سلام دوستان همونطور که گفتم این قسمت رمانتیک و جذابه لطفا نظر بدید که بهترین و بیشترین حمایت از من
از زبان آدرین: داشتم با قهرمان جدید به سمت برج میرفتم که یک شرور بهم لگد زد و پرت شدم و از حال رفتم وقتی بیدار شدم با قهرمان جدید بسته شده بودیم و کسی که این کار رو کرده بود
اون هاکماث بود و با نویسنده داشتند بهمون میخندیدند همون موقع من دیدم به حالت عادی تبدیل شدیم و سریع یه نقشه کشیدم به قهرمان جدید گفتم : ببین من به کمک میخوام کمک میکنی گفت باشه باید چیکار کنم گفتم حواس هاکماث رو پرت کن گفت باشه بعدش بلند داد زد هی تو چرا ما رو دزدیدی هاکماث گفتش که برای نقشه بزگم بهتون احتیاج دارم گفت باشه راستی من یه معجزه گر قدرتمند دیگه میشناسم که قدرت براورده کردن ارزو رو داره/ واقعا کارش خوب بود من همون موقع داشتم کم کم طنابم رو پاره میکردم
وقتی ازاد شدم پریدم و یه لگد به دست نویسنده که مداد داخلش بود زدم و مداد رو گرفتم شکستم و اکوماش رو ازاد کردم ولی نمیتونستم بگیرمش چون معجزه گر لیدی رو نداشتم پس دویدم سمت برج و معجزه گر رو برداشتم و همون موقع هاکماث اومد و من تبدیل شدم و گفتم گردونه خوش شانسی و یه همزن داد موندم چیکار کنم که هاک ماث حمله کرد من هم زن رو پرت کردم سمت سقف و بهش گیر کرد یه طرف سقف خراب بود و اگه سنگینش میکردم میریخت
من یویو ام رو پرت کردم و گیر کرد و از ان طرف گفتمش و وصلش کردم به اون جایی که قبلا معجزه گر من داخلش بود و از ان طرف
کشیدمش و سقف ریخت و درست همون موقع هاکماث رسید زیرش و کل اوار ریخت رو سرش و من همزن رو برداشتم و گفتم کفشدوزک معجزه اساو همه چی درست شد من هویت لیدی یادم رفت ولی هاک ماث رفته بود احتمالا یکی فراریش داد من معجزه گر لزدی رو گزاشتم همون جا و گفتم لیدی حتما بعد درست شدن همه چی میاد پیداش میکنه
بعد یک ساعت لیدی بهم پیام داد که بیا روی برج ایفل من رفتم و لیدی رو پیدا کردم / از زبون لیدی باگ یا مرینت: از دستش حسابی عصبانی بودم من یادم اومد که فراموشی گرفته بودم و رفتم که یه قهرمان نجاتم داد ولی در همین موقع اون همه چی رو خراب کرد رسیدم بهش گفت : سلام بانوی من گفتم حرف نزن ازت متنفرم کت نوار ازت بدم میاد گفت بانوی من حق داری ولی سرش فریاد زدم و با گریه گفتم حرف نزن دیگه نمیخوام ببینمت
برگشتم خونه و شروع کردم به گریه کردن فرداش رفتم مدرسه و خانم بوستیه گفت : بچه ها امروز 2 تا دانش اموز جدید داریم اولیش کاگامی و دومیش که تازه به شهرمون اومده اسمش دنیل /ادرین امروز خیلی ناراحت بود همش حواسم به اون بود تا این که زنگ خورد و من رفتم باهاش حرف بزنم که
دیدم اون کاگامی رو ب*غ*ل کرده و داره م*ب*و*س*ت*ش من داشتم میدوویدم که خوردم به دنیل، دنیل گفت مرینت حالت خوب چرا داری گریه میکنی ؟ گفتم تروخدا ولم کن خستم و دویدم سمت خونه
اومدم تو اتاقم و در رو محکم بستم و شروع کردم به گریه کردن: اخ اخه چراااا???????? و تیکی اومد بیرون و گفت مرینت باید حالت خوب باشه تسلیم غم نشو/ خیلی ناراحت بودم برای همین گوش نکردم و از عصبانیت معجزه گرم رو در اوردم و تیکی ناپدید شد// همون لحظه از زبون هاکماث: چه غم زیادی رو دارم حس میکنم خیلی قدرتمند پرواز کن اکوما کوچولوی من و شرورش کن و اکوما گرفتش و من گفتم: سلام بانوی شرارت
بچه ها ممنون که خوندید لطفا نظر بدید که بعدی رو بزارم نظر شما بزرگترین حمایته بعدی رو هیجانی میزارم
تست عالی بود
مرسی داستانتون خیلی خوبه
ممنونم خیلی قشنگ بود 🤩🤩🤩
ممنون
عالی بود لطفا رمانتیک کن بعد ترو خدا اگر شرور می کنی یکی در میان نکن مثلا دو یا اگه دوس داری سه قسمت فقط شرور باشن جذابتر میشه لطفا دلستان منم بخون
ممنون از نظر حتما میخونم
ممنون از نظراتتون??
بعدی اومد بچه ها
بعدی رو زود بزار??