سلام اومدم با پارت چهارم داستان. ممنونم از کسانی که داستانمو ميخونن و کامنت ميزارن?
20 دقيقه بعد: متوجه شديد؟ بقيه: بله! ليدی باگ: خيلی خب پس ميريم به جنگ با حاکماث. از زبان راوی داستان: ناتالی: گابريل ، ديگه بهتره تبديل بشيم. گابريل: درسته. گابريل: ?Nooroo Dark Wingsrise? ناتالی: Duusu Spread my feather. حاکماث: انتقام جو ، آماده حمله باش. انتقام جو: من حوصله اين بچه بازيارو ندارم ، بگو آدرين کجاست؟ حاکماث: کاريو که گفتم انجام ميدی وگرنه... انتقام جو: وگرنه چی? حاکماث دست هاشو مچ کرد و سر انتقام جو تير کشيد. انتقام جو: باشه باشه تمومش کن. حاکماث: خوبه. از زبان کت نوار: رسيديم به خونمون. هنوز باور اينکه پدرم حاکماث باشه برام سخت بود? در خونه رو شکستيم و رفتيم داخل. حاکماث: به به بالاخره اومدين. امروز آخرين روزی هست که از معجزه گرهاتون استفاده ميکنين. ليدی باگ: به همين خيال باش حاکماث. آماده شديم برای حمله. طبق نقشه من رفتم سراغ انتقام جو. انتقام جو: آماده ای؟ ميخوام بزنم له و لوردت کنم. کت نوار: حالا ميبينيم کی ، کی رو نابود ميکنه. انتقام جو: ميبينيم. کت نوار: حالا! همون موقع ريناروژ چند تا توهم از من درست کرد که هممون باهم گفتيم: ?کتاکليزم? نميدونم چند تا ولی زياد بودن. همه توهم ها به سمت انتقام جو حمله کردن.
انتقام جو هم به طرفشون شليک می کرد. منم صبر کردم تا يه موقع مناسب به طرفش حمله کنم. ديدم يکم داره گيج ميشه ، از فرصت استفاده کردم. پريدم رو سرش و دوتا پاهام رو ، روی گردنش قلاب کردم و انداختمش زمين. پاهام رو بيشتر روی گردنش فشار دادم تا نتونه کاری کنه ، بعد سريع دستم رو به تفنگش زدم و آکوما بيرون اومد. ليدی باگ هم سريع آکوما رو گرفت. ليدی باگ: ديگه کار شيطانی برات نمونده آکوما کوچولو...وقتشه شرارتت خنثی بشه...گرفتمت...خداحافظ پروانه کوچولو. لوکا به حالت عاديش برگشت ، دستشو گذاشت رو سرش و گفت: اينجا چه خبره؟ من کجام؟ با ديدن همه ما تعجب کرد. ليدی باگ: کت نوار ، ميتونی خودت انجامش بدی؟ سرمو به نشونه تاييد تکون دادم. لوکا رو برداشتم و بردمش کنار کشتی. کت نوار: اينجا جات امنه. لوکا:ممنونم که نجاتم دادين. يه لبخند زدم و رفتم.
چون از کتاکليزمم استفاده کرده بودم ، فقط دو دقيقه وقت داشتم تا به حالت عاديم برگردم. رفتم داخل يه کوچه و تبديل به آدرين شدم. يه پنير به پلگ دادم و گفتم:?Plagg Claws out? دوباره رفتم سمت خونمون و ديدم ليدی باگ با حاکماث ، ريناروژ و کاراپاس هم با مايورا ميجنگن. همه چی داشت مثل نقشه مون پيش ميرفت. منم رفتم کمک ليدی باگ. خيلی از دست پدرم عصبانی بودم بخاطر همين با هر حمله يه ضربه محکم بهش ميزدم. از زبان ريناروژ: شکست دادن مايورا خيلی راحت بود. چون همش سرفه ميکرد و ما هم با هر سرفه اون يه ضربه محکم بهش ميزديم. (بچه ها تو قسمت آخر فصل سه ديديد که معجزه گر طاووس تعمير شد. الان سرفه های ناتای به خاطر اين هست که هنوز کامل خوب نشده وگرنه معجزه گرش سالم هست) بعد از نيم ساعت جنگيدن مايورا داشت کم کم خسته ميشد. ماهم از فرصت استفاده کرديم و يه ضربه خيلی محکم بهش زديم. ديگه هيچ توانی برای جنگيدن نداشت. يه نگاه به اون طرف کردم. ليدی باگ و کت نوار هنوز داشتن با حاکماث ميجنگيدن. گفتم: حاکماث بهتره معجزه گرت رو پس بدی. حاکماث: واقعا فکر کردی من به همين راحتی از معجزه گرم ميگذرم? نفهميدم چی شد که يه دفعه
يه هيولای آموکی جلومون ظاهر شد ، يه ضربه بهمون زد و با اون ضربه 50 متر به عقب پرتاب شديم و خورديم به يه ساختمون? از زبان ليدی باگ: گفتم: خب الان ديگه شديم 4 بر 3. کاراپاس: حالا ميخوای چيکار کنی؟ يکم فکر کردم و گفتم:?لاکی چارم? يه آچار فرانسه افتاد دستم. کت نوار: ميخوای باهاش چيکار کنی؟ يه نگاه به دور و برم انداختم...چيزی پيدا نکردم. گفتم: نميدونم. بهتره دوباره برگرديم ، شايد اونجا يه چيزی دست گيرمون شد. دوباره برگشتيم سمت خونه ولی ، وای نه ? حاکماث و مايورا رفته بودن. ريناروژ: خب...حداقل ميتونی همه چيزو به حالت اول برگردونی. گفتم: درسته...ميراکلس ليدی باگ. همه چيز به حالت عادی برگشت. از کت نوار خداحافظی کرديم و با ريناروژ و کاراپاس رفتيم داخل يه کوچه.
