من برگشتم با پارت دوم من پرنسس هستم ☺ امیدوارم خوشتون بیاد? نظر یادتون نره
قدمی که به عقب برداشتم پام به سنگی گیر کرد و نقش زمین شدم؛ با ترس دور و بر رو نگاه کردم و رو به اون چهار نفر با لکنت گفتم:شما کی هستید؟ دختری که موهای نارنجی داشت اومد و جلوم زانو زد و با ملایمت گفت: نترس کاریت نداریم! خودم رو عقب کشیدم و گفتم:به من نزدیک نشو! دختر دستهاش رو به نشونهی تسلیم بالا برد. دختر دیگهای که موهای آبی داشت جلو اومد و کفری گفت:سلنا زودباش، ما وقت اضافه نداریم که با یه بچه تلف کنیم. دختره که اسمش رو فهمیدم سر تکون داد و مخاطب به من گفت:من بهت آسیب نمیزنم فقط تو چیزی رو دیدی که نباید میدیدی! اشکهام رو گونهام ریختن و اختیارشان رو از دست دادم. آلیسیا:میخوای منو بکشی؟! سلنا:معلومه که نه، فقط میخوام اون قسمت از حافظت که مربوط به ماست رو پاک کنم. کمکم ترسم کمتر شد و مغزم پر از سوال شد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: شما چی هستید؟ مطمئنا انسان که نیستید!
این دفعه دختر مو آبی دیگه از خشم قرمز شد و داد زد:ما هم انسان هستیم، حق نداری به ما انگ موجود عجیب غریب بزنی! سلنا اخمهاش رو در هم کرد و خطاب بهش گفت:جنی بس کن! دختری که موهای فرفری مشکی داشت جلو اومد و جنی رو گرفت و عقب برد. دست بردم و اشکهام رو پاک کردم که سلنا با مهربونی گفت:ما هم انسان هستیم البته یه کوچولو فرق داریم. پریدم وسط حرفش و گفتم:این نیروهای عجیب و غریب چین؟ سلنا:بهتره که ندونی تا آسیبی بهت نرسه. حالا دیگه ترسم از این دخترا به کمترین حد ممکن رسیده بود و دوست داشتم بیشتر درموردشون بدونم. آلیسیا:لطفا حافظهام رو پاک نکن. سلنا دستش رو روی پیشونیم گذاشتم و گفت: نمیشه...
بعد از حرفش زیر لبی یه چیزی خوندم که سرگیجه بدی گرفتم و چشمهام سیاهی رفتند، سرم رو تکون دادم که یه هو همه چی مثل اول شد و سرگیجه از بین رفت! سلنا که تا اون موقع لبخند محوی روی لبهاش بود با دیدن سرحالی من لبخندش پاک شد و صورتش پر از تعجب شد! سلنا:چرا نشد؟! با تعجب به اطراف نگاه کردم، هنوز هم آدما خشک شده بودند و حافظهام هم سر جاش بود! سلنا با سرعت بلند شد و دوستاش رو صدا کرد. دخترا اومدن و سلنا گفت:کار نکرد! اول دوستاش هیچ واکنشی نشون نداد و فقط بهم خیره شدند ولی کمکم تعجب توی چهرهی همهشون بیداد کرد. جنی و دختر مو مشکی با هم گفتن:امکان نداره! سلنا:چیکار کنیم؟ اگه نتونم حافظهش رو پاک کنم همه مون توی دردسر میافتیم. از روی زمین بلند شدم و به سمتشون رفتم که توجهشون بهم جلب شد، آلیسیا:من به هیچکی نمیکنم واقعا دارم راست میگم حتی اگه بگم هم کسی باور نمیکنه، بهتره بزارین من برم. هر چهار نفرشون به هم نگاهی انداختند و سر تکون دادن؛ لبخند پیروزمندانهای زدم، نگاه کوتاهی بهشون انداختم و به سمت خونه راه افتادم ولی چند قدم بیشتر نرفته بودم که یه دفعه چشمهام سیاهی رفت و از همه جا بیخبر شدم!
نور خورشید که توی چشمهام خورد اخمهام رو توی هم کشیدم و دستم رو سایهبون صورتم کردم؛ آروم چشمهام رو باز کردم که با یه سقف غریبه روبرو شدم! تند بلند شدم که با دیدن جایی که توش بودم یکم افتاد زمین! یه تخت بزرگ توی یه اتاق شاهانه?، از روی تخت پایین اومد و دویدم وسط اتاق و دور خودم چرخیدم. آلیسیا:چه خواب خفنی، بالاخره یه بار شانس آوردم یه خواب درست حسابی دیدم! با دیدن بالکن ذوق زده به سمتش رفتم و درش رو باز کردم، برای بار دوم فکم افتاد روی زمین? اتاقی که من توش بودم توی یه قصر بزرگ بود اونم روی یه جزیرهی بزرگ روی آسمون! و باحال تر هم اینکه آدمهایی با بال در حال پرواز بودن
همین طور که با لذت منظره رو نگاه میکردم گفتم:کاش همه خوابام مثل این یکی گرافیکش خوب بودن و واقعی به نظر میرسیدن. یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید و رفتم روی بالکن. آلیسیا:از اونجایی که خوابه پس منم میخوام پرواز کنم. خودم رو از اون ارتفاع انداختم پایین! باد به شدت توی صورتم میخورد و موهام رو پخش و پلا کرد؛ چشمهام رو بستم و توی ذهنم تا سه شمردم و بعد گفتم:حالا بالها ظاهر شید! این حرف رو چند بار زدم ولی اتفاقی نیافتاد! کمکم به زمین نزدیک شدم و دلهره توی وجودم پیچید. حتی اگه یه خواب هم باشه مردن بخاطر سقوط آزاد ترسناکه! با این فکر که الان مغزم مثل ماست کف زمین پخش میشه شروع به جیغ زدن و داد و بیداد کردن کردم
فقط یه کم مونده بود تا با زمین برخوردم کنم ولی یه دفعه یکی از ناکجا آباد پیداش شد و منو نجات داد، البته چشمهام بسته بود و ندیدمش! وقتی که فشار باد از بین رفت و فکر کنم فرود اومد آروم چشمهام رو باز کردم، اول دور و برم رو نگاه کردم؛ روی زمین بودیم! بعد نگاهم به سمت شخصی که نجاتم داده بود رفت و با دیدنش ضربان قلبم انقدر زیاد شد که یه لحظه گفتم الانه که بزنه بیرون! پسری با موهای طلای و چشمهایی به زلالی آسمون آبی؛ توی بهارش بودم که پسر اهمی کرد و گفت:نمیخوای ولم کنی؟ با حرفش نگاهم افتاد روی دستهام که یقه لباسش رو گرفته بودم! یقهاش رو ول کردم و اونم منو پایین گذاشت؛ ولی خدایی خیلی جذابه به عنوان یه تصور! (باید بگم هنوز شونه بچم?)
