خوب من اومدم داستان رو گذاشتم ببینین خوبه
سلام من برگشتم با دبیرستان عشق و تنفر(2)
خوب روز بعد صبح شده بود من رفتم دبیرستان صبحانه داخل راه میخوردم خونه به دبیرسناتان نزدیک بود وقتی رفتم همه یه جوری نگام میکردن انگار دشمن خونیشون بودم ????
خوب دیدم که همه مسخرم میکن از یکی پرسیدم گفت از جونم سیرنشدم بدبختانه من داخل کلاس هام با الکس هم کلاس بودم با اروین هم همکلاس بودم یه دختری به اسم کلارا گفتم که بهتون ....
من رو همه اذیت میکردن تا رسیدیم به کلاس ورزش
معلممون اقای باریش بودن اقای مایکل باریش دخترش هم که به الکس علاقه داره اسمش کلارا ایت چشم های اون هم عسلی رنگ مایل به قهوه ای هست
توی این کلاس من رو میزدن زمین بخصوص کلارا کلارای عوضز اون به الکس کثافت علا قه داشت ??????????نمیدونم جیگری اروین رو ول کرده بود به اون نچسب چسبیده بود خوب از مدرسه تعطیل شدم مثل دیروز کلید انداختم و رفتم داخل خونه و اینکه کسز خونه نبود حال خاله دینا خوب شده بود مامان ایدا هم نبود کار میکرد شبا میومد خونه صبح ها هم می رفت سرکار میخواست زودتر مستقل شیم خوب دیدم یکی در میزنه رفتم دم در و گفتم الان میام خوراکی داخل دستم رفتم درو باز کردم الکس رو دیدم گفت کثافت درو محکم روش بستم جوری که دماغش شکست و درد گرفت و جودو کار هم بودم الکس داد زد گفت این شانس اخرت بود تقاص کارتو پس میدی
خوب روزی که من بدبختم گریه میکردم و جیغ میزدم رسیده بود ولش کنین میرسیم بهش خوب ???خوب من دیدم دختره ازم معذرت خواست کلارا بهم معذرت خواهی کرد شدیم دوست غافل از اینکه ???من ساده لوح حرفشو باور کردم گفت برا اینکه از دلم دربیاره میخواد منو ببره پارک یه پارک معرف که الکس اونو برا ۷ ساعت خریده بود که منو زندانی کنه من از فضای بسته میترسم وقتی کوچیک بودم بخاطر فضای بسته بود که ....... ولش کنین ?????وقتی یادم میاد گریم میگیرهخوب منو بستن به اونجا که میرا داخل خونه وحشت مثل ترن وحشت بود (بچه ها راستی کاترین داخل ترکیه زندگی میکنه بورسا داخل ترکیه اسم یه روستا یا یه شهر هست اوناداخل بورسا زندگی میکردن )* خوب بریم به سراغ داستان
من رو اونجا زندانی کردن بهم گفت / گفتم پشیمون میشی اینجا باش تا ۸ ساعت که ادم بشی بای اون بچه پولدار بهش گفتن بزار بیام بیرون برات دارم روشن کردن غافل از اینکه اون دستگاه خرابه داستان از زبان اروین : خوب من سر الکس داد میزدم میگفتم چیکار کردین ادرس رو بهم داد الکس دیدن اتیش سوزی شده رفتم داخل دیدم ترن اتیش گرفته چشم ها کاترین نیمه باز بود اوردمش بیرون اشک از چشمام هاش میرخت و گریه میکرد خوب داستان از زبان کاترین : وقتی بیدار شدم از اروین تشکر کردم
تشکر کردم از اروین گفتم اروین من به حساب داداشت برسم میخوام جنگ جهانی سوم رو راه بندازم اجازه بگیرم ??بهم گفت اجازه میدم بهت و اینکه تو هم نباید زیا باهاش دربیفتی اون پسرا و حواست بعش باشه گفتم من ورزشکارم تو هنوز منو نشناختی ?برای همین به حسابش میرسم
خوب ادامه ی داستان رو ببینیم دبیرستان عشق و تنفر (3)
توروخدا شبیه اون فیلمه نباشه😐جان ماااادرت😐
بچه این عکس پارت ۳ که گذاشتم و عکس پارت ۲ عکس کاترین هستش پارت ۳ درحال برسی هست نمیدونم کی میادش
عالی بود???❤??
قشنگه ادامه بده به نظرم همین طوری پیش بری بهتره قسمت بعد لطفا ???
آخه چرا جای حساسش تموم کردی
من بیشتر از 6 خوشم اومد ، میتونست بهتر باشه ?
عالی بود . زود تر بزاااااااااااااار.