جا عشق کشید ___ آروین : پس من رو تخت بخوابم؟؟؟ 😁 ___ من : هرجا به جز اونجا ___ با قیافه ی گرفته گفت : باشه فقط یه سوال حموم کجاست؟؟ ___ خدایا صبر بده ___ من : کناره دشویی یه در هست برو اونجا حمومه ___ آروین : باشه پس یه سواله دیگه می تونم بپرسم؟؟؟ ___ من : بپرس 😑 ___ آروین : حوله از کجا ور دارم ___ من : مگه خودت حوله نداریییی؟؟؟؟؟ ____ آروین : نه دیگه ساکمو زدن کیف پولمم تو ساکم بود گفتم که دزدیدنش (قیافه ی پَکَر) ___ من : ببین آروین این به بعد از من سوال نپرس هر چی خواستی برو از تو کمدم ور دارم افتاد؟؟ __ آروین : حله...
کوک : دیشب آروین نذاشت بخوابم از بس فک (فک : حرف) حالا تو هر چی بگو بخواب میگفت : فقط یه سوال دیگه بعدش بخوابم __ امروزم کله ی صحر منو بیدار کرده که بیام صبونه بخورم آخه برادر من چرا خب همممممم احساسه بدبختی میکنم چند دیقه بعد از صبحونه ررررررررررررررپ مانستر گرام زنگ زد و گفت : کوکی بدو خودتو برسون استادیو عکاسی بوووووق عکاسه جدید داره میاد برا عکس برداری فقط بدو ___ رفتم تو اتاقمو یه هودی سیاه و یه شلوار که اونم سیاه بود پوشیدم همش تقصیر این آنیده از بس هودی و شلوار سیاه می پوشه جدیدا منم زدم تو کارش ماسکمو زدم و یه عینک دودی پوشیدم فردا نه پس فردا کریسمس بود و مام یه کنسرت داشتیم امروز عکسبرداری برای همون آهنگ جدید که قراره تو کنسرت بخونیمه...
آنید : هع حدس بزنین چی شده کاملا اشتباه حدس زدین همممممم امروز فهمیدم دیروز سه روز به کریسمس مونده بود و امروز دو روز احساسه بدبختی میکنم صدای زنگه گوشیم مانع فکر کردنم شد گوشیمو ور داشتم دونگی بود اوهوع چه صمیمی شدم من یهو همش به خاطر این کوکه بووووووووقه وگرنه منو چه صمیمی بودن کمال همنشین در من اثر کرده همممممم بدبخت یه ساعته منتظره بلاخره دستمو بردم که جوابشو بدم و دکمه ی اتصال رو زدم صدای خش داره دونگی تو گوشم پیچید : آنید آنید میشه لطفا امروز ببینمت لطفاا کارم بد پیشت گیره ___ من : باشه چه ساعتی و کجا؟؟؟ ____ دونگی کافه ی (.....) اگه میشه یه ساعته دیگه ____ من : باشه...
آنید : الان پنج دیقه اس که تو کافی شاپ نشستیم و دونگی یسره داره من من می کنه عصبانی شدم و گفتم : دع بسه دیگه تا سه میشمرم گفتی گفتی نگفتی میزارم میرما گفته باشم یـــک دووووو خواستم بگم سه که پرید وسطه حرفم و گفت : راستش من (نفسه عمییییق) یه نفر رو دوس دارم می خوام تو کریسمس بهش اعتراف کنم میشه بهم بگی چجوری این کارو انجام بدم ____ من : حله خب ببین هانی از.... ___ دونگی : از کجا فهمیدی هانیه؟؟ ___ من : خب دیگه در هر صورت از قبل می دونستم 😁 جدی شدم و ادامه دادم : هانی از اینکه یدونه گل بهش بدی متنفره و عاشقه اینکه یه دسته گل بهش بدی که توش گلای سفید قرمز باشه بعدشم از من من کردن متنفره ___ دونگی : که اینطور ___ موندم چجوری وقتی از دبیرستان همو میشناسن هنو نمی دونه همممممم
آنید : داشتیم در مورده علایق هانی حرف میزدیم که گوشیم زنگ خورد آروین بود گفت : سه سوت خودتو برسون خونه کارت دارم بعدشم قط کرد اوشکول (همون اسکل) با دونگی خدافظی کردم و برا اینکه دیرم نشه با تاکسی رفتم وقتی رسیدم آروین جلو در داشت رژه میرفت ازش پرسیدم : هان چیه منه بدبختو از اونوره شهر کشوندی اینجا؟؟ ___ آروین : خب راستش...
لایک و کامنت و فالو فراموش نشه 🍪💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
گور کنی بلدی؟ چه هنرمند😁
نه عشقم ولی وقتی ب ت برسم حتمن بلد میشم😊
ماشالا ماشالا هروز یه هنر جدید ازتون فوران میکنه 😁
احساس بدبختی میکنم که وقتی به من میرسی گور کن میشی 😑🙏
ولی عزیزم حالا حالاها به من نمیرسی 😁💜
میشه بیشتر بنویسی 🥺🥺🥺لطفااااااا
باشه بیشتر مینویسم 🙃💜
الهی تب کنی شاید گور کَنت من باشم🙂💔
گور کنی بلدی؟؟ چه هنرمند 😁
عالیییی بود💜
مرسیییییییییی عزیزم 😁💜
بیشتر بنویس مثلا این پارت هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد🤧 خوب مینویسی عزیزم💛
نمی دونم این تعریف بود یا یه هیت هر چی بود سپاس 😁💜
چرا من همیشه دستانتو ثبت میکنم 😂😂
نمیدونم والا 😁😐 ولی خدا خیرت بده 🥺🙏
😂😂