سلام سلام بچه ها لطفا نظر بدید این داستان درمورد یه پسریه اسمش جانیه. این پسر با خاله و خواهرش زندگی میکند و پدر و مادر ندارد.
روزی روزگاری یه پسرکی به نام (جانی) دیر به مدرسه میره چون داشت به خواهر کوچولوش به نام مری کمک میکرد. آقای پیترز که معلم انشاشون بود گفت: بچه ها دفتر هاتون رو در بیارید می خوایم انشا رو شروع کنیم. موضوع انشاتون (نمیتوانم) هست و خودمم این موضوع رو می نویسم.
بچه ها شروع به نوشتن کردن که جانی اومد.گفت:سلام به همگی ،همگی سلام کردن به جز آقای پیترز. جانی یه جوری شد که آقای پیترز جواب سلامش و نداد?. بعد رفت روی میزش نشست و به کاغذ نیمکت بغلیش که اسمش (مکس) بود نگاه کرد .
دید که همش داره جمله ی نمیتوانم را به کار می بره من چیزی بهش نگفتم ولی کنجکاو شدم. بلند شدم و رفتم برگه ی بقیه رو نگاه کردم دیدم اونا هم دارن همین جمله ی نمی توانم رو به کار می برن . با خودم گفتم اینا به جای اینکه جملات مثبت به کار ببرن جملات منفی به کار می برن. معلم بهم گفت جانی چرا نمی نویسی؟ وقت زیادی نداری.
من زیاد چیزی به نام نمیتوانم در زندگیم نداشتم، ولی دیگه کاری نمیشد کرد نوشتم چیزایی نوشتم که تو خوابم هم نمی توانستم ببینم. من فقط ۲۰ خط نوشتم حتی ۱ صفحه هم نشد بچه ها می خواستند از یه صفحه برن ۲ صفحه که معلم گفت همون ۱ صفحه کافیه.
۱۰ دقیقه شد بچه ها تموم نکردن، ۱۵ دقیقه شد که معلم گفت وقت تموم شد برگه هاتون رو بزارید رو میزتون و آروم بشینید. آقای پیترز گفت:الکس ،ارند شما برید۳تا بیل بیارید. بچه ها رفتن ۵ دقیقه گذشت که اومدن معلم گفت خب بچه ها برگه هاتون رو بردارید،
صف بگیرید، آروم برید تو حیاط. بچه ها رفتن جانی داشت از استرس میمرد هی با خودش می گفت آقای پیترز می خواد چکار کنه؟? معلم گفت بچه ها ما اینجا جمع شدیم تا اینکه...
یه صدای جیغی اومد. همه ترسیده بودن حتی جانی هم ترسیده بود ولی به روی خودش نیاورد. رفتیم بیرون دیدیم همه جا آتیش گرفته احتمال داشت مدرسه هم آتیش بگیره هی میگفتیم بریم ولی دست و پامون سست شده بود خیلی بد ترسیده بودیم.
معلم و مدیر و ناظم و تمام کارکنان مدرسه بهمون گفتن مامان و باباتون اومدن دنبالتون زود باشید برید. همه رفتن فقط من نرفتم، چون من مامانو بابام مرده بودن و کسی رو نداشتم من فقط با خواهرم و خالم زندگی می کردم. اما خالم خیلی امروز کار داشتم (شانس).
معلم گفت جانی چرا نرفتی جانی همه چیزو برای آقای پیترز تعریف کرد و آقای پیترز گفت خواهرت کدوم مدرسه هست؟ جانی گفت : آسمان(اسم مدرسه). سری سوار ماشین شدیم و رفتیم پیش مری گفتم حالت خوبه؟مری گفت : اره خوبم
ولی خیلی از بچه هامون زخمی شدن ولی من خوبم چیزیم نشده. جانی گفت خداروشکر که چیزیت نشده. مری گفت: خالههههههه خالههه. جانی: چی؟ گفت خاله داره میره اون وری که آدم ها . به معلم گفتم بریم اون ور اونم رفت و خاله رو نجات دادیم. بزارید درمورد خاله یه زره براتون توضیح بدم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)