خب فکر کنم همتون خیلییی ذوق دارید ??
سرباز زبونش بند اومد بود? کلارا هم گفت خب هیچی نمیگی پس بای و ? کشتش گفتم چرا گفت از هرچی انسان بدم میاد حالا بخیال باید بریم. توی دلم گفتم یا امام زمان ? گفت ما اینجا اومدیم برای کشتن بعدش وقتی به خودم اومدم دیدم اون مرده هم مرده پسر اون کشته بود ?? منم راستش حالم بد شد رفتم بالا اوردم کلارا دستم گرفت گفت پاشو بریم گفت خب پاسو باید همه اینهارو هک کنی و باید برق اندازه ۹ دقیقه قطع کنی گفتم نمیدونم شاید نتونم کلارا یک دفعه داد زد گفت لوکاس حواست باشه منم گفتم لوکاس؟ یکی به طرف لوکاس(همون پسره) شلیک کرد
که یک دفعه لوکاس روشو برگردوند و شاید باورتون نشه ولی گولوله توی هوا ملق مونده بود و یک دفعه طرف همون کسی که بهش شلیک کرده بود شلیک کرد و تا اومد برگرد ? دو تا دست اون گرفتند و ۱۰ تا تفنگ روی سرش شاید بگید چطوری خب راستش یه ادمی بود که ۱۲ تا دست داشت ۶ تا سمت راست و ۶ تا سمت چپ ۵ تا سمت راست تفنگ و ۵ تا سمت راست تفنگ با دوتا دست دیگشم گرفته بودنش کلارا اومد یه چیزی بگه که یک دفعه یکی از پنجره اومد تو(شیشه هارو شکست ) و با چاقو کرد توی اون مرده و گفت یک خیانت کار باید با درد بمیره و اون حل میده کنار کلارا دستم میگره میکه سریع تر اینجارو هک کن تا بدبخت نشودیم که یک دفعه آژیر خطر به صدا درآمد منم نشستم روی زمین(جوری که دوتا دستم روی زمین باشه) و بعد دیگه یادم نیامد چی شد و همه چی تار شد
داستان از زبون لوکاس
خدای من الیسا چشم هاش ابی شد داره درخشان میشه موهاش معلق شده نمیدونم داره چیکار میکنه و یک دفعه پرت میشم الیسا میفته وای نه میرم بغلش میکنم بیهوش شده ? کلارا میگه زود باش کار ما تمام شد باید بریم??♀️ عمه الیسا و بقیه میان میگن از این به بعد با ما شماها برید الیسا بغل میکنم و از پنجره میپرم و پرواز میکنم و به پایین میریم و سریع از اونجا دور میشیم میریم هتل که دینا(یکی از خون اشام ها) برامون فراهم کرده بود الیسا میزارم روی تخت کلارا هم میره دونبال دکتر خون اشام منم کنار الیسا و منتظرم ? نمیدونم من از اون دختر وقتی اومد کنارم نشست متنفر بودم من از همه دختر های دنیا متنفرم بنظر من همه اونها لوس هستند ولی اون چرا هرکاری میکنم اون برام یه ارزشی داره
دیگه داشتم نگران میشدم حتی نمیدونستم الیسا زنده هست یا نه چون ما خون اشام هستیم نفس نمیکشیم برای همین متوجه نمیشم مرده یا زنده هست? یک دفعه یکی کلارا گفت اینجاست دکتر بود یکم الیسا دید و گفت خداروشکر هیچی نشده فقط بخواطر قدرتش یکنم بیحال شده به زودی بیدار میشه منم با یخ پیری گفتم اخ کاشکی میرفت کلارا دز توی سرم گفت یک بار دیگه گفتی میزنم یه جای که باد نشی اوکی? گفتم اوکی اوکی حالا من بدبخت بیخیال گفت باشه?
از زبون الیسا(کاترین)
همه جا برام تار شده بود ولی صدا هارو میشنیدم وای خدا یک وفعه سردم شد اینگار باد داره بهم میخوره چند دقیقه بعد و بعد یک نفر کنارم نشسته بود فکر کنم کلارا باشه اخ لوکاس اصلا همچین ادمی نیست برای یک گفر اینکار هارو کنه ? والا. یک نفر دستم میگیر و یکم حرف میزنه درست نمیفهمم چی میگه یک دفعه یکی میزنه زیر خنده خدایا من نمفهمم اینجا چخبر? چرا دارن میخندن و بعدش از سختگی واقعا خوبیدم? وقتی بیدار شدم لوکاس کنارم بود به احمتال زیاد کلارا مجبورش کرده بود ?
