سلام از قسمت بعد اسم داستان میشه Afsane.lidibag.o.katnuoar
رفتم خونه دوش گرفتم لباسامو پوشیدم و رفتم پیش آدرین اون گفت مرینت تو تمام این سال ها چجوری بگم یفنی من یعنی ما یعنی اون زندس گفتم کی گفت نخود آرپیکی جیمز دیگه گفتم چچچچ چی جیمز برادرم هنوز زندس واقعا اون گفت آره روزی که تو اون رو انداختی یک میله رو گرفت و روی یک بالشت نقاشی کرد و پارش کرد و انداخت پایین گفتم این چیزا مهم نیست جیمز کو اون گفت من هستم گفتم چی دیدم زیپ لباسش رو پایین کشید و گفت من اینم گفتم چی جیمزی یعنی چیه چه خبر گفت آره من هم از تو ناراحتم ولی شدیم یک یک خوب دیگه یکم بریم تو شهر قدم بزنیم
گفتم نه دیگه بریم تو شهر من قدم بزنیم بچه ها اینجا رو خریدن جیمز گفت ساده آدرین باهات شوخی کرد گفتم چی پس به همه زنگ بزن امشب مهمون من گفت باشه به همه زنگ زد و اونا گفتن باشه جیمز گفت مارینا و لوسی باهم ازدواج کردن و آلیا و نینو و مریدنت و لوکا و کاگامی با آدرین گفتم چی آدرن گفت منتظرت میمونم ولی نموند گفت شوخی کردم کاگامی با یک پسره شانگهایی هستش و خونشون تو شانگهای هست الان من و آدران هم که تا ۳ ماه دیگه ازدواج میکنیم من گفتم هه آدران کو گفت طبقه بالا و آدرین هم بالای بالای بالای بالای بالای بالا گفتم کی حال داره این همه پله بره بالا گفت نه بابا آسانسور داریم
من گفتم الان که نه بقیه رو صدا کن خونه رو تمیز کنیم جیمز رفت بقیه رو اورد شروع کردیم به کار تا غروب کارمون تموم شد لباسامون رو عوض کردیم همه اومدن رفتیم سر میز شام نشستیم و آدرین گفت من باید یک چیزی جلوی جمع به مرینت بگم
گفت مرینت با من ازدواج میکنی و یک حلقه از جیبش در اورد که از یاقوت و طلا درست شده بود من همین جوری داشتم به انگشتر نگاه میکردم که آدرین گفت مرینت جواب بده الان یا میگی نه یا آره من گفتم خوب باید فکر کنم گفت باشه گفتم بابا شوخی کردم آره حلقه رو گذاشت تو دستم و آلیا و مارینا گفتن اگه میشه بشینین از گشنگی مردیم گفتم خوب نشستیم شام رو خوردیم و من رفتم سراغ مراسم بعد از شام چند تا پیشنهاد بازی دادم ۱ تفنگ لیزری ۲ پلی استیشن ۳ جنگ توپی ۴ جرات یا حقیقت ۵ پرتاب بادکنک پر از آب
یار کشی کردیم شدیم من و آدرین و آلیا و مارینا و مریدنت و دنی اون طرف هم شد جیمز و آدران و نینو و لوکا و کاگامی و لوسی شدیم 2-2 بازی آخر جنگ توپی بازی شروع شد یکم جنگیدیم ۳تا از ما ۳ تا از اونا مردن موندیم من و آدرین و جیمز و آدران من و جیمز با هم قرارداد بستیم که من و آدران با هم دوئل کنیم توپ رو پرتاب کردم یک لحظه فکر کردم خورد بهش خوش حالی کردم پام سر بود افتادم پایین نخورد بهم ولی جیمز من رو زد (حالا میگین چرا مرینت سر خورد بخاطر جنگ بادکنک آبی یک تیر به دمپایی مرینت خورد ) جیمز پرید دنبال آدرین ما همه رفتیم دنبالشون دیدیم آدرین نیست جیمز همه جا دنبالشه ما رفتیم جایی که استخر هست یکم جیمز چرخید نزدیک استخر شد دیدیم توپ خورد به جیمز ولی آدرین کجا بود دیدم از آب پرید بیرون و ما یک قرار بسته بودیم بازنده ها باید تو یک اتاق تاریک ۱۲ ساعت بدون خوردن غذا جدا جدا باشن ما هم که جایی بهتر از استخر پیدا نکردیم (استخر مرینت ۷ تا جا داشت ۲ تا جکوزی گرم ۲ تا سرد ۲ تا استخر بچه و ۱خیلی بزرگ ) همه رو انداختیم داخل استخر ها ولی تو استخر بزرگه کسی رو ننداختیم
(دوستان ببخشید صفحه قبل بچه بازی بود) هرکدوم رفتیم تو اتاقمون خوابیدیم صبح که شد تایمر رو دیدم ۴ ساعت مونده بود برای همین رفتم یکم اذیتشون کنم با یک دستگاه یک جای استخر رو باز کردم یکم غذا گذاشتم تو انداختم رو دستگاه تو استخری که جیمز هست (دستشون هم به دیوار بسته بودیم تا حرکت نکنن و تو آب هم بودن نمیتونستن بخوابن) گذاشتم جیمز هی کلش رو می یورد بگیره ولی تا سرش رسید بردم تو اتاق کاگامی اون که هیچی تکون نخورد بردم اتاق لوکا اون با یک ضرب میخواست بگیره ولی نتونست و آدران اون از شانسم گرفت و خورد خدا رو شکر فقط یک تیکه گوشت گوسفند بود یک تیکه دیگه گذاشتم تو اتاق لوسی اون نتونست و نینو اون سرش رو تکون داد کلاش جلوی باز و بسته شدن جا رو میگرفت اون هم آروم اومد و اون رو خورد دیدم ۱ ساعت موند یک ساعت موند رفتم آدرین رو بیدار کردم و بقیه (اونا اون شب خونه ما خوابیده بودن) گفتم زمان تموم شد فقط۴۵ دقیقه موند بیدار شین اونا شدن تا صورتشون رو بشورن شد ۱۵ دقیقه
سریع صبحانه خوردیم و زمان تموم شد اوردیمشون بیرون لباساشون انقدر خیس بود که نمیتونستن راه برن به همشون لباس دادم اونا هرکدوم رفتن یک جا از خونه و لباساشون رو عوض کردن و اومدن آدرین گفت بچه ها شما پس فردا بیاین اینجا همه خونه هاتون رو بفروشین یک بیماری به اسم کرونا اومده باید از هم مراقبت کنیم اونا گفتن باشه و رفتن
۳ روز بعد..... همه اومده بودن خونمون و خونه ها شون رو فروختن تو این مدت ما به چند گروه تقسیم شدیم ...از زبان من.... مرینت-آلیا-مارینا ....آشپزی-چیدن میز غذا-جمع کردن وسایل ..... آدرین - لوسی - جیمز .....کار برای خرجشون ..... کاگامی - مریدنت.... ضدعفونی....نینو-دنی..... سرگرمی ما.... لوکا-آدران....کار های خونه.... خلاصه هر روز داشت بخوبی پیش میرفت که
از زبان مرینت آدرین کرونا گرفت دیگه هر روز به سختی میگذشت من و آدران و جیمز مراقبش بودیم که یک روز خیلی شدید شد و مجبور شدیم ببریمش بیمارستان ما سه تا رفتیم دکتر آدرین رو دید و گفت???
نظرات فراموش نشه⚘⚘⚘
از کرونا متنفرم☹☹☹☹ در کل عالللللیییییییی بوددددددد?????❤❤❤❤❤????