نظر بدید حتما❤
کلاه گفت گریفندورر. نفس عمیقی کشیدم داشتم از استرس میمردم و بعد با خوشحالی کنار هری و رون نشستم. بعد از اینکه گروه تمام سال اولی ها مشخص شد. مهمانی آغاز شد. همه مشغول خوردن بودن. ناگهان یک روح وسط میز ظاهر شد و گفت_ به گریفندور خوش اومدید. رون _من تورو میشناسم تقریبا بی سر. روح گفت_ خوشحال میشم اگه نیک سر بریده صدام کنید. هرمیون_ چطوری یکی میتونه بی سر باشه؟ نیک سربریده سرش رو برداشت و گفت_ اینطوری. حالم بهم خورد. بعد از تموم شدن جشن پرسی راهنماییمون کرد و گفت_ دنبالم بیاید. راستی حواستون به راه پله ها باشه چون بعضی اوقات تغییر جهت میدن.
رون_ اون نقاشی داره تکون میخوره. گفتم_ اون یکی رو ببین. خیلی جالبه. بعد به نقاشی دیگری رسیدیم . نقاشی گفت_رمز عبور. پرسی_ کابوس در شب. و تابلو کنار رفت و در باز شد. پرسی گفت_ جمع بشین. به سالن اجتماعات گریفندور خوش آمدید. خوابگاه پسرا طبقه بالا سمت چپ و خوابگاه دختر ها سمت راست است. وسایلتون هم از قبل انتقال شدن. وقتی وارد خوابگاه شدیم. وسایلم رو دیدم که مرتب چیده شده بود. کمی نگذشت که هرمیون گفت_ فردا باید زود بیدارشیم تا به موقه به کلاس برسیم. بهتره بخوابیم. اما من از هیجان خوابم نمیبرد. اصلا فکرشم نمیکردم روزی به اینجا بیام ، یک برادر داشته باشم و پدر و مادر جادوگر باشن.من حتی نمیدونستم کی هستم. حالا زندگیم تغییر کرده. وقتی سال تموم بشه باید پیش خالم زندگی کنم. حتما آدم های خوبی هستن. هر چی باشه از یتیم خونه که بدتر نیست.
وسط کلاس بودیم که در باز شد و هری و رون نفس زنان از راه رسیدن. رون گفت_ فکر کن اگه جلوی مک گونگال دیر می رسیدیم .چه قیافه ای میگرفت. ناگهان گربه تبدیل به پروفسور مک گونگال شد.در اون لحظه قیافه رون واقعا دیدنی بود. رون_ این واقعا استتار خوبی بود. مک گونگال_ از نظرتون ممنونم آقای ویزلی ولی شاید بهتره من برای شما و آقای پاتر یک ساعت جیبی جدید درست کنم تا شاید سروقت به کلاس بیاین. هری گفت_ ما گم شدیم. پروفسور با عصبانیت گفت_ پس نقشه می خواین برای پیدا کردن صندلی تونم به نقشه نیاز دارید! اونا نشستن و به درس گوش دادن. کلاس بعدی کلاس پروفسور سیوروس اسنیپ بود. همه سر کلاس نشسته بودیم که محکم باز شد پروفسور اسنیپ هنوز وارد کلاس نشده بود که شروع به گفتن قانون های کلاسش کرد. به مالفوی نگاهی انداختم.
محو حرف های پروفسور شده بود و با تمام وجودش گوش میکرد. پروفسور اسنیپ گفت_ از طرفی انگار بعضی ها فکر میکنن با چنان توانایی هایی به هاگوارتز اومدن و اونقدر خود بزرگ بین هستن که نیازی به توجه کردن به کلاس ندارند.دستم رو به بازوی هری زدم. سریع دفترشو بست. اسنیپ جلو اومد و گفت_آقای پاتر فرد مشهور جدیدمون.بگو ببینم اگه دم کرده سوسن سفید رو به دم کرده خارا اضافه کنیم چه اتفاقی می افته؟ هرمیون سریع دستش رو بلند کردو گفت _ من بگم. اسنیپ_ نمیدونی خب یه سوال دیگه آقای پاتر. اگه بگم دنبال یک پاد زهر بگرد کجا رو میگردی؟ هری_من نمیدونم قربان. پروفسور اسنیپ گفت_حیف مشخصه که شهرت همه چیز نیست. هری گفت_ خب چرا از این دختر خانم که همه سوال هارو میدونه نمی پرسید؟
مالفوی و دوستانش شروع به خندیدن کردن. اسنیپ_ ساکت. وبه هری خیره شد ترسناک نگاه میکرد و ناگهان به سمت هری رفت و یک صندلی برداشت و روبه رو ی هری نشست و گفت_به حرفم خوب گوش کن اگه به چیز هایی که الان یا بعدا درس میدم توجه نکنی ممکنه برای خودت دردسر درست کنی. فکر نکن با شهرتت میتونی همه چیز رو یاد بگیری و موفق باشی. چرا که همین شهرت میتونه باعث مرگت بشه. البته این توصیه برای همست. خب حلا میخوام همه دفتراشون رو باز کنن. همه سریع دفتراشون رو باز کردن. پروفسور به میز خود بازگشت. پروفسور اسنیپ گفت_ ۵ امتیاز منفی بزای گریفندور چون حواس هم کلاسیتون به کلاس درس نبود. مالفوی پوز خندی زد.
