سلام شرمنده دیر گذاشتم💙
صبح از خواب پاشدم یاد دیشب افتادم که اعضا بخاطر من چطوری مجبور شدن تو پذیرایی بخوابن تصمیم گرفتم برای جبرانش واسشون کادو بخرم حاضر شدم و به سمت پاساژ حرکت کردم برای همه شون یه هودی یه شلوار و یه کلاه ست گرفتم و تو راه برگشت چشمم به یه عروسک فروشي افتاد رفتم و ۷ تا عروسکم خریدم وقتی برگشتم خونه اعضا نبودن میز صبحانه رو چیده بودن یه نامه به یخچال بود متن نامه:(اتوسا جان ما تو کمپانی برای آلبوم جدید عکاسی داریم میریم و زود میایم امضا:اعضا)
تصمیم گرفتیم تا میان یه ناهار مفصل درست کنی پس خرچنگ و کیمباب درست کنی همه کارا رو کردی منتظر اعضا موندی از زبان اعضا:ما دروغ گفتیم امروز تولد اتوسا بود میخواستیم سوپرایز کنیم و یه کافه اجاره کردیم و قرار شد تهیونگ برا اتوسا رو بیاره:)))))
تهیون رفت دنبالش ما هم کافه رو تزئین کردیم همه چی عالی بود از زبان اتوسا:منتظر بودم اعضا بیان با کلی شوق درو باز کردم که یه سیاه پوش سمتم حمله ور شد و نفهمیدم(ساعت ۴ صبحه دارم مینویسم😐💔)وقتی بهوش اومدم تو یه کافه بود یا خدا من اینجا چیکار میکنم که یهوووو همه باهم :تولدتتتتتتتتتتتت مبارررررررررکککککککک 🥳🥳🥳💙💙اتوسا :مرسی خیلی ممنون اعضا خواهش تهیونگ:تولدت مبارک بیبی اتوسا:مرسی عشقم🥺 لباس اتوسا ☝☝
خب این پارت تموم شد 💚💚💚
شرمنده کم بود نظر و لایک یادتون نره 💛💛💛
بای فالو=فالو💙💙💙
مگه تازه تولدش نبود؟!
بعد یکماه دوباره تولد؟!
😐😐😐
نه یادم رفت بزنم چند ماه بعد اینجور شد به بزرگی خودتون ببخشید🥺😔😔💙💙💙💙💙