این اولین داستان منه . امیدوارم خوشتون بیاد
اکنون در جهان انسان ها و خون اشام ها با هم در حال جنگ بودند اما پادشاه خوناشام ها به پرنسس انسان ها علاقه پیدا می کند و با او ازدواج می کند . از انجایی که پرنسس تنها وارس بود پادشاه شیاطین تبدیل به پادشاه انسان ها شد ولی کسی از این ماجرا خبر نداشت ??بعد از ۱ سال انها صاحب دو فرزند دو قلو شدند اسم بزرگتری که ۵ دقیقه تولدش با دیگری فاصله داشت انیتا بود . او یک انسان بود ولی خواهرش انیکا مثل پدرش یک خوناشام بود اما یک نیمه خوناشام . یعنی نصف خوناشام و نصف دیگر انسان
قدرت خوناشامی انیکا در بدع تولد مهر شده بود به همین دلیل قدرت های خاصش هم ناپدید شدند . انیتا دختر بزرگتر موهایی صورتی داشت و چشمانی صورتی و خواهرش انیکا چشمانی ابی کیریستالی و موهانی به رنگ سفید داشت . پدر انها موهانی سفید و چشمانی قرمز داشت و مادرشتان چشمانی ابی و موهایی ابی داشت
شب تولد ان دوقلو چند جادوگر وارد قصر شدند و وارد اتاق دو قلو ها شدند و انیکا را دزدیدند و در اب انداختند{ دوستان من در پارت های بعد دلیل دزدیدن انیکا را به شما می گویم } { راستی ! ببخشید کتابی مینویسم از روی عادته??}خوب اونها انیکا رو در اب انداختند و خاطره ی او را دستکاری کردند جوری که کسی او را به یاد نیاورد .
اب رودخانه انیکا را به جنگل برد و در انجا مردی متوجه انیکا شد اسم ان مرد گامو بود او موهایی قهوه ای و چشمان و سبیلی قهوه ای به رنگ تنه ی درخت داشت او اول می خواست انیکا را رها کند اما با دیدن انیکا نظرش تغیی رکرد و انیکا را به پایگاه مخفی برد
افراد پایگاه از گامو { رییس پایگاه محرمانه } پرسیدند که این کودک را از کجا اورده است؟ گامو هم توضیح داد . با این حال همه جذب انیکا شده بودند به همین دلیل انیکا زندگی خود را به عنوان فردی از پایگاه اغاز کرد
اکنون انیکا ۸ ماهه است و پسری با مو و چشم قهوه ای صحرایی وارد پایگاه شده بود ان پسر اسمش اوب بود که افسرده بود اما هنگان نوازش انیکای هشت ماهه اخم هایش باز می شد و می خندید . رییس پایگاه{ گامو } انیکا را به چشم دخترش می دید و خیلی مواظب او بود.
روزی به پایگاه حمله کردند{ خوناشام ها } همه به غیر از گامو فرار کردند گامو زخمی شده بود و انیکا در اغوش او خوابیده بود ناگهان انیکا چچشمانش را به ارامی باز کرد وقتی این اتفاق افتاد خوناشام ها شروع به فرار کردند ولی خشک شدند ناگهان تمام زخم های گامو خوب شد و بیداری انیکا مانند طلوع خورشید بود
خوب اینم از پارت اول . دوستان من نمیدونم ادامه بدم یه نه لطفا نظر بدید ادامه بدم یا نه
داستان از زمانی جالب میشه که معلم سر خونه دار میشه و معلمش در اصل شاهزاده خوناشاماست فعلا چیزی بتون نمی گم اما بگم اصل داستان عاشقانست اما باید تا ۱۵ سالگی انیکا صبر کنید??
لطفا نظر بدید . چون واکنشی که الان نشون میدید باعث میشه به این فکر کنم که داستان دیگه ای بسازم یا نه؟
خیلی داستان خوبیه
به اونجاهاشم میرسیم . 3 و4 رو با هم گذاشتم . فعلا می خوام تو 3 اشکتونو درارم??خودمم وقتی مینوشتم گریه کردم
سلام قشنگ نوشتی داستانتو ادامه بده
در ضمن گفته باشم من یه دخترم . تا به اشتباه از رو پروفایل فکر نکنید پسرم??اسمم انیکاست.
سلام دوستان
من امروز که چک کردم ۱۸ نفر این داستان رو خوانده بودن اما کسی نظرش رو نگفته
لطفا نظر بدید چون نظرات باعث میشه من تصمیم بگیرم که ادامه بدم یا نه ????
راستی پارت دو رو هم نوشتم در حال برسی
ببخشید اینطوری تست اولش حوصله سر بره اما تست دومش رو خوب نوشتم احتمالا فردا پخش بشه. اما هنوز نمیدونم ادامه بدم یا نه؟ لطفا بعد از خوندن تار متصل ۲ کامنت بزارید