سلام این قسمت رو هیجانی و عاشقانه نوشتم نظر فراموش نشه بریم سر داستان
از زبان هاکماث: اکوما رو فرستادم رفت داخل بدنش گفتم: سلام بانوی شرارت من هاکماثم من به تو قدرتی میدم که به هرکی خواستی تبدیل شی و ع*ش*ق*ت رو پس بگیری ولی باید معجزه گر لیدی باگ و کت نوار رو برام بیاری گفت نیازی نیست ارباب شرارت من خودم لیدی باگ هستم / چی اون لیدی باگ بالاخره میتونم نقشه ام رو عملی کنم/ گفتم تبدیل شو و اون یکی معجزه گرم برام بیار گفت چشم هاکماث
از زبان ادرین: لیدی باگ کیه اون که قلب من رو شکست کیه ? داشتم هی گریه میکردم که پنجره ام شکست و یکی اومد تو او اون لیدی باگ بود فقط شرور شده اش گفت: ادرین اگراست وقتشه که تقاص کل کار هایی که با من کردی رو پس بدی / جمله اخرش رو با گریه گفت / من گفتم لیدی باگ خودتو کنترل کن گفت من دیگه لیدی باگ نیستم من بانوی شرارتم و یویوش رو سمتم پرت کرد من به خودم گفتم
گفتم اگه لیدی باگ عاشق من بود بهم حمله نمیکرد گفت من دیگه لیدی باگ نیستم و اومدم ازت انتقام بگیرم گفتم ولی من هم عاشقتم گفت دروغ نگو و یه عکس از من و کاگامی که داشتیم همو م*ی*ب*و*س*ی*د*ی*م رو نشونم داد? گفتم ولی این اماکان نداره من توضیح میدم گفت توضیح نمیخوام و از گردن بلندم کرد
از زبان هاکماث : از گردن بلندش کرد گفتم این کار رو نکن گفت برام مهم نیست من میخوام نابودش کنم بعد ادرین گفت تبدیل گربه ای و تبدیل به گربه سیاه شد / پسر خودم بزرگترین دشمنمه?????? گفتم انگشترش رو بگیر اما گربه بهش لگد زد و پرتش کرد من اکوماش رو خنثی کردم چون بعدش یه نقشه داشتم
از زبان لیدی باگ : وقتی اکومام خنثی شد ادرین اومدو بغلم کرد و گفت خوشحالم حالت خوب بانوی من گفتم من هیچوقت خودم رو نمیبخشم من داشتم بهت اسیب میزدم گفت فعلا که حال همه خوبه نزدیکم شد که ب*ب*و*س*ت*م که من گفتم لطفا نزدیکم نشو ادرین من دیگه باهات حرف ندارم ما فقط 2 تا همکار معمولی هستیم فهمیدی با غم گفت باشه بانوی من و من رفتم خونه خیلی ناراحت بودم آلیا هم جواب نمیداد تا باهاش درد و دل کنم برای همین نشستم گریه کردم تا از خستگی بیهوش شدم?
فردا رفتم مدرسه و دنیل اومد جلو و گفت سلام مرینت دیروز حالت خیلی بد بود برای همین خیلی نگرانت شدم الان حالت خوب گفتم ممنون دنیل/ همون حسی که به ادرین داشتم به دنیل هم داشتم ولی جلوی دنیل لکنت نمیگرفتم وقتی رفتیم تو کلاس ادرین پیش کاگامی و من پیش دنیل نشستم یه حس ناراحتی داشتم ولی قرمز هم شده بودم از خجالت وقتی میخواستم مداد بردارم دیدم که
دیدم دست دنیل رو دستمه?? سریع دستم رو کشیدم و افتادم زمین دنیل دستم رو گرفت و بلندم کرد گفت چیزیت نشده گفتم ممنون خوبم ببخشید گفت نه تقصیر من بود ناخودآگاه دستم رو گزاشتم رو دستت واقعا متاسفم / یه لحظه چشمم افتاد به ادرین داشت ناراحت من رو نگاه میکرد فک کنم داشت فکر میکرد که چیکار کنه تا دوباره دل لیدی باگ رو بدست بیاره خجالت نمیکشید هم با کاگامی بود هم میخواست با لیدی باگ باشه واقعا که
بعد مدرسه دنیل من رو بغل کرد و گفت خداحافظ مرینت منم گفتم خداحافظ دنیل بعدش سریع تبدیل شدم و رفتم خونه ادرین و گفتم ادرین اگرست من به عنوان نگهبان به خاطر این که هویتت برای هاکماث کشف شده باید معجزه گرت رو به من پس بدی
انچه خواهید دید : هاکماث : سلام کت بلنک/ مرینت ادرین تروخدا من رو تنها نزار?
براتون ارزوی موفقیت میکنم لطفا نظر بدید که دوست دارید ادامه اش چطوری باشه و اینکه امیدوارم تستچی قبول کنه
عالی بود
مرسی داستانتون خیلی خوبه
ممنونم خیلی قشنگه داستانات از زمین تا اسمون با تست های دیگه فرق داره انشالله ک از روی تستت فیلمشو بسازند
خیلی ممنون
دوستان پارت 4 اومد
راستی دوستان دنیل هم در یک داستان 2 قسمته حذف میشه مثل2 قسمت بعد که اسمشون ( روز رستاخیز 1 و 2 ) هست فقط اسم 2 قسمتی که دنیل داخلشون میمیره هست( عشق واقعی 1 و 2 ) موفق باشید
قسمت بعد رو بزار خسته شدم
من 4 روز پیش گزاشتم دیروز زد داستان شما قبول نشد دیروز دوباره گزاشتم امیدوارم اینبار قبول کنه منم خسته شدم دوست دارم زودتر برسم به قسمت های هیجانی که تو ذهنم ساختم
دوستان تستم عدم تائيد شد امروز دوباره مینویسمش
سلام آقا علی داستانترو خوندم عالی بود هر چی بگم کمه مرسی خیلی عالی و مننون که داستانم رو میخونی
2روز گذشت نمیدونم چرا تستچی قبول نکرده هنوز
بخدا گزاشتم نمیدونم چرا سایت هنوز قبول نکرده ??