پارت 4 بخونین و لذت ببرین 🌹
و یه دفعه صدایی از سمت پله ها شنیدم. سر برگردوندم و دیدم که یک شیطان قرمز با شاخ های دراز زشتی در آخر راهرو وایستاده... قلبم محکم تو سینه میتپید و نفس هام بریده بریده شده بود. شیطان زبونشو بیرون اوورد و دور لباشو لیس زد و با لحن وحشتناکی گفت : بالاخره پیدات کردم...! تازه اون موقع بود که فهميدم این همون شیطانیه که توی غار دنبالم بود. صدای نفس های بریده بریده ی آنتونی و امیلی رو هم میشنیدم. دستمو روی سینم گذاشتم و با خودم گفتم : کتاب... کتاب قدرت... نباید به دست شیاطین بیوفته!... و به خودم اومدم و با حرکت سریعی دست آنتونی و امیلی رو گرفتم و گفتم : بدویین!!!.. با هر قدممون صدای چوب های کف راهرو غیژ غیژ میکرد و این عصابمو به هم میریخت. به سمت اتاق امیلی رفتم و در رو باز کردم و گفتم : زود باشین برین تو! وقتی هر دو رفتن تو اتاق در رو بستم و به آنتونی و امیلی گفتم : بیاین کمک کنین این کمدو بزاریم پشت در... هر دو اومدن کمکم. وقتی کمد و پشت در گذاشتیم صدای در زدن اومد. هممون وحشت کرده بودیم. که یه دفعه...
صدای پشت در که نرم و لطیف بود ( مادر آنتونی) گفت : بچه ها نترسین. اونا با شما کاری ندارن. فقط اومدن آلیا رو برگردونن خونه، جایی که بهش تعلق داره...) مکثی کرد و گفت : پس لطفا... بیاین این درد باز کنین... از شدت عصبانیت دستام رو مشت کردم و داد زدم : خفه شین... منو احمق فرض کردین؟! ( کنترلم دست خودم نبود برای همین از کوره در رفتم😁) با هق هق گفتم : مگه بچه گول میزنی؟!... من تمام عمرم از دستشون فراری بودم بعد بیام خودمو تقدیمشون کنم؟!... هیچ کدومتون درک نمیکنین من چه سختی هایی کشیدم... فقط برای این که دست اونا بهم نرسه... بعد میگینین بیا تسلیمشون شو؟... مادر آنتونی از پشت در گفت : عزیزم اشتباه میکنی!... اونا نمی خوان بهت آسیب بزنن... لطفا... ) از لحن مادر آنتونی معلوم بود که میدونست وقتی اونا منو بگیرن میکشنم اما اونقدر بیخیال حرف میزد که انگار، اصلا براش مهم نبود چی به سرم میاد، آخه به اینم میگن مادر؟! حرفش رو قطع کردمو گفتم : هه...! فکر کردی، اگه دست اونا بهم برسه میکشنم !!! انکار نکن که نمیدونستی! بعد از اتمام حرفم، همه سکوت کرده بودن ولی کمی بعد...
صدای عصبانی و ترسناکی گفت : دیگه صبر کردن و از راه آسون پیش رفتن بسه !!! همون لحظه در رو با لگد زد و همین طور ادامه داد. ترس وجودم رو فرا گرفته بود. برگشتم و به. چهره ترسیده امیلی و آنتونی خیره شدم. گفتم : باید از این جا بریم... البته اگه خودتون میخوان میتونین بمونین... هر دو با هم گفتن : ما هم میایم... امیلی گفت : نمیزاریم تنهایی به سفرت ادامه بدی! آنتونی با لحن پر شوری گفت : پشتت رو خالی نمیکنیم! اشکام رو که روی صورتم جاری شده بودن رو پاک کردم و خندیدم. گفتم : پس پدر و مادرتون چی؟ امیلی گفت : اونا خیانت کردن و نشون دادن که قلبشون سیاهه و فقط در ظاهر مهربونن... پس ما نمیتونیم پیش اونا بمونیم. ما با تو میایم ... ما فقط تظاهر میکردیم که دوسشون داریم... چون... آنتونی گفت : راستش رو بخوای... اونا پدر و مادر واقعیه ما نیستن! از شنیدن این حرف جا خوردم، گفتم : جان؟!... امیلی گفت : ما توی پنج سالگی پدر و مادرمون رو از دست دادیم. گفتم : چجوری!؟... آنتونی با لحن غمگینی گفت : شیاطین اونا رو کشتن... می خواستم بگم که دیگه چیرو از من مخفی میکنین. که یه دفعه در با صدای محکم تری کوبیده شد و کمد افتاد...
