ببخشید از این به بعد بخش عاشقانه کات میشه تا ۱۵ سالگیش اما قول میدم کل اقده حاتون رو از ۱۵ سالگی به بعد خالی کنم??
از زبون انیکا : من الان ۱۰ سالمه . الان دارم تو جنگل قدم میزنم یهو ... {بابا از این یهو ها بیزارم }
یهو یه صدا از یه سنگ اومد { یا خود خدا ... تبدیل شد به فیلم ترسناک که ... شوخی کردم ???? } خوب ادامه :اون صدا بم گفت : بیا . من با تعجب گفتم : کسی اونجاست ؟دوباره همون صدا گفت : بیا .. من سمت سنگ رفتم یهو ....
یهو یه نور از دستام خارج شد و سنگ شکافته شد و من رو به داخل برد . دیدم یه پسر که شبیه روح بود با چشمای سیاه و لباس سیاه اومد جلوم . ازش پرسیدم : میشه بپرسم شما کی هستین و با من چیکار دارین ؟پسره گفت :- من روح اين غارم من فردي را از همه ي افراد انتخاب مي كنم تا صاحب اين غار جادويي باشه .گفتم : پس با من چکار داری ؟{اینجا گفتم چه خنگه } روحه گفت :من تو رو به عنوان صاحب این غار انتخاب کردم . اینجا تا دلت بخواد الماس وجود داره .
گفتم :مال دنیا محدوده و هیچ چیز تا ابد باقی نمیمونه . بعدشم من لیاقت این همه محبت شما رو ندارم . اون گفت : دقیقا به همین خواطه که تو رو انتخاب کردم . چون چیزی وسه ی خودت بر نمیداری و به همه کمکم می کنی گفتم :- اصلا هم اينطوري نيست بر عكس اونان كه قلب پاكي دارن و مراقب منن اون گفت : هر جور كه تو ميگي اما به هر حال تو صاحب اين غاري و نميتوني از زير بار اين مسئوليت شونه خالي كني گفتم : ميتونم اين غار رو به كسي بدم ؟گفت : - نه نه تا وقتي كه بميري
من گفتم : باید فکر کنم . گفت : حالا این شد یچیزی . بعد یه نور طلاعی رنگ رور دستم پیچید و یه حلقه تو دستم ضاهر شد یه الماس جادویی جدا ناپذیر روش بود . روح گفت : اين دستبند نشونه مالكيت توه كه هيچوقت حتي اگر خودت بخواي ازت جدا نميشه .بعد از ان روح به يه پسر تبديل شد و با لباس يه خادم جلوم ضاهر شد و گفت :از امروز خادم شما هستم كه راحتي شما رو فراهم مي كنم و مراقب مال شما هستم و يه همكارم دارم اسم اون ... یهو یه دختر با لباس پیشخدمت وارد شد ...
اون روح دختر گفت : اسم من ریم جانه و اون فردی که کناره شماست رامه ما از الان به بعد خادماي شماييم ...ريم دختري با موهاي صاف و از جلو به حالت چتري با چشمای قهوه اي يه . گفتم : من هم ... اون سریع گفت : میدونم تو هم انيكا هستي كسي كه رام انتخابش كرده . وقتی به صورت تعجب زدم نگاه کرد شروع کرد به خندیدن و گفت : - بزار از اول شروع كنيم من ريمم خادم جديد شما دیگه زیادی تعجب کردم .رم گفت : منظورش اينه كه خودتو معرفي كن
گفتم : من انيكا هستم تو بچگي از طريق رودخونه به يه پايكاه مهرمانه رسيدم البته افراد پايكاه اينو به من ميگن نميدونم راسته یا دروغ؟??? رم گفت : میدونم . سریع گفتم : يعني شما ميدونيد پدر و مادر من كي هستن؟ اكه ميدونيد خواهش مي كنم بهم بگيد . گفت : راستش ... گفتم :راستش ...؟؟؟ گفت : راستش من هيچي نمي دونم . گفتم : همین الان گفتید میدونم ؟؟؟ {ماجرا چیه ؟}
گفت : میدونم . گفتم : نمیفهمم لطفا درست توضیح بدید . { راس میگه بابا . منم گیج شدم . راستی بعضی وقتا که نظر میدم ببینید باش موافقید یا نه بعد ص یا غ بزنید } ادامه : رم گفت : ما از اتفاقاتي كه تو اين منطقه اتفاق مي افته خبر داريم اما چيزي كه بت گفتن حقيقت داره و يه چيز ديگه به نظر مياد تو از پايتخت به اينجا امدي پس به احتمال زياد خانوادت توي پايتختن . گفتم : پس مالكيت غارو به عهده ميگيرم من مي خوام تو پايتخت زندگي كنم توي بالا شهر تا خانوادمو پيدا كنم اكه كار بزرگي بكنم پدر و مادر منو پيدا مي كنن .
امیدوارم از این پارت خوشتون بیاد . بخواطر شما مجبور شدم شب بیداری رو بزنم امروز یعنی شنبه وستون بنویسم??
لطفا کامنت بزارید دفعه اول یه نفر کامنت گذاشت . دفعه بعدش ۲ نفر . اگه الان ادامه دادم بخواطر اوناست . پس لطفا کامنت بزارید .
یه سوال میتونم بپرسم ؟؟
تو دختر هستی یا پسر ؟
چند سالته ؟
البته فضولی نباشه ها
من دخترم . 13 سالمه . اسم اصلیم زهراست اسم اینترنتیم انیکا ??
نه بابا چه فوضولیی . بین خودمون باشه من هیچوقت جنسیتمو ثبت نمی کنم ??
پس من از این به بعد شهرزاد صدات میکنم به شرط اینکه تو هم منو منو انیکا صدا کنی???
باشه حتما
عالی داستانت داستان من هم بخون : دبیرستان عشق و تنفر
دارم میخونمش . واقعا عالیه.
جالبه
آفرین به خلاقیتت دوست داشتی یه سر به تست من که اسمش امپراطور هفت بعد هست بزن اگر داستان رو خوندی نظرت رو بگو تا ببینم دوست داشتی یا نه
باشه حتما
دوسش داستم . عالی بود .
ممنون
عااااالی
خیلی تستت رو دوست دارم
عالی عالی بود خوشم اومد میشه بری نظرمو توی پارت قبل ببینی سوال کردم ازت ولی الان سوال مو میگم میشه تست منم بخونی اسمش متولد شده در فضا هست که تازه صفحه ی اولشو وارد کردم افت هر وقت اومد اونم بخون قشنگیه
لطفا داستانتو ادامه بده
باشه . نظرتو دیدم . راستی بزار یه راضی رو درباره ی داستان بتون بگم . پارت بعد یه ماجرا داره که الان بتون نمیگم . هر وقت ۱۵ سالش شد بعد . می خوام از فوضولی بترکید . ببینید من چقدر دختر خوبیم