خب اخ لوکاس از اون پسر های هست که برای یه دختر نمیاد کنارش بمونه و..... کلا من از لوکاس متنفرم اومدم بلند شم که یک دفعه لوکاس بیدار شد گفت بلاخره بیدار شدی زیبای خفته? گفتم اگه بیدار نمیشدم شماهم بیدار نمیشدید ? گفت من ۵ دقیقه هست خوابیدم تو ۲ روز شده? گفتم وات کلارا اومد تو گفت اخیس بیدار شدی دیگه داشتم نامید میشدم دختر ۲ روز خواب بودی
لوکاس هم گفت من مطمئن بودم این بیدار میشه انقدر این به من وابسته هست که حالا حالا نمیره? گفتم والا خودم خیلی دلم میخواست بمیرم از دست راحت شم کلارا گفت وای دلت میاد پسر به این نازی بازو لوکاس گرفت و چسبید بهش لوکاس هم اون از خودش جدل کرد گفت خوب دیگه شما دختر هاهم لوس نشید اوکی کلارا گفت ببخشید و گفت بیاید برایتون قهوه درست کردم گفتم دست درد نکنه کلارا گفت برای الیسا بدون شکر باید باشه برای تو چی لوکاس جونم توی دلم گفتم بنظر میامد که کلارا از اون دختر های سخت باشه ولی دیدم نه? لوکاس گفت من دیگه میرم قهوه میخواهم چیکار کلارا هم با ناراحتی گفت باشه خیلی دلم میخواست به لوکاس فش بدم دختر انقدر کار کرده بعدش نگاه? خدایا امیدوارم بمیره این پسر یک دفعه کای اومد تو گفت ماموریت با موفقیت انجام شد? افرین به همتون همه ما خیلی خوش حال شدیم کلارا هم رفت قهوه بیاره و بلاخره لوکاس رفت اخیش از دست این احمق راحت شدیم قهوه شیرین شده بود برام بخواطر اینکه لوکاس رفته بود??
لطفا نظر های خودتون بگید که چیکار کنم و چی هارو عوض کنم
عالی و فوقالعاده
سلام من خیلی لوکاسو دوست دارم چرا الیسا ازش بدش میاد من جاش یود میرفتم باش تا چشه بقیه دراد
چرا 12 نیست
میشه بگی چجوری پیدا کنم نه تو داستاناته نا هم جدا سرچ کردم نبود
بله گفتم که ۱۲ اشتباه شد من ۱۲ رو ننوشتم ۱۳ همون ۱۲ هست
چلا نمیزاری
گذاشتم ?
سلام عزیزم زودتر بعدی رو بزار
گذاشتم ولی تایید نشده
سلام وقتتون بخیر
سریع تر بنویس و برای کاترین یه دونه اسم انتخاب کن ممنون
سلام عزیزم داستانت خیلی خوبه فقط لوکاس داره پرو میشه و اینکه من برای داستانم از اسم کاترین و لوکاس کپی کردم خوب عزیزم عالی عالی زودتر بزار
سلام عزیزم داستانهات خیلی خوبن زودتر بعدی رو بزار
راستی منم یه داستان نوشتم اسمش هست
دبیرستان عشق و تنفر
بخونش اما هنوز درحال برسی هستش نظر بده تا اصلاحش کنم
داستان فوق العاده ای داری
اصلا هم مهم نیست که اسم ها تکراری باشه اسماشونم خیلی خوبه
به نظر من لوکاس کاترین رو اذیت کنه و بهش بی محلی کنه که بالاخره تو یه عملیات کاترین تا سر حد مرگ بره و بعد لوکاس به خودش بیاد و یهو یادش بیوفته که در دوران کودکی با یه دختری دوست بودن و دختره یه بار هم جون اون رو نجات داده باشه و خانواده لوکاس به خاطر اینکه دختره خون اشام نیست نزارن دوستیشون ادامه پیدا کنه و لوکاس هم تو اون دوران عاشق دختره میشه و به خاطر اینکه نتونسته به اون برسه از همه دخترا متنفر میشه اما حالا یکم که به چشمای کاترین نگاه میکنه یاد اون دختر بیوفته و یه حسی بهش بگه که اون همون دختره و عاشقش بشه اما به خاطر کار های گذشتش کاترین ازش ناراحت باشه و هی لوکاس نازشو بکشه????
یکم لوکاس ناز بکشه جیگرمون حال بیاد???
اره ملیکا حتما این کارو کن دوست دارم کاترین با لوکاس ازدواج کنه نه با کای
عالی بود ❤️ حرف نداشت ? بعدی رو زودی بزار ?