سلام واقعا سوپرایز شدم 67نفر داستانمو خونده بودن خب با بخش اخر اتفاق غیر قابل پیش بینی اومدم هنوز دارم برای قسمت بعدی اسم انتخاب میکنم ازتون می خوام اگه اسم مناسبی برای داستانم پیدا کردید توی بخش ارسال نظرات برام بفرستید دوستار شما عزیزان رونیکا
بعد از خرید رفتیم مدرسه لباس من خیلی خوشگل بود موهام رو هم دیلا درست کرده بود.داشت خودمو توی اینه میدیم که دیدم اقای مدیر با.........کاگامی!؟ می ان سمت اتاق بغلی من دیلا هم اومده بود ببینه کی داره میاد اومد پیشم گفت:این دختر رو میشناسی ؟ -اره -خب کیه؟ -تقریبا دوست دختر ادرین -وای ادرین دوست دختر داره -اره -مرینت تو چرا ناراحتی؟ -ناراحت نیستم . نمی تونستم نزنم زیر گریه نمی دونم چرا دارم گریه می کنم -مرینت ادرین داره می اد اشکا تو پاک کن وگرنه می بینه منم بهونه ندارم بگم -باشه -واقعا فکر نمی کردم ادرین انقدر بد سلیقه باشه اخه دختره........دختره... -اره اره چشم بادومیه. ادرین:سلام بچه ها . دیلا:سلام این جا چه خبره؟ -اهان هیچی کاگامی اومده به این مدرسه اینجا هم اوتاقشه -خیلی هم عاااااالی ادرین:برای جسله ی عکاسی اماده شدین وقتی کاگامی وسایلشو توی اتاق گزاشت می ام بریم -باشه دیلا:مریت بیا بریم اتاق من یه گلشپسر خوشگل برات سراغ دارم
-باشه. رفتیم توی اتاق دیلا یه گلسر اورد بیرونو گفت اول اینو بزن . مرینت تمی خوام یه سوال ازت بپرسم تو ادرینو دوست داری؟
-خب ............خب -بگوووو -باشه باشه -مرینت ازت یه سوال پرسیدم دوسش داری یا نه -
اره اره دارم همینو می خواستی بشنوی؟ فکر کنم زندیک بود دیلا قش کنه ولی دید چشاش سیاهی رفت
-مرینت باید از اول بهم می گفتی من کمکت می کردم به خواطر همین بود وفتی کا..گا.می اومد ناراحت بودی -خب می دونم ادرین.......ادرین اون هیچ وقت منو به چشم دوست دخترش نمی بینه من براش یه دوست عادیم????????
-به خواطر همین تصمیم گرفتم بهش بگم تازه دیگه دلیلی نمی بینم عاشقش باشم اخه ........اخه اون هیچ وقت عاشقم نمی شه اونو خوب می دونم -نه ای مرینتی که میشناختم نیست نباید نا اومید بشه بهش بگو ولی نا اومید نشو باشه -باشه حالا اشکاتو پاک کن فکر کنم کار اون دختره ی چشم بادومیه تموم شده باشه -اره / دیلا:ادرین ما اماده ایم کاگامی:کجا می خواین برین؟ ادرین هیچی من جلسه عکاسی دارم گفتم مرینت و دیلا هم بیان . کاگامی:واقعا اسمت دیلاس دیلا:نه خب اسمم دیلایلاس اما بهم میگن دیلا کاگامی:اهان مرینت:خب بهتره بریم من چندتا تکلیف ننوشته هم دارم که وقتی برگشتیم باید بنویسم . بعد کاگامی ادریم کشید توی اتاقش. از زبان ادرین:کاگامی منو کشید توی اتاقش بهم گفت:چرا میخوای اونا رو ببیری؟
خب چون دیلا طراح مده . مرینت هم مد رو دوست داره حالا هم دیر شده باید برم -منم می ام -فکر نمی کنم مامانت اجازه بده _اون مهم نیست _کاگامی نباید این جوری بگی اون تورو بزرگ کرده و ازت مراقبت کرده حدقل این دفه رو به حرفش گوش بده -باشه پس زود برگرد -قول نمی دم ولی سعی می کنم
رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم کنار رود سن عکاسی تموم شد دیدیم اندره داره می اد رفتیم ازش بستنی بخریم دیلا کاری کرد منو ادرین یه دونه بستنی بخوریم دیلا کاری کرد منو ادرین با هم بستنی بخوریم خیلی خوب بود
نه نه نمی تونم این کارو بکنم نمی تونممممممممممممممممم
خیلی ممنون که تستو خوندید اومید وارم خوشتون امده باشه این قسمت تموم شد فعلا بای بای
وای عالی بود تو حرف نداری رونی تو یک نویسنده ی واقعی هستی مشتاقانه منتظر پارت بعدی هستم لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً زود تر بزارش بهترینها حتی از خود داستان واقعی میراکلس هم بهتره
بعدیییی
همیشه از اینکه بازدیدکنندها زیاد شه خوشحال می شدم اما این دفه اصلا خوشحال نیستم چون احساس می کنم گند گزدم اگه افتضاح بود منو ببخشید