این داستان داستان یه دختر انیمه ای به اسم شیو که نویسنده است و عاشق یه پسر شده و پسر بعد یه مدت پسش زده 😉
بارون نم نم ،به شیشه پنجره می خورد و باد هم ابر هارو آرم به این طرف و اون طرف می برد هوا صاف بود اما در دلم طوفان شده بود . بغض گلویم را گرفته بود چطور می تونست آنقدر بی رحم باشه .. اون منو درک نکرد... از شدت ناراحتی دوباره دست به قلم شدم ....
( آسمان صاف است اما هوای دلم ابری ... باد ملایم می وزد اما دلم طوفانی... باران نم نم می بارد اما در دلم سیل آبی از خون جاریست ...) احساس سر گیجه کردم و پنجره رو باز کردم کاتسکو توی حیاط روی تاب نشسته بود وتاب بازی می کرد همون موقع از هوش رفتم ... راوی : باد شعر شیو رو دزدید و جلوی پای کاتسکو انداخت
کاتسکو پسر آروم و ساکتی اما غیرتی💣
خم شد و برگه رو بر داشت ( هوا صاف است اما هوای دلم ابری ... باد ملایم می وزد اما دلم طوفانی ... باران نم نم می بارد اما در دلم سیل آبی از خون جاریست) یک سنگ بر داشت و به پنجره اتاق شیو زد منتظر شد تا بیاد اما نیومد چند بار همین کارو کرد کم کم داشت نگران می شد ( اون نمی خواسته شیو رو پس بزنه پدرش اجازه نمی داده که با شیو ازدواج کنه چون شیو هم یتیم بوده و هم از یه شهر دیگه اومده ) با اجله به سمت اتاق دوید در قفل بود چند بار صدا کرد اما کسی جواب نداد در و شکست و با اجله اومد تو .
شیو . شیو چشمات و باز کن با صدایی آروم و بغض دار از خواب بیدار شدم چشم هام رو باز کردم ... امکان نداشت چطور ممکنه او اون کاتسکو بود سفت بغلم کرد من تا اون جایی که می تونستم تو بغلش گریه کردم 😭😭😭😭
چند ماه بعد ...کاتسکو دستام رو گرفت و بهم خیره شد و با صدا یه بلند بهم گفت می ریم یه جا که هیچ کس نتونه عزیتمون کنه ... و همو سفت بغل کردین داستان هم به خوبی تموم شد و بهم رسیدن .....
خیل خب بچه هاداستان تموم شد اما اسلاید زیاد آوردم پس چند تا عکس انیمه می زارم 😊
راستی اون قلب سفیدو لایک کن دل ما رو هم شاد کن 😁کامنت بزار عزیز جان تا بشوم از حالتان با خبر 😁😘فالو کنی می کنم فالو 😍
راستی تو کامنت ها بگو داستان بزارم یا نه 😊😊😊 تا تست های بعدی فعلا خدا حافط😂
حتما آجی
سلام عزیزم خیلی خوب بود لطفا ادامه ش بده 😍😍🤗