شیطان اومد تو و گفت : خب دختر جون بازی بسه!... میای با هم بریم یا نه؟! سریع جواب دادم : من با تو هیچ جا نمیام عوضی!!! شیطان عصبانی شد و با سرعت موشک به سمت ما دوید. من هم دست آنتونی و امیلی رو گرفتم و گفتم : آماده این !؟... آنتونی و امیلی هم زمان با هم گفتن : برای چی؟!... جواب دادم :چون می خوایم از پنجره بزنیم به چاک! امیلی وحشت زده داد زد : چیییییییی... !!! آنتونی با ذوق گفت : اااایول ...! پنجره رو باز کردم و کشیدمشون سمت پنجره و گفتم : بپرین! از پنجره بیرون پریدیم و روی زمین افتادیم... از روی زمین بلند شدم و رو به امیلی و آنتونی گفتم : شماها خوبین؟! آنتونی به زور سرش رو بلند کرد و گفت : آره، بدک نیستم. فقط فکر کنم مغزم جابجا شد. خنده کوتاهی کردم و گفتم : از اولم سر جاش نبود! 😂 آنتونی با شکایت گفت: هی...! با قدم های تند رفتم سمت امیلی و کنارش. نشستم. تکونش دادم و گفتم : امیلی!... امیلی به آرومی بلند شد و گفت : من خوبم... دستش رو روی پیشونیش گرفته بود. وقتی دستش رو برداشت دیدم گوشه پیشونیش کبود شده. گفتم : درد داره؟! گفتش : نه. دستشو گرفتم و گفتم : پس زود باشین بریم! آنتونی پاشد و دنبالمون راه افتاد و در اون لحظه...
نعره شیطان رو شنیدم که میگفت : میکشمتون!... برگشتم و دیدم شیطان داره به سمتمون میاد و شمشیرش توی دستاشه. ترسیدم و باتمام وجود به جلو دویدم و گفتم : بچه ها با تمام قوا بدویین!... دویدیم و دویدیم تا که به دریاچه رسیدیم. شیطان هنوز دنبالمون بود و ما فقط میدویدیم. دست امیلی و آنتونی رو گرفتم : و کشوندمشون توی آب... داخل آب پریدیم و رفتیم زیر آب و نفسمون رو حبس کردیم. چندی گذشت و ما که دیدیم صدایی نمیاد از آب بیرون اومدیم. روی چمن ها دراز کشیدیم. هوا تاریک و سرد بود. با خودم گفتم : کاشکی الان با لباسای گرم و نرم جلوی شومینه با پدر و مادرم بودم. انتونی بشکن زد و گفتم : به خودت بیا دختر! منم به خودم اومدم و گفتم : چیزی شده !؟ امیلی گفت : ما الان سردمونه و پناهگاه هم که نداریم. گفتم : آهای! گله نکنین، تازه خودتون گفتین میخواین باهام بیاین، پس مجبورین این وضع رو تحمل کنید. تو فکر فرو رفتم که باید چیکار کنیم. که یه دفعه...
یاد کتاب و با صدای نسبتا بلندی گفتم : کتاااب !!! امیلی گفت : نگران نباش من برداشتمش !... خیالم راحت شد و گفتم : کجاست!؟! امیلی از پشتش کتاب رو در اوورد و گفت : بفرما...! کتاب رو گرفتم و بازش کردم. آنتونی با تعجب پرسید : چرا خیس نشده؟! ابرو بالا انداختم و گفتم : این یه کتاب معمولی نیست... با همه کتابا فرق داره!... کتاب رو باز کردم و گفتم : الان یه فکری به حالمون میکنم...
وردی رو زیر لب زمزمه کردم و برای تمرکز چشمام رو بستم. دستم رو بالای سرم گرفتم و گفتم : شوالیه طلایی نمایان شو...! و یک دفعه، ریسمان های طلایی از کتاب بیرون زدنند و مثل دفعه ی قبل یک شوالیه طلایی ساختن. آنتونی گفت : این که جادوی سختیه! تو گفتی این طوری شیاطین جامون رو پیدا میکنن! با خونسردی گفتم : نترس!... این شوالیه میتونه رودر رو همه شیاطین وایسته،. این شوالیه افسانه ایه! و وقتی خوابیم میتونه آزمون محافظت کنه! امیلی گفت : پس حالا که اینطوره بیاین بخوابیم! و یه دفعه دنیا دور سرم چرخید و من به خواب عمیقی رفتم...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییی
مرسی
عالییی
🌹❣️
عالی بود.
یکی از بهترین داستان هایی که خوندم
زود تر پارت 5 رو بزار
نظر لطفته عزیزم، باشه زود میزارم
عالی عالی عالیی داستانت عالیهه فقط اگه زودتر بنویسی بهتره ❤
ممنون، باشه حتما 😊
عالییییییی💜💜
بلاخره معلوم شد زنده ای😂
مرسی😂😂