زندگی از نو قسمت 3 ❤❤ یک توضیح کوتاه قبل خواندن داستان بدم هر کس میخواد نویسنده بشه داخل نظر ها بگه . منظورم اینه نویسنده وبلاگ من بشه . فقط دختر ها را به عنوان نویسنده قبول میکنم .
از زبان جنیس : نقشه اینه بچهها ما باید اول مخفیگاه را پیدا کنیم . اما چجوری ؟ خب بچهها من با اطلاعاتی که داخل این چند هفته جمع آوری کردم تونستم مخفیگاهی که اونجا نقشه ها را میکشن پیدا کنم . ما باید به صورتی که انها نفهمند داخل مخفیگاه دوربین بزاریم و نقشهی بعدیشون را بفهمیم و آنها را پیدا کنیم و اماده باشیم تا بگیرمشون . خب تمام . کسی مخالفه ؟ ساکورا گفت : من مخالفتی ندارم . از زبان راوی گلتون : جک و مایک نگاهی بهم انداختن و مایک گفت : من مخالفم . جنیس که تعجب کرده بود گفت چرا مخالفی نقشهی بهتری داری ؟ ? مایک پوزخند زد و گفت : بله دارم . ما باید مخفی گاه اصلیشون را پیدا کنیم و وقتی دزد ها داخل مخفیگاهی هستن که نقشه میکشن ما میتونیم اون مخفیگاه را بگردیم به نظرم این فکر بهتریه تا فکر شما . جنیس که از عصبانیت سرخ شده بود گفت : ما اگر اون مخفیگاه را بگردیم و چیزی داخل مخفیگاه نباشه چی ؟ بازم فکر تو بهتره ؟ ?? ساکورا گفت : بچهها بسه ما نقشهی جنیس را عملی میکنیم هر کسی هم مخالفه میتونه قبول نکنه تمام . جک در ذهن خود گفت : اینها قراره برن به مخفیگاهی که ما داخلش نقشه میکشیم و اینکه امشب میرن و همین امشب داخل مخفیگاه همه باند منتظر من و مایک هستن ولی اگر با ساکورا و جنیس نرم نمیتونم به اطلاعات دست پیدا کنم . جک گفت : ساکورا و جنیس خوشحال شدم دیدمتون من و مایک دیگه میریم اگر کاری نداشته باشید ? مایک با پوزخند گفت : منم خوشحال شدم از دیدنتون ما دیگه بریم ? ساکورا گفت : باشه پس برای ماموریت امشب من میام دنبالتون فقط لباس و ماسک و تفنگ همراهتون باشه ? مایک و جک گفتند : باشه و بعد از خدحافظی با ساکورا و جنیس رفتن از زبان جک داخل ماشین : من که در حال رانندگی بودم و مایک هم کنارم نشسته بود . گوشی را برداشتم و زنگ زدم به مسعول نقشه امشب که قرار بود امشب من برم و براشون نقشه را توضیح بدم . من : الو سلام چطوری ؟ مسعول : خوبم امشب نقشه ردیفه من : به همه زنگ میزنی و میگی که امشب داخل مخفیگاهی که قرار بود نقشه بکشیم نیان و دو تا از دزد ها را برای من بفرست دَمِ دَر خونه . مسعول : باشه آقا هر چی شما بگین من : فعلا مسعول : خدانگهدار . مایک که از کار من تعجب کرده بود و نگاهم میکرد گفت : چی تو کلته ؟ ? گفتم : چیزی که به نفع ماست ? و بعد پوزخندی زدم و به رانندگی ادامه دادم .