پسر جذاب گفت:چرا خودت رو پرت کردی؟! شونهای بالا انداختم و گفتم:میخواستم بالهام ظاهر بشن، اینجا مثلا خواب منه ولی حتی کنترلش هم دست خودم نیست. لبخندی زدم و نزدیکش شدم و ادامه دادم:البته این مورد که جذابایی مثل تو توی خوابم باشن هم بد نیست! پسر انگار خودش رو به زور نگه داشته بود که نخنده؛ میتونستم تلاشش رو ببینم ولی ناموافق بود چون صورتش قرمز شده بود! کمی که گذشت پسر گفت:تو کی هستی؟چرا فکر میکنی اینجا خوابه؟! آلیسیا:چون خوابت دیگه! پسر تک خندهای کرد و نیشگون از دستم گرفت که دادم هوا رفت؛ دستم رو مالید و گفتم:دردم اومد! پسر همینطور بهم نگاه کرد؛ کمکم متوجه حرفم شدم! چطور امکان داره که دردم بیاد وقتی خوابم؟! با فهمیدن حقیقت چشمهام گشاد شدن جیغی زدم. آلیسیا:چطور ممکنه!
پسر گفت:از اونجایی که توی قصر بودی یعنی یه نفر آوردتت اینجا میدونی کی بود؟ شروع کردم به مرور کردن خاطراتم و همه چی برام واضح شد! اون چهار تا دختر که قدرتهای عجیب داشتن، خشک شدن مردم، سلنا که میخواست حافظهام رو پاک کنه و بیهوش شدنم! هنوز درک اون جای بهش مانند برام سخت بود مخصوصا آدمهایی که بال داشتند! آلیسیا:چهار تا دختر بودن. پسر توی فکر فرو رفت؛بهش خیره شدم که سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد تند سرم رو چرخوندم، میتونستم گونههای سرخ شدهام رو حس کنم، باورم نمیشه جلوش سوتی به اون بزرگی دادم حالا چطور توی چشمهاش نگاه کنم! با صدای پسر به سمتش چرخیدم. پسر: اول بیا خودمون رو معرفی کنیم بعد من تو رو میبدم جایی که بدونی برای چی اینجایی، من اسکای هستم سرم رو پایین انداختم و گفتم: من آلیسیا هستم
بعد از کمی صحبت و اینا اسکای من رو بغل کرد و بعد به سمت ورودی قصر پرواز کرد. قلبم تند تند میتپید و خیلی بیقرار بود حق هم داره این پسر خیلی جذاب بود! چند دقیقه بعد اسکای جلوی در ورودی قصر فرو اومد پایین اومد و پشت سر اسکای وارد قصر شدم؛ از راهرو که گذشتیم وارد یه سالن بزرگ با کلی آدم بالدار شدیم؛ اسکای چشم چرخوند و دنبال کسی یا چیزی گشت و وقتی پیداش کرد لبخند پررنگی روی لبهاش نشست. پشت سر اسکای راه افتادم تا اینکه به یه دختر رسیدیم، از پشت اسکای سرک کشیدم که با دیدن سلنا کمی جا خوردم...
سلنا با دیدن اسکای گل از گلش شکفت و به سمتمون اومد. از پشت اسکای بیرون اومدم که سلنا من رو دید لبخندی زد و گفت:تو اینجایی دختر، میخواستم بیام دنبالت تا برای دیدن پادشاه بریم! یکی از ابروهام بالا رفت و گفتم:پادشاه؟ اسکای:شما همو میشناسید؟ سری به معنای آره تکون دادم که سلنا گفت:شما دو نفر چطور با هم آشنا شدید؟ اسکای:اتفاقی دیدیم همو! و به من چشمک زد که به زور جلوی خندهام رو گرفتم. کنجکاو گفتم:شما خواهر برادرید؟ اسکای و سلنا شروع به خندیدن کردن و بعد سلنا گفت:منو و اسکای نامزد هستیم، حالا هم زودباش نباید پادشاه رو منتظر بزاریم. با شنیدن قسمت اول جملهاش بپرس شدم و باشهی آرومی گفتم؛ اسکای از ما جدا شد و من و سلنا به سمت راهروی که نسبتا خلوت بود راه افتادیم
کاشکی اونها باهم نامزد نبودن که الیسیا و اسکلی باهم بودن
بعدی بزار دیگه
داستانت خیلی جال بود حتما بعدی رو بزار وقتی فهمیدم که سلنا و اسکای نامزد هستند خیلی تعجب کردم
جالب بود ادامه بده