سناریوی کوتاه🗝
با لبخند تلخی دوباره نگاهش کرد حتی یک میل هم تکون نخورده بود اشک شورش روی گونش در راه رسیدن به زمین خشک شده بود با چشم های خالی از حس خنثی به ماه کم نور که با حلالی باریک خود را به نمایش گذاشته بود نگاه کرد -سرده
نگاهش رو به اون داد انگار انتظار می کشید از لب های خشک و ترک خوردش چیزی بشنوه اما در پاسخ فقط سکوت شنید مثل اینکه بهش برخورده باشه گفت -اوه هنوزم ازم ناراحتی ! -متاسفم میشه منو ببخشی تک خنده بی صدایی کرد -خیلی زود رنجی اون فقط یه گلوله بود از این اتفاقا میوفته اگه از این ناراحتی چطور میخواستی زن بزرگترین رئیس مافیا بشی باز هم جوابی نشنید مثل بچه ها بازهم ادامه داد -اوه خدا اصلا در بارش حرف نزنیم بهتره ببین من متاسفم لطفا پاشو و حرف بزن . . -چیه چرا همینطور نگاه میکنی فقط خواستم بلند شی خواسته زیادیه؟ قطره اشک آروم روی گونش راه پیدا کرد و به سرعت سُر خورد و لرزید و داد زد -لعنتی بلند شو صداش رو آروم کرد -مگه خواسته ی زیادیه؟
بنظر شما از یک مرده خواسته زیادی بود؟ شاید آره ... شاید نه :)
-کاش زمان برمیگشت نجوای بلندش اتاق را احاطه کرد لحن صدا صاحب دردی عظیم و بی پایان بود کسی که رنج ،رنگ از صورتش ربوده بود قطرات اشک جاری از چشمانش جای خود را به باران دادند حال وجودش فقط او را میخواست دلش خواستار اغوشی گرم و امن بود اغوشی بی انتظار اورا در خود جای دهد اما چه کسی مانده بود ....
بله هیچکس!
خوب این بک سناریو از ژانر ملودرام بود امیدوارم لذت برده باشید
Nobody
Wow
زیبا بود
ی سپال کی مرد کی انتظار داشت مرده زنده بشه🧐🧐🧐
هیچکس 🙃