.از زبان ساکورا : من و جنیس رفتیم خونه و بعد من با رییسم حرف زدم و همچی را براش توضیح دادم . رییس عصبانی بود که چرا از بقیه درخواست کمک کردم ولی مجبور بودم چون خودم نمیتونستم تنهایی از پس این ماموریت بر بیام . ? من و ساکورا رفتیم و سوار ماشین شدیم و به سمت مخفیگاه رییس حرکت کردیم . وقتی که رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم داخل مخفیگاه که یک کلبهی متروکه داخل یک جنگل بود . بعد از اینکه رفتیم داخل روی صندلی نشستیم که یک میز بزرگ جلومون بود . رییس روبروی ما نشسته بود . من : رییس ما امشب به اون مخفیگاه میریم و به اسلحه نیاز داریم . بعد از گفتن این حرف رییس بهمون دو تا اسلحه با تیر داد و دوتا پالتوی کرمی رنگ . من در حالی که داشتم پالتو را میپوشیدم و دکمه های پالتو را میبستم گفتم : رییس اینها دیگه برای چی هستن . رییس گفت : این پالتو ها زد گلوله هستن برای احتیاط اینها هم بپوشید . من و جنیس گفتیم : ممنون رییس و بعد رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم .... کم کم داشت غروب میشد . از زبان جک : دو تا دزد اومدن و من نقشهای که برای ساکورا و جنیس داشتم را برای دو دزد توضیح دادم . ساکورا و جنیس شما اشتباه کردید که این ماموریت را انتخاب کردید چون داخل این ماموریت من برنده هستم و هیچکسی نمیتونه من را شکست بده شما داخل این ماموریت خیلی خیلی سختی میکشید و آخر شکست میخورید و من برنده میشم . بعد از اینکه اسلحه و ... هر چیزی که لازم بود را برداشتم به مایک یک هندزفری بلوتوثی دادم و یک هندزفری هم داخل گوش خودم گذاشتم تا در ارتباط باشیم و بعد منتطر بودیم تا ساکورا بیاد . شب شده بود و ساعت 12:30 شب بود . صدای زنگ در اومد . در را باز کردم و دیدم که ساکورا و جنیس هستن . بعد از سلام و احوالپرسی همگی رفتیم و داخل ماشین نشستیم من و مایک عقب ساکورا و جنیس صندلی جلو و ساکورا راننده بود . ساکورا ماشین را روشن کرد و حرکت کردیم داخل راه فقط جنیس و مایک با هم دعوا میکردن و غرغر میکردن . جنیس : نقشهی من عملی میشه حالا میبینی مایک خان ? مایک : اگر عملی بشه اسمم را عوض میکنم ? ساکورا : ای بابااااااا بسهه دیگه رسیدیممم ? من و ساکورا باهام به یک سمت مخفیگاه رفتیم و جنیس و مایک هم به یک سمت دیگه خلاصه از هم جدا شدیم
.از زبان ساکورا : من و جک داشتیم جلو میرفتیم و به در مخفیگاه رسیدیم و من با پام محکم به در زدم ولی قفل بود من : جک برو عقب جک : چرا من : میخوام در را باز کنم . جک رفت عقب و من رفتم عقب و اسلحه را از پالتو در اوردم و قفل در را نشونه گرفتم و یک تیر زدم من و جک دویدیم به سمت در . به قفل نگاه کردم باز شده بود . قفل را از در کندم و رفتم داخل و اسلحه را به سمت جلو گرفته بودم و جک هم مثل من گرفته بود و جلو و جلوتر میرفتیم . یک لحظه احساس کردم جک از پشت من ناپدید شد . برگشتم و دیدم جک نیست . و صدای مردونهای من را به خودش جلب کرد که پشت سرم بود و گفت : سلام ساکورا برگشتم و دیدم یک مرد روی صندلی نشسته و ماسک نداره . چشم هاش سبز بود و موهای مشکی داشت . من : تو دیگه کدوم خری هستی ؟ مرد ناشناس : ادب را رعایت کن ساکورا جونم . من رییس همون باندی هستم که دنبالشی من : چ....ی چی...؟ مرد ناشناس : میتونی آیاتو صدام کنی . من تا اومدم اسلحه را به سمت مرد ناشناس بگیرم حس گرما داخل بدنم به وجود اومد و تمام بدنم را گرفت و پاهام سست شد و افتادم روی زمین دیدم پالتوم تنم نیست فکر کنم تیر خوردم سرم را برگشتم و دیدم که جک بهم تیر زده . جک : من و مایک رییس اصلی این باندیم ساکورا . من : چطور تونستی ؟ م....م....ن..من ..به ..ت...و اعتم...اد کرد...م داشتم با لکنت حرف میزدم که بیهوش شدم . از زبان جک : ساکورا بیهوش بود و تیر خورده بود . بلندش کردم و بردمش داخل یک اتاق و بعد با دکتری که هماهنگ کرده بودیم و پول داده بودیم اومد و ساکورا را معاینه کرد و تیر را از بدن ساکورا در اورد . ساکورا که پانسمان شده بود و خواب بود چون آرام بخش بهش زده بودن . از زبان راوی خوشگلتون : جک ساکورا را داخل یک کلبهی متروکه داخل جنگل گذاشته بود . از زبان جک : ساکورا بهوش اومده بود و نگاهم میکرد و گفت : چ...چطو...ر ... ت..تون..تونستی با م..ن...من ... اینکارو کنی.؟ با سرفه حرف میزد . گفتم : خودت خواستی وارد بازی مرگبار بشی پس دلیلی نمیبینم که بهت توضیح بدم . من از همون اول برنده بودم و خواهم ماند تو خودت را چی فرض کردی که میخوای با من در بیفتی ؟ الان هم که زنده هستی برو به جونم دعا کن من میرم و در را از پشت قفل میکنم حالا تا میتونی سعی کن فرار کنی چون نمیتونی فهمیدی ؟ وقتی هم آزادت میکنم که بهم بگی دست از کاراگاه بازیت بر میداری همین الان هم اکر بگی بر میداری آزادت میکنم تازه شاید برای هم دوستای خوبی شدیم و من تو هم داخل باند اوردم نطر چیه ؟ ??? ساکورا با عصبانیت گفت : هرگزززززززززززز من داخل باند تو نمیام این را داخل گوشت فرو کن فهمیدی . من تا روز مرگم سعی میکنم فرار کنم و هیچ وقت دست از اطلاعات جمع کردن بر نمیدارم فهمیدی ؟ من فرار میکنم و هیچ وقت داخل باند تو عضو نمیشم . ?? برات متاسفمممم من به تو اعتماد کردم ( .... یعنی هق هق گریه ) م....ن من تو را .....من ....به ...تو اعتماد کردم ...ا..م..اما تو ... به....من خیانت ....کردی از زبان جک : یک سیلی محکم به ساکورا زدم و هق هق گریهاش بلند تر شد و با داد گفتم : دخترهی احمق ?? لیاقتت کتک خوردنه ? و بعد در را قفل کردم و رفتم .
.از زبان ساکورا : پانسمانم خیلی درد میکرد از روی تخت بلند شدم و دیدم که یک شنل سیاه روی میز هست . شنل را برداشتم و پوشیدم . میخواستم در را بشکنم و برم بیرون برای همین هوای بیرون سرد بود و من شنل را پوشیدم . نمیدونستم چه اتفاقی برای جنیس افتاده . صندلی کنار تخت را برداشتم و به در چوبی زدم ولی شکسته نشد دوباره امتحان کردم ولی بازم نشد . برای بار آخر خواستم بزنم که دیدم در در حال باز شدن و کسی میخواد بیاد داخل . سریع صندلی را گذاشتم زمین و به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم و خودم را به خواب زدم که دیدم جک اومد داخل و یک نامه و جعبه گذاشت روی میز و بعد هم رفت . سریع بلند شدم و نامه را باز کردم که دیدم داخلش نوشته شده : ساکورا من هیچ وقت نمیخواستم تو را بی رحمانه و اینطوری داخل یک کلبه زندانی کنم هیچ وقت . ولی تو بر علیه من بودی و همیشه نقشههای من را خراب میکردی توقع نداشته باش که آزادت کنم . تو حتی هواست هم نبود که امروز چه روزیه . لطفا جعبه را باز کن تا بفهمی . از طرف جک بعد از اینکه جعبه را باز کردم دیدم که داخل جعبه یک کیک هست که روی کیک نوشته تولدت مبارک ساکورا . امروز تولد من بود ! اثلا یادم نبود . یاد روز هایی افتادم که پدر و مادرم برام تولد میگرفتن یاد روزی که بهم هدیه میدادن که اشک از روی گونهام سرازیر شد واقعا این بدترین تولد عمرمه . معلوم نیست جنیس در چه حالیه ، کجاست چیکار میکنه . یک سطل کنارم بود . کیک را پرت کردم داخل سطل .