موقع استراحت بود. یکی از دانش آموزان داشت تمرین میکرد. که آب تبدیل به شربت بشه. دفعه اول هیچ اتفاقی نیفتاد چند بار دیگر هم ورد رو خوند اما باز هم اتفاقی نیفتاد. هری_ میخواد چیکار کنه؟ رون_ میخواد آب روخ به شربت تبدیل کنه. به بار به چایی تبدیل کرد... ناگهان صدای ترکیدن شنیده شد. صورتش از دود سیاه شده بود. صدای خنده ها بلند شد. و در همین هنگام صدای جغد ها اومد. رون_ نامه ها رسیدن. جغد ها نامه هارو تحویل میدادن. نامه رون هم به همراه روزنامه ای رسید هری روزنامه رو برداشت و گفت_میتونم بخونمش؟ رون با حرکت سر پاسخ مثبت داد. نویل هم بسته اش رو باز کرد. یکی از بچه ها گفت_ نگاه کنید نویل یک گوی فراموشی داره. من_ چی؟ هرمیون_من درباره اونا خوندم وقتی دود درون اون ها سرخ بشه یعنی چیزی رو فراموش کردی
گوی قرمز شد. نویل_ مشکل اینجاست که یادم نمیاد چه چیزی رو فراموش کردم. هری برگشت و به من و رون گفت_ببینید یکی دزدکی وارد گرینگاتز شده. متن روزنامه رو خوند. من_عجیبه این همون صندوقیه که ما رفتیم سراغش رفتیم. کلاس شروع شد هر کدوم یک جارو کنارمون داشتیم. باید دستمون رو بالای جارو بگیریم و بگیم بیا بالا تا جارو بالا بیاد. من درست انجام دادم و جارو بالا اومد. جاروی رون محکم توی صورتش خورد. من و هری زدیم زیر خنده. رون_بس کنید. حالا باید بتونیم با جارو پرواز کنیم. روی جارو نشستم. نویل بالا رفت نمی تونست بیاد پایین. رفت بالا و دوباره برگشت پایین و از وسط همه رد شد. نمی تونست کنترلش کنه.
ردایش به مجسمه ای گیر کرد و از مجسمه آویزون شد. ناگهان رداش پاره شد و افتاد. همه دورش جمع شدن. پورفسور بچه ها رو کنار زد و نویل رو بلند کرد. آسیب زیادی ندیده بود. گوی فراموشی نویل روی زمین افتاده بود و مالفوی گوی رو برداشت. مالفوی_ این یک گوی فراموشیه!! شروع به خندیدن کرد. هری_ پسش بده مالفوی. مالفوی_نه و سوار جارو شد و گفت_ بیا بگیرش. هری هم جارویش را برداشت. من_ تو نباید این کارو بکنی. ممکنه آسیب ببینی. اما هری گوش نکرد.مالفوی گوی رو پرت کرد هری هم دنبا گوی رفت و گرفتش. وقتی هری پایین اومد همه به سمتش رفتن. هری آفرین هری کارت عالی بود. پروفسور مک گونگال اومد وبه نظر میرسید پرواز هری رو دیده.
پروفسور مک گونگال_ هری پاتر با من بیا. مالفوی خوشحال شد. بعد از مدتی هری برگشت و گفت که بازی کوییدیچ شده. رون_جوینده! اما سال اولی ها رو هیچ وقت توی تیم راه نمیدن. فکر کنم تو اولین بازیکن جوون کوییدیچ... هری_ قرن هستم. مک گونگال خودش گفت.جرج و فرد هم اومدن.جرج_سلام نلی. من_سلام جرج. فرد_آفرین هری وود همین الان بهمون گفت. رون_ فرد و جرج هم توی تیم هستن. اونا ضربه زنن. جرج_ وظیفه من و فرد اینکه نذاریم تو آسیبی ببینی.البته نمیتونیم بهت اطمینان بدیم. چون کوییدیچ بازی خشنیه.
فرد_ خیلی خشن. البته چند سالی هست که کسی توش نمرده اما هر دفعه یکی توش گم میشه اما بعد از یکی دو ماه پیداشون میشه. رون_ هری به حرف اونا گوش نکن. کوییدیچ عالیه بهترین بازی اینجاست. من_ منم با رون موافقم. تو حتما پیشرفت میکنی. هری_ اما من تا حالا این بازی رو نکردم اگه توش خراب کاری کنم چی.
دیالوگ ها کاملا با کتاب مو نمی زد یکم عوض شون کن
باشه
ممنون
خوب بود
ولی نقش نلی کم بود و اگه میشه دیالوگ ها و اتفاقات داستان را تغیر بده و اگه نقش نلی را خیلی بیشتر کنی عالی میشه?????
باشه ممنون از نظرت