معجزه گرها رو گرفتم و گذاشتم داخل جعبه خودشون. ليدی باگ: ممنون بچه ها. آليا: اگه بازم به کمک نياز داشتی ميتونی رو ما حساب کنی. يويوم رو انداختم رو سر يه پشت بوم و گفتم: تا بعد? رسيدم به خونه. از پنجره بالکنم رفتم داخل اتاقم و تبديل به مرينت شدم. معجزه گرها رو گذاشتم سرجاش ، يه نگاه به ساعت کردم ، ساعت 6 صبح بود. گفتم: خوبه حداقل يه ساعت وقت دارم که بخوابم. تا سرمو گذاشتم داخل بالشت سريع خوابم برد? طبق معمول دير رسيدم مدرسه. تو راه آليا و نينو رو ديدم که بدو بدو به طرف مدرسه ميومدن. امروز اوناهم دير کردن? رفتم جلو و گفتم: سلام بچه ها خوبين چه خبر..يه دفعه آليا دستم رو گرفت و گفت: دختر بدو کلاس شروع شده. همينجور که داشتيم ميدوييديم گفتم: چيز عجيبی نيست من عادت دارم? آليا: دختر ميای يا...گفتم: باشه باشه اومدم.
سر کلاس قيافه ما سه تا يه جوری شده بود انگار سه روزه که نخوابيديم. خانم بوستيه: خب انگار امروز سه تا خوابالو داخل کلاس داريم. تا اين رو شنيديم سه تامون سريع بيدار شديم. بچه های کلاس همشون زدن زير خنده. بالاخره با هرجور بدبخی که بود کلاس تموم شد و رفتم خونه. رسيدم خونه ، سلام کردم و رفتم داخل اتاقم. تا اومدم بخوابم زنگ خونه رو زدن? سابين: مرينت دخترم ، دوستت اومده. گفتم: دوستم؟ رفتم پايين و ديدم لوکا دم در منتظرم هست. مرينت: سلام لوکا. لوکا: سلام مرينت. اممم...ميشه چند لحظه باهم بريم پارک کنار خونتون. مرينت: باشه بريم.
گفتم: مامان ، بابا من ميرم بيرون تا يه ساعت ديگه برميگردم. سابين: باشه دخترم ، خداحافظ. رفتيم داخل پارک و نشستيم رو يکی از صندلی ها. لوکا: مرينت ميخواستم درباره يه موضوعی باهات صحبت کنم. مرينت: باشه بگو ، گوش ميکنم. از زبان آدرين: ليدی باگ رفت و منم از پنجره اتاقم رفتم داخل و به آدرين تبديل شدم. رفتم روی صندلی نشستم ، کامپيوترم رو روشن کردم و به عکس مادرم خيره شدم. پلگ: آدرين ساعت 6 صبح هست. يه ساعت ديگه هم کلاس داری ، نميخوای بخوابی؟ آدرين: من خوابم نمياد پلگ تو بگير بخواب. پلگ: من ترجيح ميدم برم با پنيرام بخوابم?
همينطوری که داشتم به عکس مامانم نگاه ميکردم ، گفتم: کاش الان اينجا بودی مامان ، خيلی بهت احتياج دارم? يه نگاه به ساعت کردم ، ساعت 6:50 دقيقه بود. آماده شدم و رفتم مدرسه. امروز هيچی از درس نفهميدم چون اصلا حواسم به کلاس نبود. يه دفعه دست يه نفرو رو شونم حس کردم. برگشتم و ديدم نينو بود. نينو: آدرين حالت خوبه؟ آدرين: آره خوبم ، کارم داشتی؟ نينو: نه فقط خواستم بگم زنگ خونه خورده. آدرين: اها باشه ، تو برو منم الان ميام.
نينو رفت. منم وسايلام رو جمع کردم و رفتم خونه. وقتی رسيدم خونه ديدم ناتالی دم در وايساده. ناتالی: آدرين ، امروز مدرسه چطور بود؟ منم با بی ميلی گفتم: خوب بود. بعد مستقيم رفتم داخل اتاقم.
خب اينم از اين پارت. اميدوارم دوست داشته باشيد. نظرات و کامت فراموش نشه. دوستون دارم❤
عالییییییییییییییییییییییییییی بود 💐🌸💮🌺
فقط هرکس میتونه به تست من هم سری بزنند
و نظر هم بدید
بزن روی عکسم تا تستم بیاد
تشکر 🌺💮🌸💐
ممنون ❤
سلام عالی بود هست رو درک میکنم منم تست میزارم سه روز طول می کشه قبول شه راستی دختر یا پسر و ادامه رو زود زود زود بزار
ممنونم ❤ دخترم اسمم فاطمه هست. پارت بعدی منتشر شده.
سلام دوستان. پارت پنجم داستان منتشر شده. بريد بخونيد و حتما نظر بديد?❤❤
سلام دوستان. پارت بعدی داستان رو گذاشتم داخل سايت ولی در حال بررسی هست.
ممنونم بابت نظراتتون خيلی بهم انرژی دادن.❤
دوستون دارم❤❤
سلام مرينت جون. اسم داستانم رو که داخل گوگل بزنی ، سايت تستچی داستان رو براتون بالا مياره.
و ممنون بابت نظرت❤
داستانت عالی ??
لطفا سریع تر قسمت بعدی رو بزار.
ممنون❤
امروز پارت بعدی رو ميزارم.
سلام دوستان. ببخشيد اين پارت دير شد. من سه روز پيش اين پارت رو گذاشتم داخل سايت ولی درحال بررسی بود.