.از زبان جنیس : بعد از اینکه از ساکورا و جک جدا شدیم مایک با چوب داخل سرم زد و بیهوش شدم الانم اینجام داخل یک خونه آپارتمانی که هیچ کسی نیست هستم و وقتی مایک میره در را قفل میکنه . مایک بهم گفت که همون باند خلافکاره . موندم الان یک روز گذشته پس ساکورا کجاست ؟؟ خدایا خودت مراقبش باش خواهش میکنم ازت لطفا مواظبش باش از زبان مایک : بعد از اینکه در را قفل کردم به سمت مخفیگاه خودم و داداشم حرکت کردم . رسیدم و از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل مخفیگاه که کلبه ی خرابه ای داخل جنگل بود . رفتم داخل کلبه و دیدم که داداشم و آیاتو نشستن . گفتم : سلام ببخشید دیر کردم و بعد رفتم و نشستم داداشم پول آیاتو را داد و آیاتو رفت و من و داداشم تنها موندیم گفتم : جک به نظرت اینکارمون درسته که ساکورا و جنیس را زندانی کنیم ؟ شاید خانوادشون نگرانشون بشن ! گفت : ساکورا خانوادهای نداره ولی نمیدونم جنیس داره یا نه ؟ ولی فک کنم نداره . گفتم : چی کارشون کنیم بکشیمشون ؟؟؟ گفت : نه زجر کششون میکنیم تا ابد ? گفتم : اوکی ? از زبان ساکورا : شب شده بود . وقت خوبی بود برای فرار . رفتم همهجای اتاق را گشتم تا زیر تخت یک کلید پیدا کردم . کلید را برداشتم و توی کِشوها کردم اما کِشوها باز نشدن . فک کنم این کلید برای دره . رفتم سمت در و کلید را داخل در کردم وااااای خدای من باز شد . خدا جونم شکرت . بیرون داشت بارون میبارید برای همین رفتم و شنل سیاه را از روی میز برداشتم و پوشیدم و رفتم . داخل راه بودم و تا تونستم دویدم هوا تاریک بود و ساعت حدود ۱ شب بود و بارون میبارید و من خیس خیس شده بودم . موهام دروم ریخته بود و از کلاه شنل بیرون زده بود لباسم خیس شده بود اما شنل نه . صدایی از پشت من را به خودش جلب کرد برگشتم و دیدم که جک با فاصلهی ۲ متری از من داره تند تند میاد که بگیره من را و میگه : بگیرم میکشم دخترهی احمق . سریع دویدم ولی پام به تنهی درخت گیر کرد و خوردم زمین و چونهام کمی زخمی شد با زانوهام . چون لباسم رنگ سفید بود تا روی زانوم و از روی لباس شنل سیاه داشتم . جک بهم رسید و بازوی دستم را کشید و گرفت بالا و با خودش نزدیک کرد من که سرم پایین بود با دستش چونهام را گرفت بالا و گفت : خیلی خوشگلی و بعد من را بو .... ( خودتون میدونید . سانسور میکنم که همه بتونن بخونن ) چی این پسره به چه حقی .... سریع ازش جدا شدم و یک سیلی محکم و آبدار بهش زدم و گفتم : ازت متنفرم و گفت : باشه متنفر باش ولی تو الان با من میایی فهمیدی ؟ من با جک حرکت کردم و به سمت کلبه رفتم در کلبه کمی آسیب دیده بود و راحت در باز و بسته میشد که من میتونستم فرار کنم برای همین جک نزاشت من داخل کلبه بمونم . من با جک رفتیم داخل ماشین و جک حرکت کرد و رسیدیم دم در خونهی خودش . جک گفت : برای اطمینان نمیریم داخل خونه گفتم : چه اطمینانی ؟ گفت : راحت داخل خونه به این بزرگی میتونی فرار کنی . گفتم : باشه ? گفت : داخل ماشین میخوابیم و بعد صندلی ها را داد عقب و من و اون دراز کشیدیم من که فقط یک شنل داشتم درش آوردم و روم دادم ولی لباسام کمی خیس بود . جک کتش را برداشت و داد روم و گفت : این کت مخملیه گرمت میکنه شب بخیر و سرش را به سمت پنجره چرخوند و خوابید من هم خودم را چرخوندم به سمت پنجره خلاصه صورت هامون به سمت پنجرههامون بود
خیلی خب دوستان من داستان را داخل 6 تست گذاشتم
فک نکنید حوصله نداشتم بیشتر بنویسم . من داخل 6 تست داستان را گذاشتم چون اینجوری بهتره و اینکه من خیللللللللللللللی طولانی نوشتم
نظر فراموش نشه ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
تازه گفتم نویسنده دختر برای وبلاگم میپذیرم و اینکه اگر پسر باشید و خودتون را الکی به دختر بزنید قبل از اینکه نویسنده بشید ازتون تست تشخیص دختر و پسر میگیرم .
خیلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللی دوستوووووووووووووووووووووووووووووووووووووون دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم
خیلیییی عالی بود فقط لطفابعدی رو بزار
عالی