
لطفا درباره حتنایتم کنید😐
امروز با یه شرکت قرار بستم میخاون برم اونجا گفتند برای هفتاد پسر لباس طراحی کنم...رفتم اونجا (آرمی فعلا نیست) با هفتاد پسر رو به رو شدم ... بعد از چندین بار همکاری تونستم باهاشون صمیمی شم اما با یکی نه او لجبازی می کرد با من (وی) به داشتم میرفتم تو آسانسور البته با وی😒 رفتیم تو آسانسور که یک دم آسانسور خراب شد گفتم چی شد وی گفت :آسانسور خراب شده...😒 تو: نه نه من نمی توانم تو جای تنگ نفس بکشم...اون شماره منو نداشت گفت شماره تو بده گوشیرو داد من گوشی رو انداختم تو آشغال دونی وی:چرا این کار رو کردی؟ من :عوضی میخوای شماره ام رو بگیری که مخ بزنی نه نه نه من اجازه نمیدم🤬😡
رفتم خونه دوستان گفتن چیکار کردی؟ من هیچی یکی سون میخواست مخ منو بزنه نذاشتم بزنه گوشی رو انداختم تو آشغال دونی دوستان عکس مرد رو نشون بده من این این همون مردس دوستان این وی نی همون که ما همه لاور اون هستیم؟ تو آره دوستام :ا/ت خاک تو سرت چرا اینجوری کردی من:دوس داشتم:"|فردا آن روز... از زبان تو: ای بابا 😩 بازم باید برم شرکت رفتم این بار اونا نیومده بودن قیافه ی تو ؛😃😀 آخ جونم امروز دیگه قیافه نخص اون وی رو نمیبینم بعد از این که گفتم... نامجون زنگ زد گفت باید تو خوابگاه امروز کار کنه (اندازه،قد،...) قیافه تو:🤬😩خب بعد کلی جع و بحث رفتیم بخوابیم از زبان وی: چرا ا/ت اینجوری کرد؟(وی فکر میکرد با خودش حرف میزد که در اصل با صدای بلند حرف میزد😂) کوکی:دادا ما عاشق شده با صدای بلند گفت وی:ای بابا چرا اینقدر چرت و پرت میگی من از اون بدم میاد به شدت 😡🤬 بعد از کلی دعوا نامجون جدا شوند کرد...
رفتم فقط وی اومده بود از زبان وی:بهم زنگ زدن گفتند امروز نمیان تو همش به دوستات زنگ میزنی جواب نمیدن شیرین جوابتو میده میگه:من فقط انگلیسی بلدم بقیه دوستامون زبان های دیگر را بلدن من داشتم ناامید میشدم چون برای این کار خیلی زحمت کشیده بودم 😞 بعد یکی به وی زنگ نمیزنه میگه اونا امروز نمیان کار داشتنرفتم اونجا مال همه رو انجام دادم آخرین نفر وی بود من از قصد سوزن رو زدم تو شونه ی وی گفت آی دیونه چیکار میکنی؟! حرف من در دلم(آخیش دلم خنک شد) فردا آن روز... از زبان تو:امروز زنگ زدن گفتند امروز بی تی ای با چندتا از دوستان شون میان تو باید ترجمه کنی... قیافه تو:☹️😭 من آخه ترجمه بلد نیستم😩 دوستام:ا/ت تو برو ما هوا تو داریم با زنگ زدن حلش میکنیم
وی خیلی عصبی شده بود تو که شنیدی از خوشحال شدی (توقایق قرار داشتن) وی:تو چرا آنقدر خون سردی؟ تو:خب من به جا شما بودم از این هوا خوب لذت میبردم و کلی خوش گذورنی میکردم😌 وی:خب بیا ما هم که تا اینجا اومدیم از این فرصت خوب استفاده کنیم
رفتیم یه شهره بازی اونجا خیلی خوب وی گفت بیا سوار ترن هوایی بشیم من اول فکر کردم بعد قبول کردم....
خب بریم سر داستان از زبان تو:رفتیم تو ترن من وقتی استرس میگیرم باید دست یکی رو بگیرم همین که ترن رفت بالا من دستت وی رو گرفتم یه برقی ذوقی تو چشای وی بود💜 از زبان وی:ا/ت دستم رو گرفت وای نمیدوم چرا آنقدر خوشحال شدم ❤️ از زبان تو: همین که ترن رفت پایین چنان جیغ فرابنفشی کشیدم😱🤯 وقتی اومدم پایین هنوز داشتم جیغ میکشیدم وی داشت از خنده دل درد میگرفت😱🤣 وی گفت: چرا جیغ میکشی؟ من:اممممم....امممممم... فکر کردم هنوز تو هوا هستم🤣🤯 در درون مغزت وژدان:ا/ت لامصب چرا جیغ میکشی آبرو تو بردی از تو خل مشنگ تر ندیده بودم تو:ای بابا 😩 تو خودت خل مشنگ هستی😡 تو :یه سوال مگه مغز من تو چند تا بدن بوده که میگه از تو خل مشنگ تر ندیده بودم:/
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بزارررررررر
سلام این داستان کلا چند تا پارت داره؟