سلام دوستان اینم قسمت دوازده نوشتن این تست رو به الا جونم مدیونم لطفا به پروفایل آلا هم سری بزنید هم ی داستان زیبا به نام عشق پر درد سر داره و هم لیدی باگ?
یه روز صبح تو خونه نشسته بودیم که یه پیغامی تو گوشیم اومد : سلام آدرین لطفا بیا به این آدرس... تنها بیا . با کمی تردید راه افتادم و رفتم. به یه جایی رسیدم که یه خونه خیلی بزرگ بود. در زدم و رفتم تو یه عالمه آدم اونجا بودن. همه با دیدن من حلم دادن به طرف یه اتاقی. و مرینت اونجا بود
فریاد زدن : مرینت!!!!!! مگه مگه مگه تو... اونم زبون بند اومده بود و گفت : آره مرده بودم ولی خب یه نفر جونش رو فدای من کرد. گفتم : کی؟؟؟؟ گفت : لوکا! بعد شروع به گریه کردن کرد.......... اومدم طرفش و بغلش کردم و گفتم : اون الان کجاست؟ به یه دری اشاره کرد رفتم تو بدن بی جون لوکا اونجا بود. رفتم پیشش و گفتم : لوکا من همه چیزم رو به تو مدیونم. کلی برای آرامشش دعا کردم بعد برگشتم پیش مرینت اون گفت : الان اگه کاگامی منو ببینه ناراحت می شه؟ گفتم : البته که نه! اونقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس...
سوار ماشین شدیم و با هم برگشتیم. گفت : مرینت چی؟ اون خوبه؟ گفتم : آره خوبه! دلم نیومد بهش بگم یه بچه دیگه هم داریم. گفت : اگه بفهمم من مامان واقعیشم چی؟ چیکار می کنه؟ گفتم : می تونم به کاگامی بگن براش توضیح بده. یهو از دهنم در اومد و گفتم : مرینت تو مشکلی با نگه داری از یه بچه دیگه نداری؟ گفت : کاگامی بچه دار شده؟ گفتم : اممم ی جورایی آره بعد از ی مدت گفت من ی پسر هم می خواد و ما از پرورشگاه ی پسر دوماه اوردیم. گفت : خب من مشکلی با نگه داری از اون بچه ندارم ولی خب کاگامی هم مادر ! گفتم : باشه... بانوی من! گفت : پیشی? تو دیگه آدرینی!!! خندیدم و گفتم : ولی تو هنوز برای من لیدی باگی
مرینت شوخی شوخی حسابی دق دلش رو سر من خالی کرد بعد قهر کرد پشتشو کرد به من. منم گفتم : بانوی من این کارا از شما بعیده! بعد گونشو بوسیدم. اونم آشتی کرد. وقتی رسیدیم در رو براش باز کردم و زنگ در رو زدم. کاگامی اومد دم در و مرینت رو که دید فریاد زد : مرینت........... تو ..... زنده.... ای ؟؟؟؟؟
گفتم : اممم به لطف لوکا بله. بر خلاف تصورم دوید بغلش کرد و سر تا پاشو وارسی کرد و حسابی باهاش حرف زد یهو مرینت اومد دم در و گفت : مامان آدری داره گریه می کنه. کاگامی رو کرد به مرینت و گفت : دخترم من مامان تو نیستم. این خانم مامانته. اسمش مرینته. اسم تو رو اون انتخاب کرده. و نشست همه چیز رو براش توضیح داد
مرینت اومد و جلو و مرینت رو حسابی بغلش کرد و باهاش حرف زد و بهش گفت : مرینت اگه تو دوست نداری من می تونم برم. من گفتم : مرینت چی می گی؟ مرینت گفت : یعنی چی بری؟ مرینت: یعنی تو همچنان با کاگامی باشی! مرینت : نه نمی خوام تو مامان منی. کاگامی اومد جلو و گفت : مرینت اون بچه توئه من از اینجا می رم. تو هم با پرینت و آدرین و ادری باش باشه. بعد هم اومد جلو پیش من....
گفت : سعی کن خوشحال باشی... بعد هم از در رفت بیرون . مرینت گفت : کاگامی وایسا! شما یک خانواده اید و من می رم تا شما ها با هم زندگیتان رو بکنید. کاگامی : مرینت اینجوری به صلاح هر دومونه باور کن!
مرینت با ناراحتی قبول کرد و کاگامی رفت........ نشستیم روی کاناپه. به مرینت گفتم : مرینت تو ... گفت : من چی؟ گفتم : هیچی. گفت: بگو دیگه! گفتم : وات برای ابر قهرمان بودن تنگ نشده؟ گفت : دلم برای تیکی تنگ شده! خندید و گفتم : واقعا؟ گفت : بله. گفتم : منم با اینکه پلگ فقط کارش کمبر خوردن بود دلم براش تنگ شده...
گفت : ولی خب الانم خیلی وضعیت بد نیست! گفتم : آره. گفت : نظرت راجع به اینکه به آلیا زنگ بزنم چیه؟ گفتم : سکته می کنه! مرینت گوشیشو برداشت و شماره آلیا رو گرفت. آلیا : سلام. مرینت : سلام. آلیا : چرا مردم آزاری می کنید؟ مرینت : آلیا مردم آزاری چیه؟ بیا خونه ما تا بهت ثابت بشه.
۱۰ دقیقه بعد آلیا زنگ خونه رو زد و.............
مرسی فاطمه جونم که تستامو معرفی کردی
امیدوارم لذت ببرید
خیلی عالی بود
??