سلام دوستان? این اولین تست منه و اصلا امید ندارم که مورد توجه قرار بگیره? خلاصه داستان: آلیسیا یه دختر دبیرستانی هست که توی یه اتفاق با چهار تا دختر عجیب روبرو میشه، دخترایی که از جادو استفاده میکنند و یه ماموریت خاص دارن...
آلیسیا: کیف کوچیکم رو روی دوشم جابهجا کردم و تندتر راه افتادم، نگاهم به ساعت که افتاد آه از نهادم بلند شد. آقای رایجر کلاس رو تا ده دقیقهی دیگه شروع میکنه و من هنوز تا مدرسه بیست دقیقه باید برم! توی راه بخاطر سرعت زیادم به چند نفر طعنه زدم ولی توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم، با دیدن کوچهی نسبتا تاریک لبخندی روی لبهام نشست. آلیسیا: از میونبر میرم! با خوشحال وارد کوچه شدم، کوچهی تاریک و کمی هم باریک که فقط دو نفر میتونستند کنار هم داخلش بشند. نزدیک پیچ کوچه که رسیدم با شنیدن چند تا صدا ایستادم. قلبم شروع کرد به تند تپیدن؛ نگاهی به پشت سرم انداختم ولی کسی نبود، آروم به سمت پیچ رفتم و سرک کشیدم که چهار تا دختر رو که داشتن بحث میکردن دیدم.
نفس راحتی کشیدم، فکر کردم که شاید دزدی چیزی باشه! به اون چهار تا دختر که توجه کردم متوجه زیبایی منحصر به فردشون شدم که منو جذبشون کرد. سرم رو تکون دادم تا این افکار از سرم برن بیرون. آلیسیا: بهتره برم وگرنه به کلاس نمیرسم! صورتم رو چرخوندم تا برم اما هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که...
با صدای انفجار برگشتم و با چشمهایی که از حدقه در اومده بودن سمتی که صدا ازش اومد رو نگاه کردم که دهنم باز موند! اون چهار تا دختر عجیب که هر کدوم موهای به یه رنگ داشتند در حال دعوا بودند ولی هیچ اثری از انفجار نبود بجز اینکه دختر مو طلایی روی زمین افتاده بود و ناله میکرد! به سختی آب دهنم رو قورت داد و پشت دیوار قایم شدم؛ هیجان و ترس باعث بالا رفتن ضربان قلبم شد. یواشکی به اون دخترها نگاه میکردم تا بفهمم چه اتفاقی افتاد
و با دیدن چیزی که اتفاق افتاد فکم افتاد روی زمین! دختری که موهای آبی آسمونی داشت دستش رو مشت کرد که یه دفعه مشتش آتیش گرفت ولی انگار اون هیچ چیزی احساس نمیکرد! دستهام رو جلوی دهنم گرفتم تا صدام رو نشنون و نظارهگر بودم. بین دختر مو آبی و مو طلایی یه دعوا شدید شروع شد که یه دفعه دختری که موهای نارنجی آتشین داشت پرید بینشون و یه کاری با دستش انجام داد و یه نیروی پخش شد که هم من و هم اون دو نفر رو زمین انداخت...
از درد آخی بلندی گفتم که توی یه لحظه همه جا ساکت شد! از روی زمین بلند شدم و با وحشت به سمت مدرسه دویدم. چند بار برگشتم و پشتم رو نگاه کردم ولی کسی رو ندیدم؛ وقتی به مدرسه رسیدم زنگ کلاس خورده بود و آقای رایجر در حال درس دادن بود، نمیدونم اون موقع چه شکلی شده بودم که با دیدنم سریع اخم کرد و گذاشت بیام داخل کلاس. به سمت میزم که کنار پنجره بود رفتم و با استرس نشستم.
