متین و ممد و نیکا و مهدی س و ارسلان و...
از زبان نیکا: متین ول کن من میخوام برم چرا درک نمیکنی من اونجا زندگی بهتری دارم متین:نیکا عزیز دلم من به درک تو به فکر دیانا و مهدی س و رومینا و آتوسا و... نیستی نیکا: چرا هستم متین ولی نمیتونم از آینده دست بکشم متین: باشه هر جور راحتی😔💔 نیکا: مرسی عشقم
از زبون متین: با بچه ها قرار داشتم که خبر رفتن نیکا و ممد رو بدم بعد بحث بی پایانم با نیکا از خودشون که زدم بیرون تا حالا داشتم قدم میزدم و داشتم فکر میکردم چطوری به بچه ها بگم بعد از من دیاناست که وابستگی شدیدی به نیکا داره خدایا خودت کمکم کن موقع قرار شد و به کافه همیشگی رسیدم همه اکیپ اومده بودن به غیر از دیانا و مهراب منم اول به اونا گفتم متین: خوب بچه یه خبر مهم دارم که شاید ناراحتند کنه رومینا: اتفاقی افتاده متین
از زبون ارسلان: وقتی متین و پکر دیدم فهمیدم یه اتفاقی افتاده ولی به رو خودم نیاوردم تا خودش و وقتی گفت ممکنه ناراحت بشید شکم به یقین تبدیل شد ارسلان: متین درست بگو چی شده داری نگرانمون میکنی متین: راستش پس فردا نیکا و ممد دارن میرن😔💔 تمام بچه(داد زدن): چی؟ کجا؟ برای چی؟ متین: نیکا میگه برای آیندم ولی ممد و نمیدونم رومینا: شوخیه بی مزه آیه متین رضا: کجا دارن میرن متین:.... ارسلان(با داد): متین بازی د حرف بزن کجا میخوان برن😤😡🤬
متین: راستش ترکیه میخوان برن من دو روزه دارم باهاش حرف میزنم منصرف بشه ولی نه ارسلان: وای نیکا وااااای حالا چطوری به دیانا و مهراب بگیم دایی دوباره قاطی میکنه امیر: یا خدا آروم باشید مهراب اومد قیافتوتو درست کنید سریع تا دیانا نیومده نباید بو ببره بچه ها(همزمان): اره مهراب سلام بچه ها خوبید بچه ها: سلام ممنون تو خوبی مهراب: بد نیستم خوبم که چخبرا
از زبون مهراب: بعد از یکم حرف زدن همه ساکت شدم و متین هم همش تو فکر بود همین طور که حرف میزدم باهاش زدم به پرخاش مهراب: داداش متین چته؟ راستی موضوع مهم چیه متین:صبر کن دیانا بیاد بهتون میگم
دیگه خستم چیزی به ذهنم نمیرسه
خوابم میاد ساعت بیست دقیقه به سه با بای
نظر فراموشتون نشه گلها
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)