
این داستان یک پارتی است و مورد میراکلس هست.
مرینت:صبح بیدار شدم دیدم ساعت ۶:۴۹ دقیقه است سریع صبحانه خوردم و رفتم مدرسه. توی راه که داشتم میرفتم خانم خودخواه رو دیدم(کلویی)بهش توجهی نکردم و رفتم.
آلیا:دیدم که مرینت داره میاد رفتم پیشش تا بهش یه خبر بدم. مرینت:دیدم که آلیا داره پر سرعت میا پیشم . آلیا :سلام مرینت. مرینت: سلام آلیا، چیزی شده؟!. آلیا :مرینت یه خبر .دیروز دختر کفشدوزکی رو دنبال کردم و تا اینه داشتم هویتش رو میفهمیدم
یه اتوبوس اومد رد شد. مرینت:دیدیم آلیا اوم بهم گفت دیروز داشت منو دنبال میکرد و میخواست هویتم رو بفهمه، یهو سکته کردم🥵 آلیا:دیدم مرینت رنگش پرید گفتم چیزی شده گفت نه و زنگ خورد و رفتیم تو کلاس.
آدرین: کلاس تموم شد اومدم بیرون دیدم یه ابر شرور به نام ذهن خوان اومده سریع رفتم به گربه سیاه تبدیل شدم. دیدم دختر کفشدوزکی زود تر از من رسیده و داره با اون ابر شرور میجنگه.🐈⬛ (ذهن خوان شمشیرش اگه به بدن آدم خورد میتونه ذهن اون رو بخونه و تهت فرمان اون عمل کنه🤓)
مرینت:دیدم گربه سیاه اومد و گفت سلام بانوی من منم گفتم سلام پیشی . بهش توضیح دادم قدرت ذهن خوان چیه. آدرین:وقتی فهمیدم قدرت ذهن خوان چیه گفتم موهام.
همینطور که داشت به من میخندید شمشیر ذهن خوان خورد بهش🤒 گفتم نههههههههههه ذهن خوان بهش دستور داد گوشواره خودشو بده به اون حالا نه رو بیشتر گفتم نهههههههههههههه اون مرینت ذهن خوان شمشیر رو از تو بدنش در اورد(نکته شمشیر خون نمیآورد فقط آدم تحت فرمان اون بود ) من که خیره شده بودم به مرینت شمشیر رو کرد تو بدن من :مرینت:دیم گربه سیاه همون آدرینه😯 یعنی عشقم گربه سیاه نهههههههههههههههههه
آدرین :دیدم که همه ی مردم دارن به من و مرینت نگا میکنند کل شهر👁 حالا همه هویت من و مرینت رو فهمیدن
و ابر قهرمان های دیگه رسیدند🤠 راوی :ذهن خوان که داشت کل شهر رو نگا میکرد و میخندید یهو همه ابر قهرمان ها اومدن و اون را تبدیل که سنگ کردند. مرینت:روباه قرمز اومد و به من و آدرین گفت فکر کنم اینا باسه شما باشه .گوشواره رو گوشم کردم و تبدیل به دختر کفشدوزکی شدم و همه چیز را درست کردم😀 پایان
لایک کامنت فراموش نشه😘❤ کمرم درد گرفت به خدا
دوستان این تست تک پارتی خداحافظ👋🏻
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)