آقای رایجر چند بار نگاهم کرد و منم خودم رو با کتاب مشغول نشون دادم ولی حقیقت این بود که ذهنم فقط پیش اون دخترای عجیب بود، دخترای که از یه نیروی عجیب استفاده کردند که حتی فکر نکنم واقعیت داشته باشه! تا آخر کلاس فقط ذهنم سمت اون دخترا بود تا اینکه زنگ خورد و آقای رایجر و دانش آموزا ریختن بیرون کلاس. سرم رو گذاشتم روی میز و توی بکر رفتم که با نشستن دستی روی شونهام سرم رو بلند کردم و لیلی رو دیدم
لیلی با نگرانی با سر و وضعم نگاه کرد و گفت: چه اتفاقی برات افتاده آلیسیا؟ چرا خاکی و زخمی هستی؟ لبخند مصنوعی زدم و در جوابش گفتم: چیزی نیست فقط توی راه خوردم زمین. لیلی که بنظر قانع شده بود لبخند پر محبتی زد و روی میز جلویی نشست و شروع کرد با آب و تاب از رمانی که تازه خونده بود تعریف کردن، منم سعی کردم که ذهنم رو از اتفاق امروز دور کنم اصلا خدا رو چه دیدی شاید توهم زدم! لیلی: آلیسیا گوشت با منه؟! نگاهم به چهرهی لیلی افتاد تمام مدتی که اون حرف میزد من در حال کلنجار رفتن با خودم بودم
آلیسیا: ببخشید لیلی حواسم نبود چی گفتی؟ لیلی دلخور صورتش رو اونطرف کرد و گفت: یه ساعته دارم حرف میزنم بعد تو حواست نبود! آلیسیا: بیخیال لیلی حالا بگو چی میگفتی؟ لیلی پوفی کرد گفت: به نظرت اون دخترایی که دم در مدرسه وایسادن ناز و کیوت نیستن؟ خندهای کردم و دستش رو دنبال کردم که رسیدم به همون دخترایی که توی کوجه دیده بودم! با دیدنش نگاهشون که دقیقا به این سمت بود لبخندم محو شد و ترس توی وجودم پیچید! دقیقا داشتن به من نگاه میکردن ولی چطور منو پیدا کردن؟ اصلا چطور فهمیدن که من اونجا بودم؟ سریع از روی نیمکت بلند شدم و عقب عقب رفتم. لیلی با نگرانی به سمتم اومد و گفت: چت شد یه هو؟ چرا رنگت پرید چی شده آلیسیا؟
لیلی رو کنار زدم و به سمت در دویدم که به یکی از پسرای کلاس خوردم و نقش زمین شدم! لیلی به کمکم اومد و بلندم کرد، کمکم بچههای کلاس دورمون حلقه زدن تا بفهمن امروز چم شده. لیلی: آلیسیا باید بری خونه حالت خوب نیست! بازوی لیلی رو چنگ زدم و گفتم: من خوبم نمیخوام برم خونه! با امدن دبیر همه رفتن سر جاشون نشستن اما من حاظر نبودم کنار پنجره بشینم، یه چیز خاصی توی نگاه اون دخترا بود یه چیز عجیب که هم ازش خوشم میاومد و هم میترسیدم ازش!
بالاخره کلاس تموم شد بعد از نگاهی کوچیکی از پنجره و مطمئن شدن از اینکه اونجا نبودن به همراه لیلی از مدرسه بیرون زدیم. نصف راه رو که رفته بودیم لیلی ازم خداحافظی کرد و به سمت خونهشون رفت ولی خداروشکر جمعیت زیادی اون اطراف بود که ترسم رو کمتر میکرد. بین جمعیت بودن از ترسم کم کرد. همینطور که راه میرفتم و از بین جمعیت رد میشدم یه احساس عجیبی پیدا کردم و وقتی سرم رو بلند کردم با مردمی که همه سر جاشون خشک شده بودن روبرو شدم! انگار که زمان ایستاده باشه هیچکس حرکت نمیکرد! با ترس چرخیدم که با اون چهار تا دختر روبرو شدم! از ترس جیغی زدم و قدمی به عقب برداشتم
سلام داستانت خیلی قشنگه . جذاب هست . ممنون میشم درمورد داستان منم نظر بدی . دبیرستان عشق و تنفر .
سلام داستانت خیلی باحال و جالبه..حتما به بقیه میگم بخوننش..چون داستانه به این خوبی باید خیلی خواننده داشته باشه
وای چه هیجان انگیزه ایول بابا
خیلی دوست دارم قسمت بعد رو بخونم زود بزار ممنونم ????
عالی بود زودتر بعدی رو بزار
خیلی داستانت خوب بود و به عنوان اولین داستانت عالی بود یادت نره ها من اولین خوانندتم